جملات زیبای کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زادهsubscriptionAvailable

کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
گلستان جعفریان

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
maryhzd
۳
مستقیم آمد بیمارستان. بچه اولش بود. خیلی ذوق داشت. وقتی که باردار بودم، می‌گفت: «آقا روح‌الله حالش چطوره؟» می‌گفتم: «از کجا معلوم پسر باشه؟» می‌گفت: «من مطمئنم پسره.» بچه را که دید، گفت: «افسانه من توی زندگیم هرچی دارم از امام خمینی (ره) دارم. فکرم، شخصیتم، تو را. اسمش را می‌گذاریم روح‌الله.»
کتابدوست
۳
گفتم: «من می‌خواهم برگردم بیمارستان. حداقل سهم من از درد و رنج این آدم‌ها، همین است که کنارشان باشم.»
shariaty
۲
شهلا طالب‌زاده که عروسی کرد، به جای حلقه ازدواج، یکی از این سیم‌های مسی برق بسته بود دور انگشتش. ما می‌گفتیم: «این را کجا سفارش دادی؟ زشته شهلا.» می‌گفت: «بی‌خیال، بالاخره یک چیزی باشه، نشون بده من ازدواج کردم بسه دیگه.» همه ساده زندگی می‌کردند و همه‌چیز را ساده می‌دیدند.
maryhzd
۲
دخترم زینب می‌گوید: «مامان تو چطور دلت نخواست لباس عروس بپوشی؟» حتی بعدها این را پروانه چندبار گفت. اما من نه آن موقع دلم می‌خواست لباس عروس بپوشم، نه حالا از این کار پشیمانم، ما آن‌قدر شهید دیده بودیم، آن‌قدر درد کشیدن مجروح‌ها را لحظه به لحظه شاهد بودیم که این مراسم‌ها به نظرمان مال زندگی راحت و بی‌دردسر بود.
کاربر ۵۳۵۵۳۵۰
۲
همیشه مرکزیت با مسجد جامع بود. چه زمان انقلاب و چه در درگیری‌های خلق عرب. در هر برنامه‌ای مسجد یک پایگاه مردمی بود.
shariaty
۱
من اصلاً نمی‌توانستم حتی بدون چنگال غذا بخورم، اما خرمشهر که در محاصره بود رفتیم مسجد جامع، دیدم خورشت قیمه را می‌ریزند توی یک سینی بزرگ و همه با دست از یک ظرف غذا می‌خورند. چند روزی با یک تکه نان خودم را سیر کردم. اما دیدم این‌طوری نمی‌شود و روز به روز دارم ضعیف‌تر می‌شوم و این توی کارم تأثیر می‌گذارد. آخر من هم قاطی‌شان شدم و پنج انگشتی رفتم توی سینی!
maryhzd
۱
یک روز سید آمد خانه. دیدم کچل کچل شده. گفتم: «خدایا! چرا این شکلی شدی؟ چرا بی‌اجازه من موهایت را زدی؟ من شوهر کچل نمی‌خواهم.» گفت: «توی منطقه شپش آمده. همه سرشان را تراشیدند. گفتند باید داماد هم اصلاح کند. نگران نباش زود در می‌آید.» شهلا طالب‌زاده که عروسی کرد، به جای حلقه ازدواج، یکی از این سیم‌های مسی برق بسته بود دور انگشتش. ما می‌گفتیم: «این را کجا سفارش دادی؟ زشته شهلا.» می‌گفت: «بی‌خیال، بالاخره یک چیزی باشه، نشون بده من ازدواج کردم بسه دیگه.» همه ساده زندگی می‌کردند و همه‌چیز را ساده می‌دیدند. شاید به خاطر همین بود که با وجود جنگ یک آرامش درونی و روحی داشتند و این در رفتارشان با یکدیگر کاملاً مشخص بود.
shariaty
۰
گفت: «خواهر ببخشید! دوست من با این اسم و فامیل و مشخصات، مجروح بود. بردنش اتاق عمل. نمی‌دانید نتیجه عملش چه شد؟» گفتم: «چرا عملش کردند.» گفت: «خوب!» گفتم: «پاش قطع شده. این هم پاشه که دارم می‌برم سردخونه.» من تجربه چندانی در این کارها نداشتم
maryhzd
۰
من، شهناز، فاطمه و فریده جهان‌آرا از دبیرستان با هم صمیمی شده بودیم (دوران قبل از انقلاب) آن سال‌ها سیزده یا چهارده سال داشتم. همه با هم می‌رفتیم عصمتیه خرمشهر و کتاب‌های شریعتی و مطهری را به هم می‌دادیم می‌خواندیم. من با آن‌ها که دوست شدم چادر سرکردم. یک روز پدرم چند تا از کتاب‌ها را توی کمد من پیدا کرد. دو دستی زد توی سرش و گفت: «خدایا دخترم از دستم رفت، چادری که شدی، از این کتاب‌ها که می‌خوانی، همین روزهاست که ساواک دستگیرت کند.»
𝓐𝓻𝔃𝓮𝓼𝓱𝓲💚
۰
تا یک خمپاره می‌زدند، با دست‌های خونی مجروح را رها می‌کرد، پنس را می‌انداخت و می‌دوید توی راهرو و شروع می‌کرد به بد و بیراه گفتن: «پدرسوخته‌ها مرا آورده‌اند خط مقدم جبهه. اینجا کجاست؟» من می‌گفتم: «آقای دکتر اینجا که خط مقدم نیست، خط مقدم جبهه را ندیده‌اید؟» گفت: «خیر خانم، خط مقدم جبهه همین‌جاست. وحشتناکه.»
کاربر ۱۰۷۲۴۸۵۲
۰
کمی که از مسجد دور شدیم، صدای سوت بلندی شنیدم. زود دراز کشیدم روی زمین و سرم را گرفتم توی دست‌هایم. یک خمپاره نزدیک ما به زمین نشست. صدای وحشتناکی بلند شد. گوش‌هایم گرفت. زمین زیر پایم لرزید و موج انفجار تکانم داد. احساس عجیبی داشتم. چشم‌هایم را که باز کردم همه‌جا مه بود. یک لحظه فکر کردم شهید شده‌ایم. گفتم: «پروانه شهید شدیم. داریم توی ابرها پرواز می‌کنیم.» جوابی از پروانه نشنیدم. فقط دست‌هایش را در آن غبار غلیظ دیدم که به طرفم آمد. اول مرا لمس کرد و بعد تکانم داد انگار می‌خواست بفهمد من در چه وضعیتی هستم. چند لحظه گذشت تا به خودم آمدم. پروانه هنوز بهت‌زده بود. باورش نمی‌شد زنده مانده‌ایم.