وقتی خبر پذیرش قطعنامه پخش میشود، آقای حاجعلی مظفر، معلم معارف اسلامیام در تربیت معلم، آه جانسوزی میکشد و مثل خوابیدهای که هراسان از خواب جهیده باشد، بغضآلود میگوید؛ من جا ماندم. و بعد که خبر تهاجم خائنانه منافقین کوردل به اسلامآباد را میشنود مثل ماهی در کویر افتادهای که بوی آب به مشامش خورده باشد، همراه با پدر و برادرانش تفنگی در دست میگیرد، میشتابد تا در ایجاد مرصاد الهی بر سر راه منافقین، سهمی داشته باشد. و چه سهمی شگفتانگیزتر از اینکه همراه با دو برادر فاضل خویش، در گرماگرم نبرد، سهم شهادت را از آخرین گوشه سفره میچیند و بزرگترین درس دوران معلمی خویش را به شاگردانی چون من اگر لیاقت شاگردیاش را داشته باشم میدهد.