
٪۵۰
کتاب پاندای محجوب بامبو به دست با چشمهایی دور سیاه، در اندیشهی انقراض
پدیدآورندگان:
جابر حسینزاده نودهیانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
آرام
۲۵
بچههای همسایهی طبقهبالایی چهارنعل گذاشتهاند دنبال همدیگر. همسایهی بالایی یک دختر دارد، احتمالاً سهساله و یک پسرِ احتمالاً پنجساله. تقریباً تمام ساعتهایی که بیدارند میدوند دنبالِ هم. نمیدانم چرا. این را هم نمیدانم کدامشان پیِ آن یکی میدود. ولی چیزی که مسلم است هر کدامشان بیشتر از یک جفت پا دارند. یعنی اگر اینها چند جفت پای اضافه نداشته باشند، حتماً همسایهی بالایی بهجای بچههایش از یک گله گورخر نگهداری میکند. یک جفت شیر ماده هم توی کمدِ اتاقخواب قایم کردهاند که هر وقت من میخوابم، نیمساعت بعدش از توی کمد میپرند بیرون و میافتند دنبال گورخرها.
سپیده
۹
همین را کم داشتیم. از هر کسی یک جملهی طلایی دارد که گمانم جایی نوشته و چند روز یکبار مرورشان میکند تا از یادش نروند. ناپلئون گفته کسی که میترسد شکست بخورد، حتماً شکست خواهد خورد. فلانی گفته میم را از مشکلات بردارید تا تبدیل شود به شکلات. علیرضا گفته بعد از ساعت ششِ غروب کربوهیدرات نخور. یک نفر از افریقا گفته ببخش ولی فراموش نکن. و حالا اردلان از یک نیمکرهی دیگر تخم دوزردهای صادر کرده که تا میتوانی خوش بگذران
Hana
۸
«همهچیز پوچه. حامد، سنگینیِ این پوچی داره لهم میکنه.»
«زرتوپرت نکن جانِ من. چایی بزن.»
Hana
۸
میگفت وقتی بتوانی خودت را در حال انجام آن کاری که آرزویش را داری تصور کنی یا بتوانی تصور کنی همان جایی هستی که همیشه میخواستی باشی، حتماً به آن چیزها خواهی رسید. فقط نباید به خودت بگویی من «میخواهم» اینطور شود یا آنطور شود، باید دقیقاً با تمام جزئیات خودت را در همان حالت یا همان جا تصور کنی. وقتی بهش گفتم نمیتوانم با تمام جزئیات تصور کنم تبدیل شدهام به یک درخت در جنگلهای جزیرهی جنوبی نیوزیلند و پرندهها روی شاخههایم لانه ساختهاند، خندید
Hana
۷
«خانوم بلوچزاده... یه حالتیام... اینجا نشستهام ولی انگار نیستم اینجا... هیچ جا نیستم. انگار قبلِ اینکه تَشتک رو روی سرم پِرِس کنن، ترکیدهم... من دیگه وجود ندارم... ما هیچکدوم وجود نداریم. نبودیم از اول...»
سپیده
۶
اساساً وقتی زبان آدمیزاد حالیات نمیشود، من که نمیتوانم بروم برایت یک کارشناس امور حشرات بیاورم مشکل نفهمیات را حل کند. کافی است فقط چند لحظه فکر کنم به اینکه تعدادتان چندصد یا چند هزار برابر انسانهاست. پاندای چینی یا یوز ایرانی هم که نیستید آدم بیاید نازتان را بکشد.
miss_yalda
۶
قرمهسبزیها همیشه دیر یخشان باز میشود. اعتمادبهنفسِ روبهرو شدن با دنیای جدید را ندارند.
کلوچه کتابخوان
۵
کلا این جماعت را هیچوقت درک نکردهام که برمیدارند حیوانات را با صفت و معیارهای انسانی میسنجند. انگار بگویی خرگوش نخری ها، تمامشان خسیساند. چرا از این طوطیهای کلاهبردار آوردهای خانهات؟ بهجایش پلاتیپوس بخر، از هر انگشتش یک هنر میریزد.
Hana
۵
مغزِ پارانوئید دستبهسینه آنجا ایستاده و با کف پای راستش تکیه داده به دیوار و پوزخند میزند. سرش را انداخته پایین و نگاهم نمیکند.
golnaz
۴
میزان آرامش تابعی است از محیط احاطهکنندهی آدمیزاد که احتمالاً بالای یکی از قلههای کوههای سویس به حداکثر میرسد و در قلب ساختمانی پُر از تولیدیِ لباس در بنگلادش، به حداقل.
Azar
۴
اسم چندتا از خیابانهای پاتوقِ دوردور را باید رسماً عوض میکردند میگذاشتند خیابان تستوسترون.
Azar
۳
چیزِ خطرناکی است این ژِن. تمام کثافتکاریها را در نهایتِ امانتداری منتقل میکند به آینده.
🍁
۳
آن موهای مشکی سیر که اتو کرده بود و از دو طرف صورتش ریخته بودشان پایین، شده بود مثل این دخترهای ژاپنی که جنی، شیطانی چیزی رفته توی جلدشان. گفتم الان است آهسته صورتش را بچرخاند طرفم و ببینم با چشمهای کاملاً سفید و لبخندی شیطانی زل زده بهم. آدم نمیداند کِی ممکن است یکی از این صحنههای وحشتآوری که توی فیلمها دیده به واقعیت تبدیل شود. یک وقت دیدی طرف سرش را میچرخانَد و با صورت یک پیرزنِ جنزده اهل آسیای شرقی مواجه میشوی. حتماً یک کوفتی، یک وقتی، جایی اتفاق افتاده که چهل پنجاه سال است دارند از رویش فیلم ترسناک میسازند. یکهو میبینی طرف دستهاش را مثل صلیب از دو طرف باز میکند و چند سانتیمتر از زمین بلند میشود. تازه اگر لطف کند نرود روی سقف بنشیند و همانطور که موهایش آویزان مانده در هوا، صدای جکوجانور دربیاورد و دندانهای چندشآورش را نشانت بدهد. همهشان هم نمیدانم چه مرگشان میشود که بعدش اصرار عجیبی دارند بیا مشغول شو! حتماً! صاحبتشریف باشید.
کلوچه کتابخوان
۲
اگر طرز فکر یک آدم تحتتأثیر داروهایی باشد که مصرف میکند، پس مسائلی هم که کلاً به آنها فکر نمیکند میتواند به خاطر داروهایی باشد که هیچوقت مصرف نکرده.
miss_yalda
۲
آدم نمیداند کِی ممکن است یکی از این صحنههای وحشتآوری که توی فیلمها دیده به واقعیت تبدیل شود. یک وقت دیدی طرف سرش را میچرخانَد و با صورت یک پیرزنِ جنزده اهل آسیای شرقی مواجه میشوی. حتماً یک کوفتی، یک وقتی، جایی اتفاق افتاده که چهل پنجاه سال است دارند از رویش فیلم ترسناک میسازند.
فرسا
۲
اینهایی که جای سلام میگویند سلم، موجودات خطرناکیاند. باید دستوپایشان را بست و سرشان را فرو کرد توی وانِ پُر از محلولِ ریتالین.
کلوچه کتابخوان
۱
«اینکه فاصلهی مُهرههات کم شده، یا مال ضربهای بوده که از پایین بهت وارد شده یا از بالا. احتمال ضربه از بالا بیشتره. فکر کنم اِنقدر توی زندگیت تحقیر شدهی و زدهن توی سرت فاصلهی مُهرههات کم شده.»
Azar
۱
حتماً مریضم من که هنوز وقتی سارا اینجوری صدایم میکند داغ میشوم. یکی دوتا از آن هورمونهای بیپدرومادر بهاتفاق میریزند توی خون و خون میبردشان کَتبسته تحویل مغز میدهد و آن به این پیغام میدهد و این به آن واکنش نشان میدهد و خاک میریزند توی سر خودشان و این وسط قلب هم خبردار میشود و پمپاژ را زیادتر میکند و...
Azar
۱
اعتقاد محکم و عجیبی داشت که یک چیزی دوروبر ما و بالای سرمان هست که منتظر است ببیند ما چی را از ته دل میخواهیم تا بتواند تمام امور و اتفاقات جاری در دنیا را هدایت کند به سمت اینکه ما به آرزویمان برسیم: کائنات. آن وقت این چیز بزرگِ قدرتمندِ خاکبرسر اینهمه مدت ندیده بود من چه چیزهایی میخواهم. هیچ احمقی هم پیدا نشده بود توی این سی سال من و این غول چراغ قدرتمند را بههم معرفی کند.
miss_yalda
۱
پایبند متد خاصی است در آشپزی که دو اصلِ اساسی اروپایی دارد: بیمزه بودن غذا و کثیف کردن ظرفهای فراوان.
miss_yalda
۱
هنوز شروع نکرده بودم روی مغزش کار کنم که دستگیرم شد طرف از آن خواستگارهای متخصصِ قلب دارد که از اروپا میآیند زیباییهای طبیعی مملکت را تاراج میکنند و میبرند.
مریم
۱
اینبار یک زنبور قهوهای درشت از پنجره آمده توی خانهیتیمی و طبق معمول شعورش نمیرسد از همان راهی که آمده گورش را گم کند برود. مدام خودش را میزند به شیشه و باورش نمیشود از توش نمیتواند رد بشود. تق... تتق...
میخواهم با مگسکش هدایتش کنم برود بیرون و باز نمیفهمد. معلوم نیست دنیا را چهجوری میبینند اینها. اساساً منطق فکریشان را نمیفهمم. انگار من وقتی میخواهم از اتاقی یا خانهای بروم بیرون بردارم یک ساعت تمام خودم را بکوبم به دیوار. خوب ببین از کجا آمدهای داخل، از همان جا برو بیرون. شعورت نمیرسد؟
sahar
۱
صفتِ بیچشمورو را از خیلیها شنیدهام در مورد گربه. آخرین نفر هم مدیر ساختمان بود. صدایش را آورده بود پایین و گفته بود که «مهندس، چرا سگ نخریدی؟ سگ خیلی باوفا و بامرامه.» کلا این جماعت را هیچوقت درک نکردهام که برمیدارند حیوانات را با صفت و معیارهای انسانی میسنجند. انگار بگویی خرگوش نخری ها، تمامشان خسیساند. چرا از این طوطیهای کلاهبردار آوردهای خانهات؟ بهجایش پلاتیپوس بخر، از هر انگشتش یک هنر میریزد.
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۱
توی یک خانهی سیمتری که مطمئناً سه چهار مترش هم توالت و حمام است که نمیشود رفت و غذا خورد. حداکثر میشود ماند و چیزی کوفت کرد.
Azar
۰
حضرت آقا با آن بینی کج و گردن دراز اصرار میکرد «جیم» صدایش کنیم. اگر به من بود غاز صدایش میکردم. یعنی آنقدر که این بشر به غاز شبیه بود، غاز به خودش شبیه نبود.
miss_yalda
۰
اعتقاد محکم و عجیبی داشت که یک چیزی دوروبر ما و بالای سرمان هست که منتظر است ببیند ما چی را از ته دل میخواهیم تا بتواند تمام امور و اتفاقات جاری در دنیا را هدایت کند به سمت اینکه ما به آرزویمان برسیم: کائنات. آن وقت این چیز بزرگِ قدرتمندِ خاکبرسر اینهمه مدت ندیده بود من چه چیزهایی میخواهم. هیچ احمقی هم پیدا نشده بود توی این سی سال من و این غول چراغ قدرتمند را بههم معرفی کند.
seyed ali mirferdos
۰
ولی چیزی که مسلم است هر کدامشان بیشتر از یک جفت پا دارند. یعنی اگر اینها چند جفت پای اضافه نداشته باشند، حتماً همسایهی بالایی بهجای بچههایش از یک گله گورخر نگهداری میکند. یک جفت شیر ماده هم توی کمدِ اتاقخواب قایم کردهاند که هر وقت من میخوابم، نیمساعت بعدش از توی کمد میپرند بیرون و میافتند دنبال گورخرها.
seyed ali mirferdos
۰
مطمئنم این هم زمان بچگی یک گله گورخر بوده برای خودش. وجناتش را دارد. حتماً میخواسته برایم از فتوحات امروز غروبش تعریف کند. اینها از گورخری شروع میکنند که در این سن میرسند به یوزپلنگی. مثل من نیستند که در وحشیانهترین حالت، میشوم پاندای محجوبِ بامبوبهدست با چشمهایی دورسیاه، در اندیشهی انقراض
Hana
۰
قرمهسبزی دونفره را میگذارم روی پیشخان آشپزخانه تا یخش باز بشود. قرمهسبزیها همیشه دیر یخشان باز میشود. اعتمادبهنفسِ روبهرو شدن با دنیای جدید را ندارند. از توی فریزر بیرونتان بیاورند و کمکم چشمتان را باز کنید ببینید یک جای جدید هستید با چهل درجه اختلاف دما. حتا نمیدانید چند سال یا چند قرن یخزده بودهاید. ممکن است واحد پول مملکت هم عوض شده باشد. تنها ابزار دفاعیتان این خواهد بود که جریانِ باز شدن یختان را قدری کُندتر کنید. توی خانه مایکرووِیو ندارم و قرمهسبزی از این موضوع خوشحال است.
Hana
۰
اینبار یک زنبور قهوهای درشت از پنجره آمده توی خانهیتیمی و طبق معمول شعورش نمیرسد از همان راهی که آمده گورش را گم کند برود. مدام خودش را میزند به شیشه و باورش نمیشود از توش نمیتواند رد بشود. تق... تتق...
میخواهم با مگسکش هدایتش کنم برود بیرون و باز نمیفهمد. معلوم نیست دنیا را چهجوری میبینند اینها. اساساً منطق فکریشان را نمیفهمم. انگار من وقتی میخواهم از اتاقی یا خانهای بروم بیرون بردارم یک ساعت تمام خودم را بکوبم به دیوار. خوب ببین از کجا آمدهای داخل، از همان جا برو بیرون. شعورت نمیرسد؟ من کمکت میکنم. ولی وقتی لبهی مگسکش را آرام میآورم طرفت و هلت میدهم سمت پنجره، نباید توهم بزنی و ویراژ بدهی اینطرفی و از جلوِ بینیام رد بشوی و بروی آن بالا بنشینی روی پرده. آن وقت ممکن است خودم را متقاعد کنم به اندازهی کافی تلاش کردهام و بیایم بکشمت.