جملات زیبا از متن کتاب به سختی پولاد به نرمی لبخند؛ روایتی داستانی از زندگی شهید اسدالله لاجوردی (قهرمانان انقلاب ۱۶) | طاقچه
تصویر جلد کتاب به سختی پولاد به نرمی لبخند؛ روایتی داستانی از زندگی شهید اسدالله لاجوردی (قهرمانان انقلاب ۱۶)
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب به سختی پولاد به نرمی لبخند؛ روایتی داستانی از زندگی شهید اسدالله لاجوردی (قهرمانان انقلاب ۱۶)

۴.۰(از ۱۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
ساسان ناطق
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

۱۵۶,۰۰۰

۵۰٪

قیمت:

۷۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

از زندان بازرسی کردند. با چند نفر از زندانی‌ها و زندانبان‌ها هم صحبت کردند و رفتند. گزارش گروه تفحّص، خوب نبود. فشارها بر لاجوردی بیشتر شد. سیداحمد خمینی، از کارهای لاجوردی دفاع می‌کرد و واقعیت امر را به امام توضیح می‌داد؛ ولی بعضی از مسئولان، خواستار استعفای لاجوردی بودند. فرصتی پیش آمد و اسدالله به دیدن امام رفت و در آن جلسه، همه چیز را برای امام بازگو کرد. وقتی امام حرف‌های لاجوردی را شنیدند، رو به لاجوردی فرمودند: «برو کارهات رو بکن و به شورای عالی قضایی بگو که من گفته‌ام.» سید به دفتر کارش در زندان اوین برگشت؛ امّا به مسئولان و شورای عالی قضایی چیزی نگفت. با خود می‌گفت: اگر قرار است کسی صدمه بخورد، بگذار آن شخص من باشم؛ نه حضرت امام.
احمد رضا
۱۳
لاجوردی در بعضی از زندانی‌ها تأثیر کرد؛ به گونه‌ای که رفتار و گفتارشان تغییر کرد. گاهی پانزده بیست نفر از زندانی‌ها را دور خود جمع می‌کرد و تا نیمه‌های شب با آن‌ها صحبت می‌کرد و همان جا هم با آن‌ها می‌خوابید. همکارانش از دل و جرأت او تعجّب می‌کردند. می‌گفتند پس از تمام شدن صحبت‌هایش برود یک جای دیگر بخوابد. می‌گفتند که ممکن است این‌ها دست به یکی کنند و نصف شب بیایند بالای سرت و خفه‌ات کنند.
احمد رضا
۵
لاجوردی از زندان‌ها بازدید می‌کرد و سفارش‌های لازم برای بهتر شدن کارها را به مدیران زندان‌ها می‌داد. دستور داد فضای داخلی زندان‌ها را رنگ‌آمیزی و گل‌کاری بکنند. خیلی زود راهروها و سالن زندان‌ها تغییر شکل داد و مجلّهٔ طنز گل‌آقا، تصویری از زندان اوین کشید و زیرش نوشت: هتل اوین.
احمد رضا
۴
یک هفته بعد از لغو لایحهٔ انجمن‌های ایالتی و ولایتی، لاجوردی و گروهی از دوستانش در منزل یکی از علمای قم گرد هم آمدند تا با امام دیدار کنند. آن روز امام به آن‌ها گفت: «این‌ها داشتند شماها رو آزمایش می‌کردند. می‌خواستند ببینند اگر اسلام رو از میان بردارند، چه کسانی مقابل آن‌ها می‌ایستند. همهٔ حرف‌هایشان دروغ است. این‌ها دارند خودشان رو برای یک حملهٔ تازه آماده می‌کنند. شماها هم بروید ارتباط‌تان رو مستحکم کنید و بر آمادگی خودتان بیفزایید.»
علیرضا
۱
بالای سردر زندان، پلاکاردی زده بودند که به رئیس سازمان و همراهانش خوشامد می‌گفت. تا چشم اسدالله به پلاکارد افتاد، رو کرد به مدیر زندان و گفت: «این چه کاریه که انجام می‌دید؟» مدیر زندان که هول شده بود، گفت: «آقای لاجوردی، از هزینهٔ شخصی است.» ـ این که بدتر شد. چرا از حق زن و بچّه‌ات برای خوشامدگویی به دیگری استفاده می‌کنی؟ پس از بازدید، از در زندان خارج شدند. لاجوردی دید پلاکارد خوشامد پاره شده. با خنده به مدیر زندان گفت: «دیدی؟ نگفتم این کار رو نکن؟ حالا مردم می‌گن لاجوردی با این دبدبه و کبکبه جر خورده.»
meysamkey
۱
. از مردی که داخل آسانسور بود، پرسید: «شما این‌جا چه کار می‌کنین؟» مرد گفت: «من مسئول آسانسورم، قربان.» ـ قربان!؟ یکی دو بار این حرف را تو دهانش چرخاند و گفت: «من اسدالله لاجوردی هستم؛ نه قربان.»
meysamkey
۱
زن خندید و گفت: «مهموناتون کیا هستن؟» ـ غریبه نیستن. چند تا از بچّه‌های گروه فرقان‌اند. تا این حرف از دهان اسدالله خارج شد، حسین و مادرش مثل برق‌گرفته‌ها پدرشان را نگاه کردند. زن گفت: «شوخی می‌کنی؟» ـ نترسین. اینا پی به واقعیت برده‌ان و قراره آزادشون کنیم. باورتون نمی‌شه؛ ولی چند نفر از همین بچّه‌ها داوطلب شده‌ان برن جبهه. می‌خوام امتحانشون کنم. تفنگم رو گذاشته‌ام بالای تاقچه. می‌خوام ببینم اگر ولشون کردیم، یک وقت نرن مسئولین و مردم رو بکشن. اگر قراره کسی کشته بشه، بذار اوّل منو بزنن؛ ولی ان‌شاءالله اتّفاقی نمی‌افته. پاسدارها آن پایین حواس‌شون است.
meysamkey
۱
منوچهری خم شد و انگشت روی نبضش گذاشت. ـ کی به تو گفت به خمینی فحش بدی؟ مگه نمی‌دونی اینا حاضرن بمیرن؛ ولی کسی چیزی به خمینی نگه؟ مأمور گفت: «مرده... مگه نه؟»
Chamran_lover
۱
اسدالله، آخرین فردی بود که از اداره خارج می‌شد. وقتی خسته و کوفته پا به خانه می‌گذاشت، با لبخند به زنش می‌گفت: «سلام رئیس. از حالا من معاونم و شما رئیس من. هر دستور و امری دارید، بفرمایین.» زن می‌گفت: «امان از این زبان شما. نمی‌خواد کاری بکنید. شما خسته‌این. بشینید یه چای بدم، خستگی‌تون خارج بشه.»
Chamran_lover
۱
سازمان مجاهدین خلق هم ذهن جوان‌ها را شست‌وشو داده بود؛ طوری که هر کاری آن‌ها می‌گفتند، انجام می‌دادند. سازمان به دخترها گفته بود اگر برادر کسی پاسدار است، باید او را بکشند. یک روز اسدالله در دفتر کارش بود که به او خبر دادند یکی از اعضای سازمان مجاهدین، برادر پاسدارش را در میدان امام حسین (ع) کشته است. اسدالله از شنیدن این حرف‌ها به شدّت ناراحت می‌شد. برای همین، بیشتر وقت خود را صرف اصلاح زندانی‌ها می‌کرد.
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
چند دقیقهٔ بعد، چراغ‌ها روشن شد. عسگراولادی چشم گرداند و دید لاجوردی و همهٔ زندانی‌ها سر جایشان نشسته‌اند. وقتی سخن‌رانی تمام شد، به چند تا سؤال جواب داد و با لاجوردی به اتاق کار او رفت. عسگراولادی گفت: «چه کار خطرناکی می‌کنی، سید؟ چرا این‌قدر به اینا اعتماد می‌کنی؟ واقعاً خیلی بی‌احتیاطی می‌کنی.» اسدالله با لبخند گفت: «مگه نمی‌دونی که نجات یکی از اینا در محضر پروردگار چه‌قدر ارزش دارد. اگر بخواهم برای نجات اینا کاری بکنم، باید خودمو فراموش کنم و با اونا قاتی بشم.»
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
محمّد، دوچرخه را از دست پدرش گرفت. کمی که جلو رفتند، گفت: «پدر جان، بازار شلوغه. شاید بخوره به دست و پای مردم.» اسدالله، نگاهی به صورت پسرش کرد و گفت: «خجالت می‌کشی دوچرخه رو بیاری؟» محمّد احساس کرد صورتش داغ و قرمز شد. ـ بله پدر؛ خجالت می‌کشم. شما که دادستان انقلاب تهران بودین، چرا باید با دوچرخه رفت و آمد کنید؟ چرا باید تو یک حجرهٔ کوچک روسری بفروشین؟
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
اسدالله گفت: «می‌دونی پسرم؛ کار کردن عار نیست. من این دوچرخه رو با ماشین ضد گلولهٔ خیلی‌ها عوض نمی‌کنم.»
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
اسدالله گفت: «می‌دونی پسرم؛ کار کردن عار نیست. من این دوچرخه رو با ماشین ضد گلولهٔ خیلی‌ها عوض نمی‌کنم.»
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
زن گفت: «حاج‌آقا، چی شده که این‌قدر عکس می‌گیرین؟» ـ می‌خوام تو این آخرین عکس، همه دور هم باشیم. زن ناخودآگاه به یاد حرف اسدالله افتاد: ـ جدّم بیشتر از شصت‌وسه سال عمر نکردن؛ من چرا باید بکنم؟
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
اسماعیلی گفت: «حاج‌آقا، وضع خیلی خرابه. الان خیلی از گروه‌ها برای تضعیف رهبری هم‌دست شده‌ان.» اسدالله گفت: «همهٔ این گروه‌هایی که اکنون به ظاهر هم‌صدا شده‌ان، هیچ کدام یکدیگر رو قبول ندارن و به قدری تضاد در بین اینا هست که اگر آقا نبودن، این‌جا بدتر از افغانستان می‌شد. اگر ایشان نباشن، اینا یه ساعت هم یکدیگر رو تحمّل نمی‌کنن. همهٔ گروه‌ها می‌دونن که آقا به خاطر مصلحت و این‌که خطری انقلاب رو تهدید نکنه، کوتاه می‌آن؛ ولی با این حال، همهٔ هم و غم خود رو صرف تضعیف و حذف ایشان کرده‌ان.»
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰
مردم جمع شدند جلو حجرهٔ اسدالله. یکی از کارگران اسدالله، بهت‌زده به پیکر غرق در خون او نگاه می‌کرد. دیگری فریاد زد: «حاجی زنده‌اس. بیایین کمک.» یک نفر، جمعیت را کنار زد. آمد تو و حاج اسدالله را روی شانه‌اش انداخت و به طرف بیرون دوید. پلک‌های اسدالله داشت روی هم می‌افتاد. در آن لحظات آخر، به یک چیز فکر می‌کرد؛ می‌خواست به کسی که تیراندازی کرده بود، بگوید که سازمان مجاهدین خلق او را فریب داده است.
کاربر ۵۶۶۴۹۸۷
۰