سربازانِ ظلمتِ عُظما آمدند
ماه را لنگان لنگان
به مَسْلَخ تاريکی بردند
اما انگار نه انگار،
آسمان
اصلاً به روی خود نياورد.
فردا صبح شد
خورشيد ... خسته خسته بالا آمد
بگويی نگويی انگار گريه کرده بود
داشت زير لب میگفت:
به خدا من مسئولِ بیچراغیِ شبِ نبودهام هرگز!