
کتاب پیاده آمده بودم
پدیدآورندگان:
محمدکاظم کاظمیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
منمشتعلعشقعلیمچکنم
۱۴
به ملت مسلمان ایران
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
Autumn
۱۲
کجا میروی؟ ای مسافر! درنگی
ببر با خودت پارهٔ دیگرت را
Autumn
۸
ما ز تبعیدیان بهشتیم
پشت پا خوردهٔ سرنوشتیم
f_altaha
۶
زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس
مهدی نادریان
۵
صحبت از دشنههای شبگرد است
صحبت از امتداد یک درد است
فصل، فصل کشندهٔ زخم است
خنده گر هست، خندهٔ زخم است
هرچه بر باد میشود، برگی است
هرچه بر شانه میرود، مرگی است
محمد
۵
سپاه خصم، ندانم شمارشان چند است
سر شمار ندارم، که دست من بند است
پس از مقابله وقتی که گاه رفتن بود
ز تیغ خویش بپرسم که چند گردن بود
محمد
۵
خسته منشین که حدیبیه حنینی دارد
عاقبت صلح حسن جنگ حسینی دارد
f_altaha
۵
خسته بر جادههایی خیالی
میروم با عصایی خیالی
میروم با عصایی خیالی
در پی ردّپایی خیالی
سجده فرسودهٔ بیتمیزی
میپرستم خدایی خیالی
اعتذار، اعتذاری دروغین
ربنا، ربنایی خیالی
ما و بار گناهی حقیقی
ما و دست دعایی خیالی
باز هم انحصار قوافی
باز هم تنگنایی خیالی
افرا
۵
لحظهای دست از سرم بردار
آه ای اشک! راحتم بگذار...
f_altaha
۴
یا ایهاالخلوص! دو دستم به دامنت
کاری بکن، که رابطهام با خدا کم است
محمد
۳
آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود
گیله مرد
۳
بهشت اگر به شفاعت رسد، نخواهم رفت
به زور گریه و طاعت رسد، نخواهم رفت
بدون کشته شدن، سرنوشت بیهوده است
شهید اگر نتوان شد، بهشت بیهوده است
شکست عبدود است آنچه طاعت است مرا
و کندن درِ خیبر شفاعت است مرا
افرا
۳
عنان مبند، که باید عنانگسسته رویم
افرا
۳
از سرم دست برنمیداری
آه ای غم! چه مردمآزاری
plato
۲
مگو، ز صبح، که این قوم جاودانخواب اند
مگو، ز بحر، که الفتپرست مرداب اند
گیله مرد
۲
رنج اگر هست، نه از جاده، که از ماندنهاست
ورنه سرباخته را زحمت سردرد نبود
گیله مرد
۲
مریز آبروی سرازیر ما را
به ما بازده نان و انجیر ما را...
خدایا! اگر دستبند تجمل
نمیبست دست کمانگیر ما را
کسی تا قیامت نمیکرد پیدا
از آن گوشهٔ کهکشان، تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و میبرد توفان
تمام شکوه اساطیر ما را...
طلا را که مس کرد، دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را
زینب هاشمزاده
۱
غم لگدمال کرده است مرا
زینب هاشمزاده
۱
سینهها از نشاط محروماند
آرزوها به مرگ محکوماند
نالهها نارسا و تنهایند
گویی از قعر چاه میآیند
زینب هاشمزاده
۱
فصل، فصل کشندهٔ زخم است
خنده گر هست، خندهٔ زخم است
زرین
۱
با همه عصیان ز تحقیق ملایک ایمنم
از یکی دفتر، از آن دیگر قلم دزدیدهام
سمیه جنگی
۱
این سر سلامت است، ولی کاشکی نبود
من با سری که بر سر گردن، مخالفم...
Ali
۱
گرچه مرحب سپر انداخته، خیبر باقی است
بت مگویید شکستیم که بتگر باقی است
گیله مرد
۰
گفت: ره خون جگر میدهد امشب همه را
آب در کاسهٔ سر میدهد امشب همه را
گیله مرد
۰
ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست
ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم
و نمکخوردهٔ اوییم، بیا برگردیم
omid
۰
و ابر، ابر نبود آسمان کپکزده بود
محمد
۰
و کسی گفت، چنین گفت: کسی میآید
«مژده ای دل که مسیحانفسی میآید»
ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست
محمد
۰
سبب نبودید، سوزندهٔ سبب مشوید
نجاشی ار نتوان شد، ابولهب مشوید
محمد
۰
خدایا! اگر دستبند تجمل
نمیبست دست کمانگیر ما را
کسی تا قیامت نمیکرد پیدا
از آن گوشهٔ کهکشان، تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و میبرد توفان
تمام شکوه اساطیر ما را...
طلا را که مس کرد، دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را
محمد
۰
بدون کشته شدن، سرنوشت بیهوده است
شهید اگر نتوان شد، بهشت بیهوده است