چه کسی ما را مینویسد
چه کسی میخواند
چه کسی پاک میکند.
لاوین
۱۱
اتفاقی هستی
که نمیافتی
مگر به دست من و
شعرهای من.
farnaz Puresmaili
۶
اتفاقی هستی
که نمیافتی
مگر به دست من و
شعرهای من
لاوین
۵
ساعت چند بود خدای من آیا ساعت چند بود
که مارماهی من به دانش زندگی مبتلا شد
pejman
۵
ما چون شهاب رهاشدهای در تاریکی به دنیا میآییم
و راه افتادن خود را روشن میکنیم.
pejman
۳
صدای مادر را (بیآنکه لب از لب بگشاید)
(او همیشه بیسخن از رنجها حرف میزد)
pejman
۳
ساعت چند بود خدای من آیا ساعت چند بود
که نمیدانستیم
عمر
نه تیکتاک عقربهها
تاکتاک سرخ خاطرههایی است
که به صورت من روشنی میبخشد.
زرین
۲
ما چون شهاب رهاشدهای در تاریکی به دنیا میآییم
و راه افتادن خود را روشن میکنیم.
atena
۲
یک، دو، سه
آیا زندگی همین بود.
خواهر کوچکم!
برای ادامهی بازی دیگر
مژه برهم نمیگذارم
همه ناپدید شدهاند
در تاریکی هم که نمیشود کسی را پیدا کرد
لاوین
۱
نمیدانم چه اصراری بود
که به دنیا بیاییم
بعد بگذارد برود
طوری که صدایش را حتا نشنویم.
AλI
۱
تاریکی ابرت را دوست دارم
که در ستایش روشنی میباری
رودخانههایت
که به سنگریزه و خارهایم سلام میکنند.
دریایت را دوست دارم
که فقط برای غرق کردن من آفریدی.
pejman
۱
عشق
از خود گریختن و در خود ریختن
و شکل اول آشنایی
با شکلهای دیگر زندگی بود
زینو♡
۱
اتفاقی هستی
که نمیافتی
مگر به دست من و
شعرهای من.
پاییز بانو
۱
ما چون شهاب رهاشدهای در تاریکی به دنیا میآییم
و راه افتادن خود را روشن میکنیم.
پاییز بانو
۱
روز با عصای گلیرنگش بر ساقهی نیلوفر ایستاده
است
و لباساش را
از خردهریزهی شب میتکاند.
پاییز بانو
۱
گنجشکها به زبان محلی خود غیبت میکنند
پاییز بانو
۱
از کودکیات بگو مادر!
یعنی روزگاری همآشیانهی مرغهای دریایی بودهای
پاییز بانو
۱
به گربهی ایران بگویم
استخوان سگی شایستهی نامتان نیست
پاییز بانو
۱
با موریانه نمیشود در خانهی چوبی زندگی کرد.
پاییز بانو
۱
مادر
برای چه هر چه درخت مینویسم
شکل درخت خانهی ما نیست
مینویسم بام، در و شکل بام خانهی ما نیست
پس این الفباها به چه درد میخورند
چهطور بنویسم نارنج
تا ترشح نارنج را بر چهرهی سردم حس کنم.
پاییز بانو
۱
در برگهای دفترچهی صدبرگم
قلب درخت بریده هنوز میتپید
پاییز بانو
۱
نمیدانم چه اصراری بود
که به دنیا بیاییم
پاییز بانو
۱
اتفاقی هستی
که نمیافتی
مگر به دست من و
شعرهای من.
88
۱
و دانستن رازی تلخ بود
و مدرسه رازی تلخ بود.
فاطمه.💘
۱
ما چون شهاب رهاشدهای در تاریکی به دنیا میآییم
و راه افتادن خود را روشن میکنیم.
فاطمه.💘
۱
عشق
از خود گریختن و در خود ریختن
و شکل اول آشنایی
با شکلهای دیگر زندگی بود
آتشنشانی که مرا از سرما رهانید
و در آتش خود غرق کرد
عشق بود که مرا با صورتهای دیگر من در آینه آشنا کرد.
AλI
۰
ما بچهها که نمیدانستیم
خون پیراهن سربازان واقعی است
و گلولهی مشقی ربطی به درس شبانهی ما ندارد.
آرزو ایرانمهر
۰
چه کسی ما را مینویسد
چه کسی میخواند
چه کسی پاک میکند.
آرزو ایرانمهر
۰
ما چون شهاب رهاشدهای در تاریکی به دنیا میآییم
و راه افتادن خود را روشن میکنیم.
آرزو ایرانمهر
۰
عشق
از خود گریختن و در خود ریختن
و شکل اول آشنایی
با شکلهای دیگر زندگی بود