ساز عبرت
چنین کشتهی حسرت کیستم من
که چون آتش از سوختن زیستم من
نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون
نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من
نه خاک آسمانم نه چرخ آشیانم
پری میفشانم کجاییستم من
اگر فانیام چیست این شور هستی
و گر باقیام از چه فانیستم من
بناز ای تخیل ببال ای توهم
که هستی گمان دارم و نیستم من