چند روز پیش ناامید و افسرده توی خانه نشسته بودم که دیدم دارند در میزنند.
رفتم پشت در. لامپ مهتابی کوچک همسایه بود که برایمان آش نذری آورده بود. لامپ خوبی بود. از او خوشم آمد و با مادرم رفتیم و به همسایه گفتیم: «ما خواهان لامپ مهتابی کوچک شما هستیم. اگر کممصرف هم باشد، بهتر است.» همسایه گفت: «ما در خانه لامپ فراوان داریم و اتفاقاً این یکی کممصرفترین آنهاست.» ما هم لامپ همسایه را به خانه آوردیم و حالا هم خانه ما از وجود همین لامپ و چراغ گردسوز قدیمیمان روشن است.