جملات زیبای کتاب از نو غزل (گزیده غزل جوان ایران) | طاقچه
تصویر جلد کتاب از نو غزل (گزیده غزل جوان ایران)subscriptionAvailable

کتاب از نو غزل (گزیده غزل جوان ایران)

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهدی مظفری ساوجی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
sama
۱۸
می‌خواهمت از جان و دل اما نمی‌دانی
هیچــ🌱ـــــ
۱۰
که دل‌شکسته‌ام و از دل شکسته‌تر قلمی دارم
tasnim
۹
اگرچه در نظر خلق اهل پرهیزیم به یاد گوشۀ چشم تو اشک می‌ریزیم ... شنیده‌ایم که فصل بهار می‌آیی چقدر برگ به این شاخه‌ها بیاویزیم؟!
هیچــ🌱ـــــ
۹
کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است
هیچــ🌱ـــــ
۸
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت از اینکه با تمام پس‌انداز عمر خود حتی ستاره‌ای نخریدم دلم گرفت
sama
۵
او هم درست مثل غم تو همیشه هست حتی اثر نکرده مرور زمان به ماه
هیچــ🌱ـــــ
۵
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک‌ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین‌سخن، تبربه‌دوش بت‌شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
هیچــ🌱ـــــ
۵
من ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد مرد
sama
۴
به فریاد از خدا پرسیدم: آخر چیست فرجامم؟ زمین با پوزخندی گفت: خواهی رفت در کامم!
هیچــ🌱ـــــ
۴
تو همان شعر ناگزیری و من باز هم بغض الکنم جاری‌ست
هیچــ🌱ـــــ
۳
از شهر می‌رانند عاشق‌پیشه‌ها را فرهادها را، کوه‌ها را، تیشه‌ها را
هیچــ🌱ـــــ
۳
چه بدخواهان به سر دارند سودای محالت را
محدثه
۳
من از فریب گندم روی تو دانستم بیچاره دل یک عمر باید خوشه‌چین باشد
Elahe
۲
خوش‌بوتر از شکوفۀ گل‌های مریمی
Elahe
۲
پیش‌تر زانکه رسد مرگ بمیری هنرست
Elahe
۲
چندی‌ست پلک خستۀ چشمان من به هم از ترس خواب‌های پریشان نمی‌رسد
Elahe
۲
بی تو ای همدم آبی‌تر از آهنگ طلوع بشکند بالم اگر تشنۀ پرواز شود
محدثه
۲
دام را دید کبوتر ولی از وحشت باز با خودش گفت فرود آی که بهتر این است
محدثه
۲
شعله آهسته به خاکستر حیرت‌زده گفت: غم مخور! عاقبت سرو و صنوبر این است
زینب هاشم‌زاده
۱
نه می‌توانمت که به یاد آورم درست نه می‌شود که بی غم تو سر کنم دمی مانده‌ست بعد از این همه داغ از نگاه تو در چارچوب خاطره تصویر مبهمی ای کاش با تو بودم و آن سال‌های سخت وقتی نبود با تو به جز درد همدمی با دست‌های کوچک خود می‌گذاشتم بر روی زخم‌های بزرگ تو مرهمی مقیاس رنج‌های بزرگی که در دلت کوچک شده‌ست گسترۀ رنج آدمی
Elahe
۱
ابری‌ترین هوای زمینم که سال‌هاست دستم به روشنایی باران نمی‌رسد
حنیفا
۱
یکی از این همه دیوانه عاشق لیلی‌ست اگر نه وحشی و صحرانورد بسیارست
حنیفا
۱
پای مرا برای دویدن به سوی تو پای تو را برای سفر آفریده است
حنیفا
۱
باغ پاییز باغ پاییزم که از چشمم بهار افتاده است ساحلی کز آب دریاها کنار افتاده است می‌رود آتش بگیرد ریشه‌هایم از عطش برگ برگم در هوای چشمه‌سار افتاده است ساقه‌هایم هیزم خشک تبرزن‌ها شده‌ست ریشه‌هایم در دهان شوره‌زار افتاده است از تمام تکه‌های خویش دور افتاده‌ام مثل رودی کز دو دست آبشار افتاده است پرپرم کردند بی تو روزهای سرنوشت مثل گلبرگی که بر سنگ مزار افتاده است
محدثه
۱
چیزی شبیه عشق دلم را گرفته است
tabestoon
۰
اشاره کن که بهار از درخت سربزند شکوفه بال بگیرد، پرنده پر بزند اشاره کن! تو بخواه از نسیم برخیزد به سمت خانه بیاید دوباره در بزند که می‌تواند با یک اشارۀ کوتاه به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟ نسیم صبح نفس‌های توست ای موعود که آمده‌ست به شهر شکوفه سربزند اشاره کن که خزان از درخت برخیزد اشاره کن که بهاری دوباره سربزند
sama
۰
خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...؟ رها کنی برود از دلت جدا باشد به آن که دوست‌ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری که هق‌هقِ تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم ... نکند به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد! خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
ابری‌ترین هوای زمینم که سال‌هاست دستم به روشنایی باران نمی‌رسد
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
پای مرا برای دویدن به سوی تو پای تو را برای سفر آفریده است
هیچــ🌱ـــــ
۰
پیش‌تر زانکه رسد مرگ بمیری هنرست کاش! ای کاش! که روزی هنری بود مرا