
٪۷۰
سیّد جواد
۱۶
لجبازی را کنار بگذار... برخیز و برقص.
pinky moon
۶
مگر چیزی خشنتر از سکوت عاطفی هم وجود دارد؟
مرضیه
۳
عشق، مهارت رعایت فاصلههاست. نه زیاد نزدیک شوی که اشتیاق را معدوم کنی و نه زیاد فاصله بگیری که فراموش شوی. تمام هیزمت را یکباره در اجاق کسی که دوستش داری نینداز. کافی است او را با جابهجاکردن هیزم روشن نگهداری بیآنکه طرف مقابل بتواند دستی را که با آن احساسات و مسیر سرنوشتش را تغییر میدهی، ببیند.
pinky moon
۳
«شایعات، درخشندگی شهرت رو تغذیه میکنه عزیزم.»
«اتفاقاً این درخشندگی شهرته که شایعات رو تغذیه میکنه!»
mohsen azimi
۲
«شیفتگی، همزاد زیبای عشق است.»
Mostafa F
۲
ولی آیا دریا از شورش و طغیان یک ماهی میگرید؟
pinky moon
۲
«از کدامین ستاره فرو افتادیم، تا اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم؟»
مرضیه
۲
سلطهٔ ثروت نیز مانند سلطهٔ حکومت، امنیت عاطفی نمیشناسد. صاحبش باید ورشکسته شود تا بتواند وفاداری اطرافیانش را بسنجد یا روزگار علیه او شود تا حکومتش میان مردم مشروعیت یابد
مرضیه
۲
ولی اینجا حتی هوای مارَم کم کردن. احتمالاً اونم با ارز میفروشن. همه چی رو با ارز میفروشن، فقط ماییم که دیگه ارزش و قیمتی برامون نمونده!
مرضیه
۲
از مردانگی به دوره که یه مرد پیش زنی از دو چیز حرف بزنه: اول پول و ثروت و دوم، فتوحات مردانه. فقط ثروتمندای تازه به دوران رسیده با ثروت فخرفروشی میکنن. کسایی هم که از همصحبتی خانما محرومن، به رابطههای خودشون افتخار میکنن.
مرضیه
۲
بعضی عشقا به ما زیبایی میبخشن و بعضیا هم باعث پژمردگیمون میشن. بعضی از مردا بیاختیار از خودشون انرژی منفی ساطع میکنن. با افسردگی و غم و عقدههاشون میان و مجبور میشی با عشق اونا رو از باتلاق ذاتشون بیرون بکشی، اما اینا هیچ امیدی بهشون نیست. دست نجات به طرفشون دراز میکنی تا یه مرد نصیبت بشه، ولی همین مرد با دستاش یقهٔ پیرهنت رو میچسبه و تو رو با خودش تو برکهٔ آبای راکدش غرق میکنه.
مرضیه
۲
«پول، خوشبختی نمیآورد، ولی باعث میشود بدبختیمان را با رفاه سپری کنیم.»
مرضیه
۲
وقتی دو نفر از هم جدا میشوند، آخرین مشاجرههایی که با هم دارند، نمیتواند دلیل جدایی باشد. آنها حقیقت را بعدها در میان آوار خواهند یافت؛ زیرا زلزله تنها قلبهایی را تخریب میکند که دیوارهایشان ترک خورده و آمادهٔ ریزشاند.
مرضیه
۲
«وطنی میخواستیم که به خاطرش بمیریم، ولی وطنی نصیبمون شد که باید با دستاش بمیریم.»
bahar
۲
آیا سرنوشت هاله این بود که به محض رهایی از یک ستمگر، به ستمگری دیگر پناه ببرد؟ مثل ملتهایی که ستمگر را با اشغالگر تعویض میکنند؛ زیرا با طلب یاری از دیگری، قصد حمله و اشغال سرزمینشان را در سر میپرورانند.
mohsen azimi
۱
سلطهٔ ثروت نیز مانند سلطهٔ حکومت، امنیت عاطفی نمیشناسد. صاحبش باید ورشکسته شود تا بتواند وفاداری اطرافیانش را بسنجد یا روزگار علیه او شود تا حکومتش میان مردم مشروعیت یابد.
Arqavan
۱
دیگرانی هم هستند که در میهنپرستی ادعای برتری دارند؛ آنها هم برای نجاتت میآیند، ولی در برابر حفاظت از تو، تمامی داراییات را به یغما میبرند.
مرضیه
۱
همین که آدم میتوانست زنده بماند، شاهکار کرده بود. مردم میپرسیدند فلانی زنده است یا مرده؟ نه اینکه چه میکند!
مرضیه
۱
«شخصیت جذابی داره و خودش این رو میدونه. این چیزیه که بهش جذابیت و گیرایی میده!»
مرضیه
۱
زیر لب خندید. سادهتر از زنها پیدا نمیشود. قبل از اینکه یک زن ساده را برای اعتراف روی صندلی الکتریکی بنشانی، خودش داوطلبانه بیش از آنچه انتظارش را داری به تو اطلاعات میدهد.
مرضیه
۱
کسی که نتواند حق محبت را ادا کند، چقدر میتواند بدبخت و
فلکزده باشد!
مرضیه
۱
همیشه با احتیاط با عشق تعامل میکرد؛ زیرا معتقد بود کسی که کمتر دوست بدارد، قویتر است.
مرضیه
۱
«برای یک بار هم که شده، او را بهطور کامل بهدست نیاوردم، او شبیه زندگی بود.»
مارسل پروست
مرضیه
۱
زندگیاست دیگر، زمانی که پای سفرهٔ خوشیهایش نشستهایم، معلوم نیست آن لحظه چه چیزی در جامهایمان خواهد ریخت. درواقع ما در انتخاب شرابمان دخالتی نداریم. ما همنشین و ندیم را برمیگزینیم، اما ندامت و پشیمانی را سرنوشت برایمان انتخاب میکند.
bahar
۱
ما در برابر جهان بزرگ میشویم تا این حق را داشته باشیم که در مقابل شخص واحدی، ضعیف شویم.
bahar
۱
«وطنی میخواستیم که به خاطرش بمیریم، ولی وطنی نصیبمون شد که باید با دستاش بمیریم.»
bahar
۱
همیشه برای اینکه از شر یه دیکتاتور راحت بشیم، به اشغالگر متجاوز دیگهای متوسل میشیم، اونم بهنوبهٔ خودش به راهزنای تاریخ متوسل میشه و وطن رو در اختیار اونا قرار میده
غلام رضا حافظی
۰
در مروانه، مردم خود را با نواهای حزین فدای مسافران ازلی میکنند تا به آنها بپیوندند. گویی هیچ اعتدالی در طبیعت فرزندانشان وجود ندارد و هر کاری را با بیرحمی تمام انجام میدهند.
آنچه در هنگام ضبط ترانه، هاله را بیشتر به گریه میانداخت، این بود که اطمینان داشت هرچند مادرش متوجه لهجهٔ شاوی نمیشود، بارها به این آهنگ گوش خواهد داد؛ چون گوش دادن به نوای حزین این ترانه، به نوعی برای او عزاداری محسوب میشد. ترانهای که زمانه خواسته بود آن را ابتدا با صدای شوهر و سپس دخترش بشنود، آن هم با تکرار کلمات زن دیگری که خود، خواهری مصیبتزده بود و مانند او، مرگ، فرزند و شوهرش را به یغما برده بود.
mohsen azimi
۰
از او پرسیدم:
«حالا چه... آیا از عشقی که جوانیات را به استثمار کشید، پشیمانی؟»
با لحن زنی حاضر جواب، پاسخ داد:
«خوشی پر لهیبی بود که نمیشد به آن عمر بیشتری بخشید، تنها توانستم آتشش را بیشتر روشن نگاه دارم تا بعد از او عمر خاکستر را طولانی کنم.»
برای دوست زیبای خودم که با غبار طلایی سعادتی دیرینه زندگی میکند و در رنج و محنت، کرامتی میبیند که به عذاب، زیبایی میبخشد. تمامی این نتهای موسیقی را در کتابی به نثر درآوردم... بلکه رقصیدن بر روی خاکستر را به او بیاموزم.
هر آنکه برقصد غبار خاطرات را از خود خواهد تکاند.
لجبازی را کنار بگذار... برخیز و برقص.
کاربر ۶۳۲۴۱۰۸
۰
«برای یک بار هم که شده، او را بهطور کامل بهدست نیاوردم، او شبیه زندگی بود.»
