
بریدههایی از کتاب مشکی برازندهی توست
۳٫۳
(۱۰)
لجبازی را کنار بگذار... برخیز و برقص.
سیّد جواد
عشق، مهارت رعایت فاصلههاست. نه زیاد نزدیک شوی که اشتیاق را معدوم کنی و نه زیاد فاصله بگیری که فراموش شوی. تمام هیزمت را یکباره در اجاق کسی که دوستش داری نینداز. کافی است او را با جابهجاکردن هیزم روشن نگهداری بیآنکه طرف مقابل بتواند دستی را که با آن احساسات و مسیر سرنوشتش را تغییر میدهی، ببیند.
مرضیه
«شیفتگی، همزاد زیبای عشق است.»
mohsen azimi
سلطهٔ ثروت نیز مانند سلطهٔ حکومت، امنیت عاطفی نمیشناسد. صاحبش باید ورشکسته شود تا بتواند وفاداری اطرافیانش را بسنجد یا روزگار علیه او شود تا حکومتش میان مردم مشروعیت یابد.
mohsen azimi
ولی آیا دریا از شورش و طغیان یک ماهی میگرید؟
Mostafa F
در مروانه، مردم خود را با نواهای حزین فدای مسافران ازلی میکنند تا به آنها بپیوندند. گویی هیچ اعتدالی در طبیعت فرزندانشان وجود ندارد و هر کاری را با بیرحمی تمام انجام میدهند.
آنچه در هنگام ضبط ترانه، هاله را بیشتر به گریه میانداخت، این بود که اطمینان داشت هرچند مادرش متوجه لهجهٔ شاوی نمیشود، بارها به این آهنگ گوش خواهد داد؛ چون گوش دادن به نوای حزین این ترانه، به نوعی برای او عزاداری محسوب میشد. ترانهای که زمانه خواسته بود آن را ابتدا با صدای شوهر و سپس دخترش بشنود، آن هم با تکرار کلمات زن دیگری که خود، خواهری مصیبتزده بود و مانند او، مرگ، فرزند و شوهرش را به یغما برده بود.
غلام رضا حافظی
از او پرسیدم:
«حالا چه... آیا از عشقی که جوانیات را به استثمار کشید، پشیمانی؟»
با لحن زنی حاضر جواب، پاسخ داد:
«خوشی پر لهیبی بود که نمیشد به آن عمر بیشتری بخشید، تنها توانستم آتشش را بیشتر روشن نگاه دارم تا بعد از او عمر خاکستر را طولانی کنم.»
برای دوست زیبای خودم که با غبار طلایی سعادتی دیرینه زندگی میکند و در رنج و محنت، کرامتی میبیند که به عذاب، زیبایی میبخشد. تمامی این نتهای موسیقی را در کتابی به نثر درآوردم... بلکه رقصیدن بر روی خاکستر را به او بیاموزم.
هر آنکه برقصد غبار خاطرات را از خود خواهد تکاند.
لجبازی را کنار بگذار... برخیز و برقص.
mohsen azimi
«برای یک بار هم که شده، او را بهطور کامل بهدست نیاوردم، او شبیه زندگی بود.»
کاربر ۶۳۲۴۱۰۸
دیگرانی هم هستند که در میهنپرستی ادعای برتری دارند؛ آنها هم برای نجاتت میآیند، ولی در برابر حفاظت از تو، تمامی داراییات را به یغما میبرند.
Arqavan
از او پرسیدم:
«حالا چه... آیا از عشقی که جوانیات را به استثمار کشید، پشیمانی؟»
با لحن زنی حاضر جواب، پاسخ داد:
«خوشی پر لهیبی بود که نمیشد به آن عمر بیشتری بخشید، تنها توانستم آتشش را بیشتر روشن نگاه دارم تا بعد از او عمر خاکستر را طولانی کنم.»
مرضیه
«شیفتگی، همزاد زیبای عشق است.»
مرضیه
همانگونه که گربهٔ نر بچههایش را میکشد و انقلاب فرزندانش را میبلعد، عشق نیز دلدادگانش را از پا درمیآورد و زمانیکه بر سر سفرهٔ رنگینش نشستهاند، آنها را میدرد؛ زیرا از ابتدا بهقصد هلاکشان چنین سفرهای گسترده است.
مرضیه
او به لطف و محبت آن دختر شک داشت و فکر میکرد در پسِ این لطف، نیرنگ و فریبی نهفته است. مگر خود زندگی و حیات مؤنث نیست؟زندگی بیش از آنچه به تو میدهد، از تو میگیرد و همه چیز زمانی سختتر میشود که ندانی چه چیز برایت مهم است و انتظار این را داشته باشی که ارزش و بهای همه چیز به مرور زمان بهصورت نزولی و یا صعودی تغییر کند.
مرضیه
تو هر رقابتی آدم با یه نفر مبارزه میکنه، نه اینکه تک و تنها تو رینگ قرار بگیری و همه برای ضربهزدن به تو با هم مسابقه بدن. زنی که تک و تنها تو رینگ بوکس بایسته، بدون اینکه مردی پشتیبان و حامیش باشه و از دستکش بوکس هم استفاده نکنه و به نشونهٔ تسلیم دستمال سفید با خودش نداشته باشه، باعث میشه مردا فکر کنن شکستناپذیره و اشتهای بیشتری برای شکست دادنش پیدا کنن.
مرضیه
مجرد ماندن، یک مسالهٔ نسبی است. ممکن است دختری ازدواج کند و بچهدار هم بشود، اما بااینوجود در اعماق وجودش همچنان احساس تنهایی کند. مثل گلی که گلبرگهایش یکی پس از دیگری در خانهٔ تأهل بر زمین میریزند.
مرضیه
من تروریستا رو به دخترایی که دلبری میکنن ترجیح میدم. اونا دستکم از پشت به آدم خنجر نمیزنن. نیت بدشون رو نشون میدن و قبل از اینکه با ساطور و چاقو به آدم حمله کنن، یه «الله اکبر» میگن. ولی دخترا طوری حمله میکنن که اصلاً معلوم نیست چی به سرت میاد. وقتی به خودت بیای و داد بزنی، دیگه دیر شده و مرحوم شدی. مثلاً اگه الان داد بزنم و بگم که تو با بالا بردن موهات یا باز گذاشتن دکمهٔ پیراهنت داری من رو میکشی، هیچکس نجاتم نمیده؛ چون با دلبری کشتن، جرم نیست، یا اینکه یه جرم پنهانیه که مرگ رو برای قربانی، شیرین میکنه!
مرضیه
چه چیزی غیر از وجود یک مشت دزد که هیچکس نمیتونه محاکمهشون کنه، باعث میشه آدم عقلش رو از دست بده؟ دزدایی که میقاپن و سیر نمیشن، جیبت رو میزنن و لقمه از دهنت میکشن بیرون و حیا نمیکنن. ظلم و ستم و «آدمهای عوضی» برای مردم هوش و حواس نذاشتن. اگه الجزایری کرامتش رو از دست بده، عقلش رو هم از دست میده، چون از نظر ژنتیکی برای سازگاری با اهانت و تحقیر خلق نشده. چطور از من انتظار داری تو همچین دنیای نابسامانی ازدواج کنم و بچه تربیت کنم؟
مرضیه
مجری برنامه با شادمانیِ خبرنگاری که میتواند با سؤالش میهمان برنامه را به چالش بکشد، از هاله پرسید: «کسی که تو زندگی عشقی نداشته باشه، میتونه از عشق بخونه؟»
هاله نیز به صراحت جواب داد: «فقط کسی که عشقی نداره، لیاقت اینو داره که از عشق بخونه. هنر بزرگ هم مثل عشق بزرگ، از محرومیت نشات میگیره.»
مرضیه
مجری برنامه رو کرد به هاله و پرسید: «فکر میکنی وسایل ارتباطی جدید تونستن به عشق خدمت کنن؟»
«به عشاق شاید، ولی بعید میدونم به عشق خدمتی کرده باشن. اون موقعها که کبوترا نامههای عاشقونه رو میرسوندن، عشق وضع بهتری داشت. موبایل خیلی از اشتیاقا رو به دلیل کم کردن فاصله، از بین برده، مردم دیگه اون شور و شوقی رو که برای رسیدن پستچی داشتن فراموش کردن، هیچی مثل این نمیشه که آدم «دوستت دارم» رو با دست خودش بنویسه و چه سعادتی بالاتر از اینکه یه نامهٔ عاشقونه رو تا آخر عمر پیش خودت نگه داری. این روزا خیلی راحت میشه «دوستت دارم» رو با فشار دادن یه دکمه پاک کرد. این جمله فقط یه دقیقه دوام داره و چند ریال هزینه!»
مرضیه
حجم
۳۲۸٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۳۲۸ صفحه
حجم
۳۲۸٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۳۲۸ صفحه
قیمت:
۶۷,۵۰۰
۲۰,۲۵۰۷۰%
تومان