در شهری مملو از پناهجویان اما کماکان در صلح، یا حداقل نه در یک جنگ تمامعیار، چندین روز بود که مرد جوانی در کلاس درس، زن جوانی را میدید، اما با او باب گفتوگو را نگشوده بود. آن مرد جوان سعید و آن زن نادیا نام داشت. سعید ریش یا شاید بهتر باشد بگوییم تهریش ظریفی داشت، و نادیا همیشه سراسر بدنش، از نوک انگشتان پا گرفته تا زیر گردنش را با یک ردای مشکی میپوشاند.