جملات زیبای کتاب فرار به غرب | طاقچه
تصویر جلد کتاب فرار به غربsubscriptionAvailable

کتاب فرار به غرب

نوع کتاب
۱.۹ امتیاز(از ۲۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
محسن حمید، مهرداد یوسفی
انتشارات: 
نشر مصدق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سیّد جواد
۱۳
زندگی همین است، لحظهیی داریم به رفت و آمدهای روزمره‌مان برای انجام کارهای پیش پا افتاده می‌پردازیم و لحظهیی بعد در بستر مرگ افتاده‌ایم؛ با این حال فناپذیری ذاتی‌مان موجب نمی‌شود از مسائل زودگذر پیرامونمان دست بکشیم؛ هرچند نمی‌دانیم تا آخرین لحظه زندگی، مرگ همه جا با ما است.
سیّد جواد
۵
به رغم پوشش همیشگی سعید به طور تصادفی متوجه می‌شود نادیا یک خال زیبا روی گردنش دارد، یک خال بیضوی گندمگون که گهگاه ولی نه همیشه، همراه با نبضش تپش دارد.
Ehmad Chehre
۵
شخصیت انسان‌ها غیر قابل تغییر، یا به منزله رنگ‌های ثابتی مانند آبی یا سفید نیست، بلکه مانند آینه‌ای است که نور اطراف را منعکس می‌کند و رنگ‌هایی که ما بازتاب میدهیم بستگی زیادی به آنچه دارد که در پیرامون ما است.
سیّد جواد
۴
در شهری مملو از پناهجویان اما کماکان در صلح، یا حداقل نه در یک جنگ تمام‌عیار، چندین روز بود که مرد جوانی در کلاس درس، زن جوانی را می‌دید، اما با او باب گفت‌وگو را نگشوده بود. آن مرد جوان سعید و آن زن نادیا نام داشت. سعید ریش یا شاید بهتر باشد بگوییم ته‌ریش ظریفی داشت، و نادیا همیشه سراسر بدنش، از نوک انگشتان پا گرفته تا زیر گردنش را با یک ردای مشکی می‌پوشاند.
ME.AT
۳
«بدون وجود تماشاگر، هیچ فیلمی وجود نخواهد داشت.»
mahyart256
۲
شخصیت انسان‌ها غیر قابل تغییر، یا به منزله رنگ‌های ثابتی مانند آبی یا سفید نیست، بلکه مانند آینه‌ای است که نور اطراف را منعکس می‌کند و رنگ‌هایی که ما بازتاب میدهیم بستگی زیادی به آنچه دارد که در پیرامون ما است
ME.AT
۲
«بدون وجود تماشاگر، هیچ فیلمی وجود نخواهد داشت.»
mahyart256
۱
زمان آنچه را کرده بود که باید می‌کرد اما در نگاه‌شان آگاهی هم دیده می‌شد. آن‌ها به جوانان شهر که از مقابل‌شان عبور می‌کردند نگاه کردند، جوانانی که به جز چیزهایی که در درس تاریخ خوانده بودند، نمی‌دانستند زمانی اوضاع چقدر بد بوده، البته شاید زندگی هم همین است. آن‌ها جرعه‌ای از قهوه‌های‌شان نوشیدند و با هم حرف زدند.
mahyart256
۱
وقتی قهوه درون فنجان‌هایشان کمتر شد، روحیه آن‌ها جوان‌تر و بازیگوش‌تر شد و نادیا به او گفت: «تصور کن اگه من قبول می‌کردم با تو ازدواج کنم زندگی‌ات به چه شکل می‌شد؟» در بالای سرشان در آسمان در حال غروب، ماهواره‌ها به ارسال پیام مشغول و آخرین شاهین‌ها در حال برگشت به لانه‌هایشان بودند و در اطراف‌شان عابران لحظه‌ای توقف نمی‌کردند که به این پیرزن و ردای سیاهش یا این پیرمرد با ته‌ریش سپیدش نگاه کنند. آن‌ها قهوه‌شان را تمام کردند. نادیا از سعید پرسید آیا او به بیابان‌های شیلی رفته و ستاره‌ها را دیده و آیا آن‌ها آنقدر که او فکر می‌کرد زیبا بودند. او سری تکان داد و گفت اگر یک شب وقت داشته باشد، او را با خود خواهد برد، این منظره ارزش دیدن را دارد و نادیا چشمانش را بست و گفت خیلی دوست دارد این کار را بکند و آن‌ها ایستادند و همدیگر را در آغوش گرفتند، در حالی‌که آن موقع نمی‌دانستند آیا زمانی آن شب فرا خواهد رسید.
.
۰
با پذیرفتن تعهدی که پدر سعید از او می‌خواست، به نوعی به مرگ او راضی می‌شد، اما زندگی همین بود، چون وقتی انسانی مهاجرت می‌کند، کسانی را که پشت سر می‌گذارد، از زندگی خود پاک می‌کند.