جان راسل بهزبان آمد: «اگر شما چیزی برای خوردن نداشته باشید، چهکار میکنید؟»
این نخستین باری بود که او بعد از ترک سوییتمری، بهحرف آمد. صدایش آرام بود. ولی هنوز طعنهٔ تلخی در آن موج میزد.
خانم فیور نگاهش را از دوشیزه مکلارن برداشت و به راسل چشم دوخت: «من اهمیتی نمیدهم به اینکه چقدر گرسنه باشم. قدر مسلم اینست که گوشت آن سگهای اردوگاه را نمیخورم.»
جان راسل گفت: «پیش از آنکه بهخودتان مطمئن باشید، باید درد گرسنگی را که آنها میکشند، تجربه کنید.»
naeme