شب که میخواستیم بخوابیم، دوست داشتم نزدیک بابا میخوابیدم، سرم را روی بازویش میگذاشتم و مثل وقتهایی که دلش میگرفت و توی حیاط جا میانداختیم و دراز میکشیدیم و برایمان «آساره» میخواند، باز هم بخواند. صدایش همیشه غم داشت. به ستارههایی که توی آسمان چشمک میزدند، نگاه میکردیم و بابا با صدایی آرام که دل آدم را میلرزاند، میخواند:
- آساره تو بلونی و مال وات دیاره راس بگو درو نگو احسان د چه کاره؟