
کتاب میمیرم به جرم آنکه هنوز زنده بودم
پدیدآورندگان:
محمد شمس لنگرودیانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
یك رهگذر
۵۱
میمیرم
به جرم آنکه هنوز زنده بودم.
farnaz Puresmaili
۳۷
سخت است آدمبرفی
سخت است
روشنایی روز را دوست داری
دلدل میکنی نکند بیاید.
tadai
۲۵
از گلی که نچیدهام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است.
i_ihash
۲۴
ژرفاژرف و سرد است
دریا
چگونه نمیترسد از خود
در این تاریکی.
R.R
۱۹
خسته نمیشود این سکوت
از اینهمه دم فرو بستن؟
ترمه🍁
۱۷
تنهایم ـ
فرماندهی که لشگر خود را گم کرده است
بر کرانهٔ تاریک
تاریک
که بوی شغال میدهد.
ترمه🍁
۱۵
بخت یار شما بود کرمها!
چکه نور گمشدهای بر زمین ریخت
و با دُمتان درآمیخت
و اینگونه که اکنون میبینم
شبتاب
نام گرامیتان است.
ترمه🍁
۱۲
میمیرم
به جرم آنکه هنوز زنده بودم.
ayda
۱۲
قصه که تمام میشود
آدمها به کجا میروند.
(:Ne´gar:)
۱۱
اندوهش چنان است
که هر قطره اشکش
به دریاچه بدل خواهد شد
من همخانهٔ خود سیل را
خوب میشناسم.
Ali
۷
انبوهانبوه تاریکی
لشگری از برف ـ
چه فایده
صدایشان که به جایی نمیرسد.
N
۷
سنجاقکی که از صدای تو شکل میگیرد
بر خاک تری مینشیند
که شعرم از آن میروید
صدایم کن.
N
۷
از گلی که نچیدهام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است.
نسرین سادات موسوی
۷
از گلی که نچیدهام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است.
بهزاد
۵
از گلی که نچیدهام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است.
مریم
۵
شعر
صبحانهٔ زندگی است
ناهار گرسنهٔ عاشقی
که در صف رویاها مُنتظر بود
شام آخر شادیها
وقتی که یهودا
در ستایش عیسا مینوشت.
(:Ne´gar:)
۵
ای شن
تکرار همین چیزهاست زندگی
که تو رسم میکنی
تکرار همین قصههاست.
قصه که تمام میشود
آدمها به کجا میروند.
سیما
۵
آرام باش باد بهاری
آرام باش ببینم که چه میشود کرد.
هدیه
۵
دکانها هماناند
دغدغهها همان
رهگذران هماناند که نمیشناسم
زیبایی امروز از کجا میآید شمس من!
کاربر ۶۷۶۳۲۴۷
۵
قصه که تمام میشود
آدمها به کجا میروند.
Mohi2
۴
میمیرم
به جرم آنکه هنوز زنده بودم.
mahoor
۴
ژرفاژرف و سرد است
دریا
چگونه نمیترسد از خود
در این تاریکی.
ayda
۴
قاتلان
مقتولان
قاضیان
همه از همین خیابان گذشتند.
zAgros
۴
یعنی میان اینهمه رویا غرق میشوم
و دوباره نمیبینمش؟
zAgros
۴
میمیرم
به جرم آنکه هنوز زنده بودم.
N
۳
ابر
با تمام پیکر خود حرف میزند
باد
با خط بریلش بر گلها
ما با واژه سخن میگوییم
تا پنهان کنیم
حرف را
در سایهٔ لبخندمان.
مَریچه
۳
دریا
بقچهای است
که هوا زیر بغل میزند
و به آفتاب میسپارد
تا ما فراموش کرده
و ابرش بنامیم.
اژدهای کوچک
۳
اندوهش چنان است
که هر قطره اشکش
به دریاچه بدل خواهد شد
من همخانهٔ خود سیل را
خوب میشناسم.
Aiden
۳
میمیرم
به جرم آنکه هنوز زنده بودم.
parmi_ir
۳
اندوهش چنان است
که هر قطره اشکش
به دریاچه بدل خواهد شد
