جملات زیبای کتاب آلکساندر پوشکین: مجموعه داستان‌ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب آلکساندر پوشکین: مجموعه داستان‌هاsubscriptionAvailable

کتاب آلکساندر پوشکین: مجموعه داستان‌ها

نوع کتاب
۳.۱ امتیاز(از ۱۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mahsa
۱۱
من نباید امیدوار باشم که کسی مرا دوست داشته باشد. چه امید بچه‌گانه‌ای! مگر به عشق می‌شود اعتماد کرد؟
مینا جعفری
۸
در اندیشه و حسرت قرون طلایی بودن، از ابتدای بشریت تنها دلیل بر آن است که آدمیان هیچ‌گاه از زمان حالشان راضی نبوده‌اند، به آینده نیز امید چندانی نداشته‌اند و همیشه در تصورشان به لحظات غیر قابل برگشت رنگ و لعاب می‌بخشیده‌اند.
mahsa
۴
پوشکین می‌گوید: دانش و هنر از هر سرزمینی که برخیزد و متعلق به هر قومی که باشد، از آن همه جهانیان است.
bfs
۴
بدون این‌که لباسش را بکند، نشست و درباره آن‌چه در این مدت کوتاه چنان او را فریفته کرده بود به اندیشه پرداخت. از روزی که از پنجره مرد جوان را دیده بود سه هفته بیشتر نگذشته بود. در همین مدت کوتاه آن‌ها نامه‌نگاری کرده بودند و مرد موفق شده بود از او قرار ملاقات شبانه بگیرد! نام مرد را از امضا زیر نامه‌هایش می‌دانست.
tina
۳
روزگاری که بلاهت جغجغه‌اش را به صدا درمی‌آورد
mahsa
۳
راستش این دنیای هوسباز آن‌چه را در تئوری به ما امکان انجامش را می‌دهد، در عمل بر آن می‌تازد و از ما می‌ربایدش.
یاسمن سرگزی
۳
راستش این دنیای هوسباز آن‌چه را در تئوری به ما امکان انجامش را می‌دهد، در عمل بر آن می‌تازد و از ما می‌ربایدش.
bfs
۱
پس این نامه‌های عاشقانه، این اظهار محبت‌های آتشین، این تعقیب‌های لجوجانه و گستاخانه، هیچ کدام حاکی از عشق و محبت نبودند. پول و ثروت تنها چیزی بودند که روح او را تسکین می‌دادند. نه، لیزاوتا کسی نبود که بتواند خواسته‌های این مرد را تأمین و او را خوشبخت سازد. دختر بینوا، تنها شریک جرم راهزنی بود که کورکورانه در قتل ولی‌نعمت پیرش شرکت کرده بود.
ساغر
۱
آخر ارباب، دهان مردم را که نمی‌شود بست.
bfs
۰
اگر روزگاری قلبتان با احساس عشقی آشنا بوده، اگر شوق حاصل از آن را به یاد می‌آورید. اگر روزی از شنیدن گریه فرزند نوزادی لبخندی بر لب‌هایتان نشسته، اگر روزگاری احساس بشردوستانه‌ای در قلبتان احساس کرده‌اید، شما را به آن احساس همسری، دوستی، مادری و هر چه برایتان عزیز است قسم می‌دهم که خواهش مرا رد نکنید و رازتان را به من بگویید.
bfs
۰
صحبت‌های تومسکی چیزی جز پرحرفی‌های در حین رقص مازورکا نبود ولی رویاهای دختر جوان را سخت تحت تأثیر قرار داد. تصویری که تومسکی از گرمان برای او نقش زده بود با تصویری که خودش بارها به کمک رمان‌های جدیدی که خوانده بود، در ذهنش پرورانده بود در هم آمیختند و چهره‌ی پلیدی در نظرش مجسم کردند که باعث وحشتش شد و رویاهایش را در بند کرد، او نشست.
bfs
۰
آن‌هایی که برده بودند با اشتهای فراوان و بقیه با پریشانی در کنار ظرف‌های خالی خود نشسته بودند. اما به محض این‌که شامپاین برسر میز آورده شد، در میان جمع شور و حالی پدید آمد و همگی گرم صحبت شدند.
medi
۰
زندگی می‌شد لذت‌بخش باشد ولی متأسفانه این بدبختی گریبان‌گیرش بود که استعداد شعر گفتن و نوشتن داشت.
کاربر ۱۳۰۵۸۵۶
۰
یک روز صبح چارسکی به آن احساس لذت‌بخش تمایل روحی، دچار شد. همان حالتی که رویاها به صورت نمادین و روشن در برابر شاعر به خودنمایی در می‌آیند و شما به راحتی واژه‌ها را یک باره به طور زنده و پر احساس، برای جامه عمل پوشاندن رویاها و آرزوهایتان پیدا می‌کنید. لحظه‌ای که شعر به سهولت از قلمتان جاری می‌شود و قوافی خوش‌آهنگ و موزون از ذهنتان آرام بر روی کاغذ جاری می‌شوند. چارسکی در حالت خلسه شیرینی فرو رفته بود. دنیا را فراموش کرده و لذت‌های زندگی دیگر برایش مفهومی نداشت. او مشغول نوشتن شعر بود.
گیله مرد
۰
مواقعی که نمی‌توانیم برای تبرئه خود دلیلی بتراشیم، ضرب‌المثل‌های اخلاقی چقدر سودمند می‌شوند.
گیله مرد
۰
در اندیشه و حسرت قرون طلایی بودن، از ابتدای بشریت تنها دلیل بر آن است که آدمیان هیچ‌گاه از زمان حالشان راضی نبوده‌اند، به آینده نیز امید چندانی نداشته‌اند و همیشه در تصورشان به لحظات غیر قابل برگشت رنگ و لعاب می‌بخشیده‌اند.
Elise
۰
من در پاریس هستم. ‫اینجا انسان تنها نفس نمی‌کشد، بلکه زندگی می‌کند
ساغر
۰
زور و قدرت هر کاری می‌کند.
ساغر
۰
فردی را که تا به این اندازه تند و بی‌احتیاط است، بسیار آسان می‌توان محکوم کرد.
lonelyhera
۰
من در پاریس هستم. اینجا انسان تنها نفس نمی‌کشد، بلکه زندگی می‌کند.
lonelyhera
۰
این فکر که خداوند او را برای عشق متقابل نیافریده سبب شده بود تا حس خودپسندی و توقع از وجودش رخت بربندد و لذتی که از معاشرت با جنس مخالف به دست می‌آید برایش کاملاً بی‌معنا باشد.
lonelyhera
۰
هیچ چیز به اندازه توجه دلگرم‌کننده غریبه‌ای که کناری ایستاده، نمی‌تواند شعله‌های عشق را دامن بزند. عشق کور است و به خود متکی نیست.