وقتی پدرش دستگیر شده او یک پسربچه بوده است. با تو شرط میبندم که اینجا آمده است تا پدرش را پیدا کند، پدری که او را نمیشناسد، پس او چگونه میتواند پدرش را بجا آورَد؟‘ مرد گفت: ’بیمعنی است. چطور کسی نمیتواند پدرش را بشناسد؟‘ برای پسر نوجوان دست تکان دادم تا نزد ما بیاید.
از او پرسیدم: ’برای دیدن چه کسی اینجا آمدهای؟‘ پسر گفت آمده است تا پدرش را ببیند. گفتم: ’بسیار خوب، پدرت چه کسی است؟ اسمش چیست؟‘ نوجوان پاسخ داد: ’اسمش حماد خانفور است.‘ با این حرف مرد کناردستیام بیهوش شد.»