جملات زیبای کتاب گزیده دیوان سعدی | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزیده دیوان سعدی
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب گزیده دیوان سعدی

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۹ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مستاجر
۲۳
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
مستاجر
۱۹
یکی روبهی دید بی‌دست و پای فرو ماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می‌برد بدین دست و پای از کجا می‌خورد درین بود درویش شوریده رنگ که شیری در آمد شغالی به چنگ شغال نگون‌بخت را شیر خورد بماند آنچه روباه از آن سیر خورد
مستاجر
۱۶
چو کاری برآید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردنکشی
مستاجر
۱۳
یکی بر سر شاخ بن می‌برید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد می‌کند نه با من که با نفس خود می‌کند
مستاجر
۹
ـ حق جّل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد.
Ali Yeganeh
۸
او می‌رود دامن‌کشان، من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می‌رود
ریحانه باقریه
۷
چو بینی یتیمی سرافکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش
Ali Yeganeh
۴
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
ヽ( ´¬`)ノپری
۴
من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی وین عجیب‌تر که تو شیرینی و من فرهادم
Ali Yeganeh
۳
ما یوسف خود نمی‌فروشیم تو سیمِ سیاهِ خود نگه‌دار
Ali Yeganeh
۳
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
ヽ( ´¬`)ノپری
۳
مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان بگذار تا ببینم که، که می‌زند به تیرم
وهم
۳
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
elinow
۲
هر شب اندیشه دیگر کنم ورای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگر باز گویم نه که دوران حیات این همه نیست سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
tasnim
۲
زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین دم از اوست
ریحانه باقریه
۲
دو بیتم جگر کرد روزی کباب که می‌گفت گوینده‌ای با رباب دریغا که بی‌ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت
وهم
۲
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش
وهم
۲
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
miracle
۲
هزار سال پس از مرگ من چو باز آیی ز خاک نعره بر آرم که مرحبا ای دوست
miracle
۲
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
ヽ( ´¬`)ノپری
۱
دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
ریحانه باقریه
۱
طریقت‌شناسان ثابت‌قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی ز آن میان غیبت آغاز کرد دَرِ ذکرِ بیچاره‌ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده‌ای در فرنگ بگفت از پس چاردیوار خویش همه عمر ننهاده‌ام پای پیش چنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس که کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان ز جور زبانش نرست
کاربر ۵۲۳۱۱۶۶
۱
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.»
وهم
۱
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
miracle
۱
گرش به بینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را
miracle
۱
نسبت عاشق به غفلت می‌کنند و آنکه معشوقی ندارد غافل است
miracle
۱
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست
miracle
۱
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزل است
miracle
۱
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟ همه دانند که در صحبت گل خاری هست نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
miracle
۱
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند