
بریدههایی از کتاب گزیده دیوان سعدی
۳٫۸
(۹)
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
مستاجر
یکی روبهی دید بیدست و پای
فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر میبرد
بدین دست و پای از کجا میخورد
درین بود درویش شوریده رنگ
که شیری در آمد شغالی به چنگ
شغال نگونبخت را شیر خورد
بماند آنچه روباه از آن سیر خورد
مستاجر
چو کاری برآید به لطف و خوشی
چه حاجت به تندی و گردنکشی
مستاجر
یکی بر سر شاخ بن میبرید
خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد میکند
نه با من که با نفس خود میکند
مستاجر
ـ حق جّل و علا میبیند و میپوشد و همسایه نمیبیند و میخروشد.
مستاجر
او میرود دامنکشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود
Ali Yeganeh
چو بینی یتیمی سرافکنده پیش
مده بوسه بر روی فرزند خویش
ریحانه باقریه
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
Ali Yeganeh
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجیبتر که تو شیرینی و من فرهادم
ヽ( ´¬`)ノپری
ما یوسف خود نمیفروشیم
تو سیمِ سیاهِ خود نگهدار
Ali Yeganeh
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
Ali Yeganeh
مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که، که میزند به تیرم
ヽ( ´¬`)ノپری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
وهم
هر شب اندیشه دیگر کنم ورای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
باز گویم نه که دوران حیات این همه نیست
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
elinow
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین دم از اوست
tasnim
دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب
دریغا که بیما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
ریحانه باقریه
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش
وهم
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
وهم
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
ヽ( ´¬`)ノپری
طریقتشناسان ثابتقدم
به خلوت نشستند چندی به هم
یکی ز آن میان غیبت آغاز کرد
دَرِ ذکرِ بیچارهای باز کرد
کسی گفتش ای یار شوریده رنگ
تو هرگز غزا کردهای در فرنگ
بگفت از پس چاردیوار خویش
همه عمر ننهادهام پای پیش
چنین گفت درویش صادق نفس
ندیدم چنین بخت برگشته کس
که کافر ز پیکارش ایمن نشست
مسلمان ز جور زبانش نرست
ریحانه باقریه
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.»
کاربر ۵۲۳۱۱۶۶
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
وهم
گرش به بینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
miracle
نسبت عاشق به غفلت میکنند
و آنکه معشوقی ندارد غافل است
miracle
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق و روی
گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدر بینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست
دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن
من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست
itshirin
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
وهم
ای گنج نوشدارو، باخستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
وهم
سعدی به در نمیکنی از سر هوای دوست
در پات لازم است که خار جفا رود
کاربر ۵۲۳۱۱۶۶
رقیب گفت بر این در چه میکنی شب و روز
چه میکنم؟ دل گم کرده باز میجویم
miracle
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
miracle
حجم
۱۰۳٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۳۸۰ صفحه
حجم
۱۰۳٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۳۸۰ صفحه
قیمت:
۳۹۰,۰۰۰
تومان