در زندگی جایی ایستاده بودم که ماحصل تفکر والدینم بود: کارمندی میانمایه که با عجله توی پیادهرو میرود تا به موقع به کارش برسد و بازخواست نشود.
taravat
این خصیصهی مکالماتمان است: مادرم حرف خودش را تکرار میکند و من هم حرف خودم را. به ظاهر یک مکالمه است اما در حقیقت انگار مونولوگهایی مستقل از هم هستند. اگر مکالمه، دیالوگ، نوعی پینگپونگ باشد، مکالمات ما بیشتر شبیه پینگپونگ انفرادی است. پینگپونگی که حریفت دیوار است. هی میزنی و هی توپ برمیگردد. من روی میز خودم بازی میکنم و مادرم هم روی میز خودش، با دیوار خودش.
Elahe Zamani
دوست دارم از پول عبور کنم و پشت سرم را هم نگاه نکنم. البته این عبور تنها به یک روش ممکن است: پولدار شدن
taravat
عیدیهای چرب خانعمو معرکه بودند و من و همهی کودکان کچل فامیل را خیلی خوشحال میکرد اما همین کارِ صحیحش در عین حال حالم را هم به هم میزد. چون فقر خودمان را هم به نوعی یادمان میآورد. انگار توی آن پاکت، لای اسکناسهای نو یک کارت کوچک هم بود که رویش نوشته «اما شما فقیرید». با اینکه چنین کارتی وجود واقعی نداشت اما نمیشد آن را ندید. آنجا بود، لای اسکناسها، با خط خوش نستعلیق رویش نوشته بود شما فقیرید. با قلم و مرکب سیاه. هر سال هم مبلغ عیدیاش بیشتر میشد و به نوعی نوشتهی روی کارت هم پررنگتر میشد
مهدی
آشپزی هدفمند است. ابتدا، مسیر، و انتها دارد. هدف دارد. خیلی چیزها اینطوری نیستند. مثلاً خود کارمندی. یک روزی شروعش میکنی. مسیری هم دارد. اما انتهایی ندارد، اوجی ندارد. آدم را درگیر سؤالات عمیقتر میکند: چرا من اینجام؟ چرا پشت این میز گیر کردم؟ چرا پاهایم فلج شدند؟ اما آشپزی سرراستتر از این حرفهاست.
taravat