
پویا پانا
۵۲
انسان بدبخت است، چون نمیداند خوشبخت است؛ تنها به همین دلیل و بس. کسی که به این نکته پی ببرد، مسلماً خوشبخت خواهد شد!
پویا پانا
۵۰
برایت خوشبختی بسیار آرزو نمیکنم چون کسل کننده است. آرزوی گرفتاری هم برایت ندارم.
پویا پانا
۳۹
انسان کاری جز اختراع خدا انجام نداده، چرا که میخواهد به زندگی ادامه دهد و دست به خودکشی نزند. این حقیقت کل تاریخ بشر تا به امروز است.
پویا پانا
۳۵
هر چقدر فرد فقیرتر و بدبختتر باشد، به همان اندازه برای پاداش بهشت امیدوارتر است
پویا پانا
۲۷
شما به خوبی میفهمید که مذهب تنها وسیله برای تضعیف ملت است.
پویا پانا
۲۰
ازدواج پایان روح سربلند و خودخواه و پایان هر گونه آزادی است. زندگی زناشویی مرا نابود میکند و توانایی، جرأت و شهامت را از من میگیرد.
پویا پانا
۱۹
زندگی برای یک انسان درستکار پر از درد و رنج است...
پویا پانا
۱۷
چه چیزی از عشق پر بهاتر است؟ عشق برتر از هستی است، عشق تاج و سرلوحه هستی است، پس چگونه ممکن است زندگی در مقابل عشق سر تعظیم فرود نیاورد و تحت سلطه آن قرار نگیرد؟
پویا پانا
۱۵
تمامی مشکل زنان فقدان اصالت است و بس!
آسمان
۱۰
روز بعد با کمال تعجب از یک منبع موثق شنیدم که استپان تروفی موویچ برخلاف ما نه تنها به عنوان یک تبعیدی زندگی نمیکرد بلکه در حقیقت هرگز تحت تعقیب پلیس نیز نبوده است. نیروی تخیل چهها که نمیکند.
*Eli*
۹
از این میترسید که دیگر شما را دوست نداشته باشم؟"
"به شما فکر نمیکنم. از خودم میترسم که دیگر کسی را دوست نداشته باشم.
پویا پانا
۸
ترس لعنت بشریت است...
*Eli*
۷
اگر انسان میدانست که خوشبخت است، خوشبخت میشد. تا زمانی که به خوشبختی خود پی نبرده، خوشبخت نیست و نمیشود! همه چیز در این اندیشه پنهان است، هیچ چیزی بیرون از آن قرار ندارد.
*Eli*
۷
آزادی عقیده، حق من است، آن هم یک حق اخلاقی و وجدانی.
پویا پانا
۵
اعتقاد به خدا از رعد و برق شروع شده است. همه میدانند که انسان اولیه بر اثر ترس و وحشت از آن و آگاهی بر ضعف خویش، این دشمن ناشناخته را به مقام خدایی رسانده است
پویا پانا
۵
بدون انگلستان هم بشریت قادر به ادامه زندگی خواهد بود. بدون آلمان و روسیه، بدون علم، بدون نان زندگی امکانپذیر است، اما بدون زیبایی هرگز، چون دیگر چیزی بر روی زمین باقی نمیماند. رازی که در عمق هر چیزی نهفته است همان زیبایی است، تاریخ این حقیقت را به ما میآموزد، میدانید که حتی علم بدون زیبایی نمیتواند به حیات خود ادامه دهد!
*Eli*
۵
"عاقبت حقیقت را دریافتی، تا حالا با این همه هوش و ذکاوت نفهمیده بودی که همه آدمها مثل هم هستند، خوبتر و بدتر وجود ندارد، فقط بعضیها احمقترند، پس میتوانیم بگوییم همه پستفطرت هستند و هیج آدم درستی در دنیا وجود ندارد."
BookishFateme
۵
استپان تروفی موویچ مانند هر روشنفکر دیگری نیاز به شنونده داشت. علاوه براین، آگاهی کامل داشت که باید به وظیفه خویش که نشر عقاید و ایدههایش بود عمل کند. سرانجام باید کسی را پیدا میکرد که با او شامپاینی بنوشد و در مورد مسائل مربوط به روسیه و روح روسی راجع به خدا، بویژه خدای روسی صحبت کنند و برای صدمین بار همان داستانهای مبتذلی را که همه میدانند تعریف کند.
BookishFateme
۴
روزگاری در شهر شایعه شده بود که محفل کوچک ما محل کافران و ملحدین و بیخدایان است و این شایعه روز به روز قوت میگرفت. مگر چه میکردیم؟ فقط در مورد روسیه صحبت میکردیم، آن هم حرفهای بیضرر و موافق و آزادیخواهانه. میتوان گفت در مورد آزادیخواهی متعالی، بدون هدف مشخص که آن هم در کشور ما روسیه امکانپذیر میباشد.
پویا پانا
۳
میدانید کتاب خواندن و صحافی کردن دو مرحله ازرشد فکری را نشان میدهد. انسان ابتدا عادت به خواندن کتاب میکند، سالهای متوالی از کتاب مراقبت نمیکند، آنها را به هر طرفی میاندازد و فکر میکند نباید یا ارزش ندارد به آنها توجه نشان دهد. اما صحافی مستلزم احترام گذاشتن به کتاب است. صحافی نشانهاین است که مردم نه تنها کتاب را دوست دارند بلکه آن را شایسته توجه نیز میدانند. مردم روسیه هنوز به این مرحله نرسیدهاند. در حالی که در اروپا سالیان دراز است که کتابها را صحافی میکنند.
پویا پانا
۲
نگاه کن تمام اطرافمان گل و بامیه روییده است تا زمانی که این گیاهان میرویند من تو را دوست دارم، اما وقتی بامیهها از رشد باز ایستند من نیز از عشق ورزیدن به تو باز میایستم.
امین
۲
شما نه تنها مردمتان را نادیده گرفتید، بلکه آنان را با حالتی نفرتانگیز تحقیر کردید. شما مردم را فقط مردم فرانسه بویژه مردم پاریس میبینید و از این که روسها شباهتی به آنان ندارند شرمندهاید. این است حقیقت محض! کسی که مردم را دوست نداشته باشد، خدایی هم ندارد. بدانید تمام کسانی که از درک مردم خود غافل شدهاند و یکباره ارتباط خود را با آنان قطع کردهاند، به همان اندازه ایمانشان را از دست دادند و بیتفاوت و خدانشناس شدند. حقایق را میگویم. حقیقتی قابل فهم است. به همین دلیل است که همه شما و در حقیقت همه ما کافر و بیقید و بند شدهایم. همه ما افرادی پست و فرومایه شدهایم.
keivan
۲
زندگی سراسر درد و رنج و ترس است و انسان بدبخت است. خلقت انسان طوری است که زندگی را دوست دارد با وجود اینکه درد و رنج زیادی را نیز تحمل میکند. اکنون زندگی را با درد و رنج عوض میکند و این فریبی بیش نیست. انسان تازهای بوجود خواهد آمد که خوشبخت و سربلند بر ترس و درد و رنج غلبه خواهد کرد و خود او خدا خواهد شد و دیگر خدایی وجود نخواهد داشت.
یاسمین
۲
شما نه تنها مردمتان را نادیده گرفتید، بلکه آنان را با حالتی نفرتانگیز تحقیر کردید.
پویا پانا
۱
در میان ما روسها هنوز دوران بردگی ادامه دارد.
keivan
۱
در دین دیده شده است که هر چقدر فرد فقیرتر و بدبختتر باشد، به همان اندازه برای پاداش بهشت امیدوارتر است و اگر به این نکته یکصد هزار کشیش را اضافه کنیم که وقت خود را صرف این میکنند تا امید را در دلها زنده کنند، به این ترتیب، میتوان نیکلای وسیولودوویچ را در شمار آنها آورد.
*Eli*
۰
بدون انگلستان هم بشریت قادر به ادامه زندگی خواهد بود. بدون آلمان و روسیه، بدون علم، بدون نان زندگی امکانپذیر است، اما بدون زیبایی هرگز، چون دیگر چیزی بر روی زمین باقی نمیماند. رازی که در عمق هر چیزی نهفته است همان زیبایی است، تاریخ این حقیقت را به ما میآموزد، میدانید که حتی علم بدون زیبایی نمیتواند به حیات خود ادامه دهد!
امین
۰
همه مشکلات روسیه از بیکاری است حتی اتفاقات خوب و بد آن. همه از بیهودگی و بطالت فرهنگی خودمان سرچشمه میگیرد. حاضرم این جملات را سی هزار بار دیگر تکرار کنم. ما هنوز یاد نگرفتیم که با کار و کوشش خودمان زندگی کنیم. آیا این شیوه بیخبر از آسمان افتاده است؟ چرا نمیفهمند که برای داشتن یک مرام خاص باید خودمان کار کنیم. از خلاقیت و تجربیات خودمان استفاده کنیم. از بیهوده گذراندن، ایدهای حاصل نخواهد شد. در صورتی که کار کنیم میتوانیم ایده و مرامی برای خود داشته باشیم
keivan
۰
مرد جوان متمدنی در میان صخرهها گام برمیدارد علفها را میچیند و شیره آن را میمکد. یک پری از او علت کارش را میپرسد و او پاسخ میدهد: آگاهی نیروی حیات را میجوید، او در جستجوی فراموشی است و جوهر فراموشی در این گیاهان است و بزرگترین آرزویش این است که خیلی زود عقل و شعورش را از دست بدهد (احتمالاً آرزویی بیهوده است).
keivan
۰
در دنیا دوستیهای عجیب و غریبی وجود دارد. در تمام دوران دوستی، این دو نفر همیشه آماده بودند که رشته دوستیشان را از هم بگسلند، اما هرگز نتوانستند. در حقیقت جدایی آنها از یکدیگر امکانپذیر نبود. آنکه بحث را شروع کرده بود و جدا میشد ابتدا بیمار میشد و اگر این جدایی ادامه مییافت میمرد.
