
mahzooni
۰
علی: من از این غذاها نمیخورم. چند بار بگم زرشکی شدن نمیخورم.
طاهره لبخند میزند و رفتن علی را نگاه میکند. علی به اتاقش میرود و با پشت پا، در را میبندد. طاهره با لحنی مهربانانه و مادرانه با علی صحبت میکند.
طاهره: آن قدر از نعمتهای خدا ایراد نگیر. پسرم، گناه داره.
صدایعلی: (از داخل اتاقش) برا خودت گناه داره که نعمتهای خدا رو زرشکی کردی.