جمشيد: اول اميدواری زياد من کار را خراب کرد.
ضحاک: اميدواری به چی؟
جمشيد: که دنيا هر چيز سالم و تازه را خيلی راحت میپذيرد.
ضحاک: دوم؟
جمشيد: اعتماد به ديگران.
ضحاک: اعتماد به کیها؟
جمشيد: به اونهايی که تمام شبانهروز مثل پروانه دوروبر من میگشتن.
ضحاک: کیها بودن؟
جمشيد: همونايی که الان دوروبر تو هستن.
مائده مائده
وقتی بين يه مشت مار زندگی میکنی، نمیتونی مار نباشی.
علیرضا
ضحاک: ببينم، به نظر تو مقصر اصلی کی بوده؟
جمشيد: خودم.
ضحاک: چرا؟
جمشيد: من بين يک مشت مار زندگی میکردم و در حالیکه خودم چنين نبودم. وقتی بين مارها زندگی میکنی، نمیتونی مار نباشی.
مُباش
آشپز: راستی کدوم يکی به نظرت جالب اومد؟
ضحاک: ارنواز.
آشپز: چرا؟
ضحاک: اون کمتر میترسيد.
آشپز: ولی عوضش بيشتر مقاومت میکرد.
ضحاک: من از کسی که زود تسليم بشه نفرت دارم.
علی دائمی
ضحاک: ببينم، به نظر تو مقصر اصلی کی بوده؟
جمشيد: خودم.
ضحاک: چرا؟
جمشيد: من بين يک مشت مار زندگی میکردم و در حالیکه خودم چنين نبودم. وقتی بين مارها زندگی میکنی، نمیتونی مار نباشی.
Hikarira