من صدای خودم را میشنیدم که از روشهای قدیمی و بیفایده استفاده میکنم، «شما بچهها چه مرگتان است؟ هرگز یادتان نمیماند که چراغ دستشویی را خاموش کنید.» سپس از خودم ناراحت میشدم. مصمم میشدم که دوباره این را نگویم، اما باز هم میگفتم و متأسف میشدم. «من هرگز این مطلب را نمیآموزم... به چه طریق دیگری میتوانستم آن را بگویم؟... میدانم... میبایست میگفتم: «بچهها چراغ دستشویی روشن است.» یا حتی بهتر: «بچهها، چراغ!» سپس نگران میشدم که من هرگز فرصتی برای گفتن آن نخواهم داشت.
موردی برای نگران شدن نداشتم. آنها همیشه چراغ را در دستشویی روشن میگذاشتند. اما دفعهٔ بعد برای این شرایط آماده بودم: «بچهها، چراغ.» یکی از آنها میدوید و آن را خاموش میکرد. موفق شدم!