جملات زیبای کتاب آینه و چند داستان دیگر | طاقچه
تصویر جلد کتاب آینه و چند داستان دیگرsubscriptionAvailable

کتاب آینه و چند داستان دیگر

نوع کتاب
۳.۱ امتیاز(از ۱۳ رأی)
انتشارات: 
انتشارات شمشاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Kamand
۸
ترسناک ترین چیزی که در جهان وجود دارد، خود ما هستیم
Mehr
۵
ترس بدترین چیزه. دردی که تصور می‌کنم، بدتر از درد واقعیه
Mehr
۵
به نظر می‌رسید تمام زندگی من حول همین مسئله می‌چرخد که تلاش کنم متوجه شوم زمان مناسب در یک مکالمه برای خداحافظی را دریابم.
Mehr
۳
او بیش از آنچه که بخواهد در مورد خودش صحبت کند، از گوش دادن به حرف‌های دیگران لذت می‌برد. به همین دلیل هرکس که او را می‌شناخت، از او خوشش می آمد. درعین حال برایش غیرممکن بود که روابطی با مردم شکل دهد که ورای سطح تعاملات روزمره برود.
✨️LeosaWinchester~
۳
اگر همهٔ ما درجه یک ساخته شده بودیم. دنیا می‌توانست چه مکان خسته کننده و کسالت باری باشد
Mehr
۲
فکر می‌کنم منظورش این بوده چیزی که همه می‌تونن اونو ببینن، چندان هم مهم نیست ... حدس من اینه.
✨️LeosaWinchester~
۲
مهم نیست مردم تا کجا پیش میرن، اونها هرگز نمی‌تونن چیزی به جز خودشون باشن.
Mehr
۱
ترسناک ترین چیزی که در جهان وجود دارد، خود ما هستیم، شما چه فکر می‌کنید؟
Mehr
۱
برای لحظه‌ای در مکانی عجیب و مبهم ایستاده بودم. جایی که چیزهایی که می‌دیدم، وجود نداشتند و ندیده‌ها وجود داشتند.
Mehr
۱
او متقاعد شده بود که آنجا می‌میرد. امّا چشم انداز مرگ آنقدرها هم باعث وحشت‌اش نشده بود. لحظه‌ای کوتاه از درد و تمام.
Mehr
۱
عنصری، اندک عجیب در این عدم تنهایی وجود داشت، این واقعیت که او دیگر تنها نبود، باعث شده بود از احتمال دوباره تنها شدن به وحشت بیفتد. این فکر ذهن او را تسخیر کرده بود که اگر دوباره تنها شد، باید چه کند؟
Mehr
۱
به خود گفت: «همه چیز دیگر تمام شده. مهم نیست چقدر تلاش می‌کنم، امّا همه چیز تمام شد.»
Mehr
۱
همه جور اختلالات عصبی وجود داره. حتی اگه علتی مشابه داشته باشن، اما میلیون‌ها علامت متفاوت دارن. درست مثل زمین لرزه می‌مونه. انرژی زیر زمین یکیه، امّا نتایج بسته به این که کجا اتفاق میفته، متفاوته. یک جا ممکنه جزیره‌ای غرق بشه، یک جای دیگر جزیرهٔ جدید شکل بگیره.
samas62
۰
بازتاب من در آینه، من نبود. از بیرون درست شبیه من بود امّا مسلماً من نبود. نه نبود. قطعاً من بود، امّا یک من دیگر. یک من دیگر که هرگز نمی‌باید می‌بود. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. توصیف احساسی که داشتم کار مشکلی است.
samas62
۰
او گفت: «همیشه به ما گفته شده تنها چیزی که باید از او بترسیم، خود ترسه، امّا من به اون اعتقادی ندارم.» و لحظه‌ای بعد اضافه کرد: «ترس همیشه اونجاست و به شکل‌ها و در زمان‌های متفاوتی به سراغ ما می‌یاد و غافلگیرمون می‌کنه، امّا ترسناک ترین کاری که ممکنه چنین مواقعی انجام بدیم، اینه که چشمامونو ببندیم و به او پشت کنیم، چون همچین موقعی با ارزشترین جوهرهٔ وجودمون رو به چیز دیگه‌ای تسلیم می‌کنیم و در مورد من یک موج بود.»
samas62
۰
هر زمان که او به ساعت نگاه می‌کرد، بی تردید صدای یک قطار در حال عبور شنیده می‌شد. درست مانند یک واکنش شرطی از پیش تعیین شده. اگر او به ساعت نگاه می‌کرد، قطاری نیز عبور می‌کرد.
sadenababaei
۰
انسان‌هایی که روح می‌بینند، فقط روح می‌بینند و هرگز توانایی شهود یا پیش آگاهی ندارند و کسانی که چنین توانایی‌هایی دارند، روح نمی‌بینند.