کبوترها هنوز سمت حوض نمیروند. گربۀ برج کناری هفتۀ قبل دوباره جوجۀ یکیشان را لب حوض خفه کرد. فقط خفهشان میکند، نمیخوردشان بیشرف. شکمش همیشه سیر است، از بس پسماندۀ اهالی برج را خورده. نمیترسد. چشم میدوزد به چشمت و دست آخر دمش را میمالد به باسنش و میرود. گربههای قدیم غیرت داشتند. ترس سرشان میشد. لنگۀ کفش و دستۀ جارو را میشناختند، اما حالا...