
کاربر ۱۵۲۲۰۲۰
۳۲
«جنتلمن بودن یعنی چه؟ چطور توضیحش میدهی؟»
«جنتلمن کسی است که کاری را که دلش میخواهد نمیکند، بلکه کاری میکند که باید بکند.»
Mary gholami
۲۸
اگر فقط کتابهایی را بخوانی که همه میخوانند، فکرت هم میشود مثل آنها.
bfz
۲۶
«مرگ با زندگی در تضاد نیست، بلکه قسمتی از سرشت زندگی است.»
سیّد جواد
۲۳
هاروکی موراکامی در ۱۹۴۹ در توکیو به دنیا آمده
ponio
۱۹
کتابخوانی بود خیلی پرولعتر از من، اما برای خودش قاعدهای داشت که به کتابی که حداقل سی سال از مرگ نویسنده نگذشته دست نزند. گفت: «من فقط به اینجور کتابها اعتماد میکنم.»
اضافه کرد: «نه اینکه به ادبیات معاصر عقیده نداشته باشم، اما نمیخواهم وقت باارزش را صرف خواندن هر کتابی کنم که زمانه به آن مهر تأیید نزده باشد. عمر خیلی کوتاه است.»
ناسارا
۱۶
بیاینکه خبردار باشم، او در درونم حضور دائمی داشت.
ناسارا
۱۴
«به حال خودت تأسف نخور. فقط عوضیها این کار را میکنند.»
سیّد جواد
۱۰
هواپیما که نشست، موسیقی ملایمی از بلندگوهای سقف پخش شد: برگردان ارکسترال دلنشین از «چوب نروژی» بیتلها. این آهنگ همیشه تنم را به لرزه میانداخت، اما حالا تأثیرش چند برابر شده بود.
در صندلی خم شدم و صورتم را لای دستها گرفتم تا جمجمهام نشکافد.
vahid
۱۰
«بنابراین همین وقت این فکر به سرم زد که اینها یک مشت آدم متظاهرند. توی کلهشان فقط این است که با این کلمات قلنبه سلنبه که بهشان مینازند دخترها را تحت تأثیر قرار بدهند. و وقتی فارغالتحصیل میشوند موها را کوتاه میکنند و دسته دسته میروند برای میتسوبیشی یا IBM یا بانک فوجی کار میکنند. با زنهای خوشگلی که هرگز مارکس نخواندهاند ازدواج میکنند و صاحب بچههایی میشوند با اسمهای تازهٔ مندرآوردی به حدی که حال آدم را به هم میزند. پس کدام مجموعهٔ آموزشی- صنعتی را در هم میشکنند؟ مرا به خنده نینداز! اعضای تازه هم همانقدر ناجور بودند. آنها هم هیچی نمیفهمیدند، اما وانمود میکردند میفهمند و به من میخندیدند. بعد از جلسه به من میگفتند ‘خل نشو! مگر چه میشود که نفهمی؟ فقط با هرچی میگویند موافقت کن.’ آهای، واتانابه، چیزهایی دیدم که از این هم بیشتر کفرم را درآورد.
سیّد جواد
۷
هواپیما به خروجی رسید. مردم بنا کردند به باز کردن کمربندها و برداشتن بار از کشوهای بالای سر
سیّد جواد
۶
۳۷ ساله بودم و کمربند ایمنیبسته که هواپیمای غولپیکر ۷۴۷ از میان انبوه ابرها به طرف فرودگاه هامبورگ سرازیر شد.
پویا پانا
۶
هیچ حقیقتی نمیتواند غمی را که در فقدان عزیزی احساس میکنیم برطرف کند. تنها کاری که از دستمان برمیآید، دیدن آن تا انتها و آموختن چیزی از آن است، اما چیزی که میآموزیم در رویارویی با غم بعدی که بیهشدار میآید کمکی به ما نخواهد کرد.
bfz
۵
«وقتی غریبهای، مردم غریبند.»
راضیه
۵
آدمهایی هستند که میتوانند درِ قلبشان را باز کنند و آدمهایی که نمیتوانند. تو از آنهایی هستی که میتوانند. یا دقیقتر بگویم، اگر بخواهی میتوانی.»
«وقتی کسی درِ قلبش را وا کند، چه میشود؟»
رئیکو که سیگار از لبهایش آویزان بود، دستهایش را روی میز به هم چفت کرد. گفت: «بیشتر به دست میآورند.»
پویا پانا
۵
گذشتهها گذشته و دیگر نمیشود کاری با آن کرد.
پویا پانا
۵
راهی وجود نداشت که حقیقت را به آنها بگویم، لازم به توضیح هم نبود، بنابراین گذاشتم هر جور دوست دارند فکر کنند.
پویا پانا
۵
یکی از مشکلات ما این است که نمیتوانیم نواقص خود را بشناسیم و بپذیریم. درست مثل اینکه طرز راه رفتن هر کسی خاص اوست، طرز فکر، احساس و دیدن اشیا و امور هم از خصایص فردی هر کس است و هرچند بخواهی اصلاحشان کنی، یکشبه محال است و اگر سعی کنی به ضرب و زور آن را در یک موضوع بگنجانی، یک جای دیگر خراب و مضحک میشود.
Tamim Nazari
۵
مرگ ضد زندگی نیست، بلکه قسمتی از آن است.
راضیه
۴
از طبقهٔ کارگرم. اما طبقهٔ کارگر است که چرخ دنیا را به چرخش درمیآورد و همین طبقه استثمار میشود. با ادای کلمات قلنبه سلنبه که افراد طبقهٔ کارگر ازش سر درنیاورد، کدام انقلاب کوفتی را میخواهید راه بیندازید؟ این دیگر چه انقلاب اجتماعی مسخرهای است؟ میگویم که من هم دوست دارم دنیا جای بهتری بشود. اگر کسی راست راستی استثمار میشود، باید جلویش را گرفت.
پویا پانا
۴
هنوز با دنیای بیرون سازگار نشدهام. خیلی چیزها را نمیفهمم و دستپاچه و عصبی میشوم.
shaparak
۴
همهمان (تأکید میکنم همهمان، چه عادی و چه نه چندان عادی) آدمهای ناقصی هستیم که در دنیای ناقصی زندگی میکنیم. با دقت مکانیکی حساب بانکی یا با اندازهگیری خطوط و زوایای ما با خطکش و نقاله زندگی نمیکنیم
vahid
۳
مدتهاست که اینجور شدم. سعی میکنم چیزی بگویم، اما کلمات نادرستی به ذهنم میرسد - کلمات نادرست، یا درست مخالف منظور خودم. سعی میکنم حرفم را اصلاح کنم، اما همین کار را بدتر میکند. سررشتهٔ مطلبی که شروع کردهام، از دستم در میرود. انگار دوپاره شدهام و آنقدر تقلا میکنم تا آنها را به هم بچسبانم. یک نیمه دور میلهٔ بزرگ قطوری نیمهٔ دیگر را دنبال میکند. نیمهٔ دیگرم به کلمات درست دسترسی دارد، اما این نیمه نمیتواند به آن یکی برسد
vahid
۳
«دیگر نمیشود مرا آدمیزاد حساب کرد. فقط مشتی خاطرات از آنچه بودهام باقی مانده. مهمترین بخش وجودم، یعنی آنچه در درونم بود، سالها پیش مرده و من فقط به خاطرات تکراری بند شدهام.»
پویا پانا
۳
صبحها را در روز بیشتر از همه دوست دارم. انگار همه چی تر و تازه است. ظهرها غمانگیز میشود و از غروب آفتاب متنفرم. روزهای پی در پی احساسم همین است.
پویا پانا
۳
گاهی احساس میکنم مثل نگهبان موزهای هستم - موزهای عظیم و خالی که هرگز کسی پا به آن نمیگذارد و من در آنجا مراقب کسی جز خودم نیستم
arman eghbali
۳
همین احمقها داد میزدند دانشگاه را برچینید! عجب شوخی بیمزهای! اینها باد از هر سمت که میآمد، به همان سمت باد میدادند.
ایران
۲
به همه چیز حال و هوای دلگیر چشمانداز فلاندری داده بود
Maedeh Rahimi
۲
«هرگز نمیتوانم آنچه را دلم میخواهد بگویم. مدتهاست که اینجور شدم. سعی میکنم چیزی بگویم، اما کلمات نادرستی به ذهنم میرسد - کلمات نادرست، یا درست مخالف منظور خودم. سعی میکنم حرفم را اصلاح کنم، اما همین کار را بدتر میکند. سررشتهٔ مطلبی که شروع کردهام، از دستم در میرود. انگار دوپاره شدهام و آنقدر تقلا میکنم تا آنها را به هم بچسبانم. یک نیمه دور میلهٔ بزرگ قطوری نیمهٔ دیگر را دنبال میکند. نیمهٔ دیگرم به کلمات درست دسترسی دارد، اما این نیمه نمیتواند به آن یکی برسد.»
هر چیز که در جستن آنی،آنی
۲
هیچ حقیقتی نمیتواند غمی را که در فقدان عزیزی احساس میکنیم برطرف کند. تنها کاری که از دستمان برمیآید، دیدن آن تا انتها و آموختن چیزی از آن است، اما چیزی که میآموزیم در رویارویی با غم بعدی که بیهشدار میآید کمکی به ما نخواهد کرد
پویا پانا
۲
همه خیال میکنند دختر ظریف کمجانی هستم. اما از جلد کتاب نمیشود داستانش را فهمید.
