
عباس
۱۵
اما پی بردم چندان رغبتی به شنیدن اخبار ندارم. اگر چیزی بدون دانستن من رخ میدهد، بگذار بدهد. واقعاً نیازی نمیدیدم بدانم.
Jack
۵
نشستن توی این برزخ، در قیاس با فولکس واگن قورباغهیی من که از دوستی خریده بودم و پانزده سال از ساختش میگذشت، آنقدر بیصدا بود که انگار گوشگیر در گوش ته دریاچهای فرو رفته باشی.
me
۴
یک فیلم امریکایی را که زیر دریا بود از تلویزیون تماشا کردم. در زمینهٔ پیرنگی پر از غیژ و ویژ ناخدا و افسر اول مدام با هم کلنجار میرفتند. زیردریایی از آن فسیلها بود و یکی از خدمه از تنگنا میترسید. اما همهٔ اینها مانع نمیشد که همه چیز به خیر و خوشی ختم نشود. همه چیز در نهایت به خیر انجامید و از آنجور فیلمها بود که میگوید شاید جنگ هم چیز بدی نباشد. یکی از همین روزها فیلمی میسازند که نسل آدمیزاد با بمب هستهیی از روی زمین محو شود، اما همه چیز آخر و عاقبت به خوشی بینجامد.
🌊tanin
۴
دستکم هنوز وجود داشتم.
کاربر ۵۲۸۲۷۰۱
۳
چیزی که دارم حرفش را میزنم، خیلی انفرادی است. ضعف چیزی است که در بدن میپوسد. مثل قانقاریا. من از نوجوانی این حال را داشتم. برای همین دائم دلشوره داشتم. چیزی در درونت در حال پوسیدن است و تو دائم احساسش میکنی. میتوانی بفهمی چه جوری است؟
کاربر ۵۲۸۲۷۰۱
۳
ضعف عین مرضِ ارثی است. مهم نیست چقدر ازش سر دربیاوری، کاری برای علاجش نمیتوانی بکنی. با یک اشارهٔ دست نمیرود. فقط مدام بدتر میشود.»
«ضعف در برابر چی؟»
«همه چی. ضعف اخلاقی، ضعف آگاهی، بعد هم خودِ ضعف وجودی.»
Tamim Nazari
۲
جلو ورودی ساختمان ما لیموزین درازی مثل یک زیردریایی سر برآورده بود. کلِ یک خانوادهٔ ندار میتوانست زیر کاپوت آن اتومبیل زندگی کند، بس که گنده بود. شیشههایش کبودِ ماتِ آینهیی بود و تویش دیده نمیشد. بدنهاش مشکی پُرهیبتی بود، بیهیچ لکهای، نه روی سپر و نه قالپاقها.
ara modiri
۲
آدم وسط شهر باشد، با یک میلیون نفر که تو خیابانها پرسه میزنند و کسی را نداشته باشد که با او دو کلام اختلاط کند.
Tamim Nazari
۱
گفتم: «میخواهمت.»
گفت: «باشد.»
به این ترتیب، دستها را توی جیب کتهامان کردیم و آرام آرام برگشتیم به آپارتمان.
عباس
۱
گربه همه چی بود، جز نازنازی. کمابیش لاغرمردنی بود، پشمش مثل فرش کهنهٔ نخنمایی ژولیده بود، نوک دمش شصت درجه خمیده بود، دندانهایش زرد شده بود، از زخمی که سه سال پیش برداشته بود چشم راستش قی میکرد، چنان که درست نمیدید. جای شک بود که بتواند کفش تنیس را از سیبزمینی تشخیص دهد. نرمهٔ پنجههایش شده بود مثل ذرت لهیده، گوشهایش شپش گذاشته بود و از کهولت روزی دستکم بیست بار میگوزید.
کاربر ۴۵۰۳۵۶۸
۱
مهم نیست فکر کنید چقدر پیش پاافتاده است. خدا هرگز حوصلهاش سر نمیرود، یا بهتان نمیخندد.»
🌊tanin
۱
آیا باقیماندهٔ او از هم گسسته جای دیگری زندگی میکرد؟ البته که چنین چیزی ممکن نیست. دنیا بیمن به راه خود میرود.
کاربر ۱۳۸۴۳۹۴
۱
نقطه مقابل ملال چیست؟ ماجرا. زندگی دشمن سکون است؛
Kwsr
۱
صادق بودن و بیان حقیقت دو چیز کاملاً متفاوت است. نسبت صداقت با حقیقت مثل نسبت سینهٔ کشتی است به پاشنهٔ آن. صداقتْ اول آشکار میشود و حقیقتْ آخر. فاصلهٔ بین این دو، نسبت مستقیم دارد با اندازهٔ کشتی. هرچه اندازه بزرگتر باشد، حقیقت دیرتر آشکار میشود. گاهی حقیقت پس از مرگِ صداقت بروز میکند.
هما
۱
یعنی کوشش در گسترش دامنهٔ آگاهی به تنهایی، بدون هیچ تغییر کمی یا کیفی در فرد، در نهایت محکوم به شکست بود.
کاربر ۳۵۶۵۲۱۶
۰
تن من تمامیت من است.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
«تسلط بر آگهی و تبلیغات یعنی اینکه تقریباً تمام بنگاههای انتشارات و سخنپراکنی تحت فرمانت باشد. هیچ شاخهای از انتشارات یا سخنپراکنی نیست که به نحوی وابسته به تبلیغات نباشد. مثل اکواریومی بدون آب است. ببین، نود و پنج درصد از اطلاعاتی که به دستت میرسد، پیشاپیش برگزیده و هزینهاش پرداخت شده است.»
Tamim Nazari
۰
هرچه مست باشم، میتوانم این شانزده قدم را یکراست مثل خطکش بروم. ثمر سالها انضباط بیهدف. هر وقت مست باشم شانهها را میاندازم عقب، سر بالا میگیرم و نفس عمیقی از هوای سرد بامدادی را در راهرو سیمانی تو میدهم. بعد چشمها را میبندم و در میان بخار الکل شانزده قدم یکراست پیش میروم.
کاربر ۴۵۰۳۵۶۸
۰
سرآخر، کسی نماند که به او تلفن کنم. آدم وسط شهر باشد، با یک میلیون نفر که تو خیابانها پرسه میزنند و کسی را نداشته باشد که با او دو کلام اختلاط کند.
کاربر ۴۵۰۳۵۶۸
۰
آدمیزاد لزوماً حد وسطی بین امیال و غرورش دارد. تقریباً همهٔ اشیا مرکز ثقلی دارند. این چیزی است که میتوانیم تعیین کنیم. فقط وقتی از دست برود، آدم تازه متوجه میشود که وجود داشته.»
کاربر ۴۵۰۳۵۶۸
۰
فقط جزجز خفیف لامپ کهنه سکوت را نقطهگذاری میکرد.
🌊tanin
۰
اگر دلمان بخواهد میتوانیم در وادی اختیار بیهدف سرگردان شویم. بیریشه چون بذری که در نسیم دلانگیز بهاری افشانده میشود.
🌊tanin
۰
راست راستی نمیدانم درست است آدم موجب به وجود آمدن زندگی تازهای شود، یا نه. بچهها بزرگ میشوند و نسل بعد جایشان را میگیرد. نتیجهاش چه میشود؟
🌊tanin
۰
آدمیزاد لزوماً حد وسطی بین امیال و غرورش دارد. تقریباً همهٔ اشیا مرکز ثقلی دارند. این چیزی است که میتوانیم تعیین کنیم. فقط وقتی از دست برود، آدم تازه متوجه میشود که وجود داشته.»
نارسیس
۰
«گاهی آرزو کردهام کاش میتوانستم به جستوجوی چیزی بروم. اما پیش از این فکر کمترین تصوری نداشتم که چه چیز را جستوجو کنم.
samas62
۰
اراده را نمیتوان تقسیم کرد. یا یکجا جاری میشود، یا یکجا از دست میرود
hilda
۰
برای زندگی توأم با آوارگی مدام به سه چیز نیاز داری ــ خلق و خوی ماورای طبیعی، یا خلق و خوی هنرمندانه، یا خلق و خوی روانی.
hilda
۰
هیچ وقت غرش بهمن به گوشت خورده؟ بعد از ریزش بهمن کاملترین سکوت برقرار میشود. کامل، سکوت تام و تمام. کم و بیش مکان را از دست میدهی. این همان سکوت است.
Kwsr
۰
زمان در واقع مثل توپ پارچهای پیوسته است، نه؟ ما از روی عادت تکهای از آن را به قوارهٔ خودمان میبُریم و اینجوری سر خودمان را شیره میمالیم به خیال اینکه زمان اندازهٔ ما شده، اما در واقع زمان همانطور ادامه دارد.
Kwsr
۰
انگار که موجود بزرگی پیر شده باشد، بیآنکه توانسته باشد احساسات خود را بیان کند. نه اینکه نمیدانسته چطور بیانش کند، بلکه بیشتر به این علت که نمیدانسته چه بگوید.
