
Shayan
۱۲
مرگ ضد زندگی نیست، بخشی از آن است.
Shayan
۵
وقتی عزمت را جزم کردی، چیزی نیست که نتوانی ازش خلاص شوی و وقتی شروع کنی به دور ریختن اشیا، خودت را میبینی که میخواهی از شر همه چیز خلاص شوی. انگار حال و روزت شده باشد حال و روز آن قماربازی که همه چیزش را باخته و باز هوس قمار دیگر دارد. آن وقت مشکل میشود به باقیمانده چسبید.
zeial
۴
وقتی عزمت را جزم کردی، چیزی نیست که نتوانی ازش خلاص شوی و وقتی شروع کنی به دور ریختن اشیا، خودت را میبینی که میخواهی از شر همه چیز خلاص شوی. انگار حال و روزت شده باشد حال و روز آن قماربازی که همه چیزش را باخته و باز هوس قمار دیگر دارد. آن وقت مشکل میشود به باقیمانده چسبید.
🌟Catalina🌟
۲
در ماه ژوئن بیست سالش شد. برایم مشکل بود بیستساله بدانمش. همیشه خیال میکردیم بهترین چیز برای ما رفت و آمد در جایی بین هجده و نوزدهسالگی است؛ یعنی بعد از هجده نوزده بیاید و بعد از نوزده هجده. این جوری میفهمیدیم؛ اما حالا او بیست سالش شده بود. زمستان بعد من هم بیستساله میشدم. فقط دوست مردهی ما همیشه به همان حال میماند ــ تا ابد هفدهساله.
-؟!.شبح.!؟-
۲
حکماً نامهاش را دویست باری خواندهام. هر بار هم غم سنگینی به دلم چنگ انداخته است. همان غم اضطرابآوری که وقتی به عمق چشمانم زل میزد احساس میکردم. از این احساس خلاصی نداشتم.
zeial
۲
همیشه شوق خواندن داشتم و خیالش را در سر میپختم که فراغتی به دست بیاورم و خودم را در کتاب غرق کنم
melika🌱
۲
بنابراین مردم خیال میکردند میخواهم نویسنده شوم؛ اما نمیخواستم. هیچی نمیخواستم بشوم.
jamegrak
۲
مرگ ضد زندگی نیست، بخشی از آن است.
-؟!.شبح.!؟-
۱
از این احساس خلاصی نداشتم. مثل باد نه شکلی داشت و نه وزنی و نمیتوانستم آن را به دور خود بپیچم.
-؟!.شبح.!؟-
۱
یک سال پس از ازدواج پسری برایش زایید و سه روز پس از آن مرد و بیسر و صدا و سریع جسدش را سوزاندند. نه گرفتاری زیادی کشید و نه رنج درخور اعتنایی را تحمل کرد. فقط در عدم محو شد، انگار کسی پشت صحنه رفته و چراغ را خاموش کرده باشد.
Mary gholami
۱
« میگن تنها چیزی که باید ازش ترسید، خود ترسه، اما من این حرفو باور ندارم. » بعد لحظهای مکث کرد و افزود: « آه، ترس که سر جاش، باشه. ترس به شکلای مختلف، تو زمانای مختلف سراغمون مییاد و وجودمونو لبریز میکنه؛ اما ترسناکترین کاری که میتونیم تو این مواقع بکنیم اینه که بهش پشت کنیم و چشمامونو ببندیم؛ چون در این صورت ارزشمندترین گوهر درونمونو برمیداریم و تسلیم عنصر دیگری میکنیم. در مورد من این عنصر موج بود. »
Tamim Nazari
۱
خوردن مهمتر از اونه که بیشتر مردم خیال میکنن. تو زندگی آدم وقتایی پیش مییاد که فقط باید چیز خیلی خوشمزهای بخوره و وقتی سر چهارراه واستادی، بسته به اینکه کدوم راهو انتخاب کنی ــ رستوران خوب یا بد ــ زندگیت دگرگون میشه. مث اینه که این طرف نرده بیفتی، یا اون طرف.
mj94
۱
همیشه خیال میکردیم بهترین چیز برای ما رفت و آمد در جایی بین هجده و نوزدهسالگی است؛ یعنی بعد از هجده نوزده بیاید و بعد از نوزده هجده.
zeial
۱
مرگ ضد زندگی نیست. مرگ همین حالا در درون من است.
zeial
۱
« دوست دارم کسی برام بخونه. از بچگی برام رؤیا بود که تو یه جای آفتابی بشینم، به دریا و آسمون زل بزنم و کسی رو داشته باشم که با صدای بلند برام چیز بخونه. مهم نیس چی بخونه ــ روزنامه، کتاب درسی، رمان. فرقی نمیکنه؛ اما تا به حال هیچ کس چیزی برام نخونده. پس تو وسیلهای هستی برای جبران مافات. به علاوه، از صدات خوشم مییاد. »
zeial
۱
موضوعی که من مطرح میکنم، مثل آبی است که اشتباهی روانهی خندقی کرده باشم و شنزار بینام و نشانی آن را ببلعد.
zeial
۱
چندساعتی را صرف خواندن کتاب و جرعهجرعه نوشیدن قهوه در کافهای کرد.
ATRIS
۱
« اگه بر سر انتخاب دو چیز موندهای که یکیش مشخصه و اون یکی نه، دومی رو انتخاب کن. »
Hoor
۱
از سبکشان خوشم میآمد، ولی همین و بس. کمتر دوستی در دانشکده یا خوابگاه داشتم. همیشه در حال خواندن بودم، بنابراین مردم خیال میکردند میخواهم نویسنده شوم؛ اما نمیخواستم. هیچی نمیخواستم بشوم.
Hoor
۱
همیشه خیال میکردیم بهترین چیز برای ما رفت و آمد در جایی بین هجده و نوزدهسالگی است؛ یعنی بعد از هجده نوزده بیاید و بعد از نوزده هجده. این جوری میفهمیدیم؛ اما حالا او بیست سالش شده بود. زمستان بعد من هم بیستساله میشدم. فقط دوست مردهی ما همیشه به همان حال میماند ــ تا ابد هفدهساله.
minmin
۱
تا آن وقت همیشه فکر میکردم مرگ جدا وجود دارد، در قلمرویی مجزا. بله، میدانستم مرگ ناگزیر است؛ اما هر وقت سر و کلهاش پیدا شد، میشود برگشت گفت مرگ کاری به کار ما ندارد. اینجا زندگی است، در این طرف ــ و مرگ هم آنجاست. منطقیتر از این چیست؟
اما پس از مرگ دوستم دیگر نتوانستم به مرگ اینطور سادهلوحانه فکر کنم. مرگ ضد زندگی نیست. مرگ همین حالا در درون من است. این فکر سمج دست از سرم برنمیداشت. مرگی که در آن شب ماه مه دوست هفدهسالهام را از من ربوده بود، مرا هم در چنگال خود گرفته بود.
Hoor
۱
دوستم گفت: « من تو موقعیتی نیستم که توصیه کنم؛ اما قاعدهای هست که هر وقت نمیدونم چه کار کنم، از آن پیروی میکنم. »
« قاعده؟ »
« اگه بر سر انتخاب دو چیز موندهای که یکیش مشخصه و اون یکی نه، دومی رو انتخاب کن. این قاعدهی منه. هر وقت به مانعی برمیخورم از این قاعده پیروی میکنم و همیشه نتیجه میگیرم. حتی اگر اول کار مشکل باشه. »
امیر
۰
مرگ ضد زندگی نیست، بخشی از آن است.
کاربر ۳۳۰۰۲۶۶
۰
« باید دست به کاری میزدم که احساسمو بیان کنه. »
ATRIS
۰
وقتی تصمیم بگیری از چیزی خلاص شوی، کمتر چیزی پیدا میشود که نتوانی ازش دل بکنی. نه ــ کمتر چیزی که نه. وقتی عزمت را جزم کردی، چیزی نیست که نتوانی ازش خلاص شوی و وقتی شروع کنی به دور ریختن اشیا، خودت را میبینی که میخواهی از شر همه چیز خلاص شوی. انگار حال و روزت شده باشد حال و روز آن قماربازی که همه چیزش را باخته و باز هوس قمار دیگر دارد. آن وقت مشکل میشود به باقیمانده چسبید.
ATRIS
۰
« نمیخواستم وضعمو توضیح بدهم، میخواستم بدون اینکه به زبان بیارم دیگران حالمو بفهمن.
ATRIS
۰
« میگن تنها چیزی که باید ازش ترسید، خود ترسه، اما من این حرفو باور ندارم. »
Hoor
۰
تا آن وقت همیشه فکر میکردم مرگ جدا وجود دارد، در قلمرویی مجزا. بله، میدانستم مرگ ناگزیر است؛ اما هر وقت سر و کلهاش پیدا شد، میشود برگشت گفت مرگ کاری به کار ما ندارد. اینجا زندگی است، در این طرف ــ و مرگ هم آنجاست. منطقیتر از این چیست؟
اما پس از مرگ دوستم دیگر نتوانستم به مرگ اینطور سادهلوحانه فکر کنم. مرگ ضد زندگی نیست. مرگ همین حالا در درون من است.
Hoor
۰
میدونی، خوردن مهمتر از اونه که بیشتر مردم خیال میکنن. تو زندگی آدم وقتایی پیش مییاد که فقط باید چیز خیلی خوشمزهای بخوره و وقتی سر چهارراه واستادی، بسته به اینکه کدوم راهو انتخاب کنی ــ رستوران خوب یا بد ــ زندگیت دگرگون میشه. مث اینه که این طرف نرده بیفتی، یا اون طرف. »
jamegrak
۰
وقتی عزمت را جزم کردی، چیزی نیست که نتوانی ازش خلاص شوی و وقتی شروع کنی به دور ریختن اشیا، خودت را میبینی که میخواهی از شر همه چیز خلاص شوی