در ده سال اولی که لندن زندگی میکردم مصطفی صمیمیترین رفیقم بود. گاهی پیش میآمد که در سکوت کنار هم مینشستیم و من گمان میکردم دقیقاً میدانم در دلش چه میگذرد؛ منظورم فقط افکار و عقایدش نیست، عمیقترین احساسات درونیاش هم همینطور، انگار میدانستم چه حسی دارد جای او باشم.