جملات زیبا از متن کتاب رفقای من | طاقچه
تصویر جلد کتاب رفقای من
off
٪۳۰

کتاب رفقای من

نوع کتاب
۳.۰ امتیاز(از ۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
هشام مطر، احسان کرم ویسی
انتشارات: 
نشر بیدگل
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کافکایی
۷
دلم می‌خواست آن سکوت بشکند، سکوتی که جز مرگ‌ها و زندانی شدن‌ها و ناپدید شدن‌ها، روی همهٔ آن نمودهای ناچیز و پیش‌پاافتادهٔ بی‌رحمی و تحقیر روزمره هم سرپوش می‌گذاشت،
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۵
زمان نه‌تنها بر آدم‌ها و اعمال و شخصیتشان چیره می‌شود، بلکه در آخر ذات واقعی‌شان را هم آشکار می‌کند.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۴
نیرنگ زمان این است که فریبمان می‌دهد تا باور کنیم همه‌چیز تا ابد ماندنی است و با آنکه هیچ‌چیز پایدار نیست، ما همچنان در رؤیای آن باور به زندگی‌مان ادامه می‌دهیم.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۳
البته هیچ‌وقت نمی‌شود با قاطعیت گفت در دل آدم‌ها چه می‌گذرد، چه در دل خودمان چه در دل آشنایانمان، و شاید مخصوصاً در دل آنها که بهتر از همه می‌شناسیمشان.
کافکایی
۲
مثل کسی که از دور به‌طرفمان می‌آید و چهره‌اش را وقتی به جا می‌آوریم که دیگر خیلی دیر شده و نمی‌توانیم راهمان را بکشیم و برویم.
کافکایی
۲
هیچ‌کس حق ندارد نامه‌هایت را تنها بخواند
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۱
هرچقدر در زندگی‌مان ضعیف، ناچیز، بی‌اهمیت، محدود یا در بند باشیم، باز هم محال است از این دنیا بگذریم و ردی از خودمان بر جا نگذاریم.»
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۱
«تو را در خیالم تنگ در آغوش می‌کشم
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۱
«هیچ‌کس نمی‌تواند مدتی مدید نقاب بر صورتش بزند، چراکه ذات واقعی‌اش سرانجام آشکار خواهد شد.»
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
آدمیزاد به هر چیزی چنگ می‌زند، وگرنه زندگی برایش غیرقابل‌تحمل می‌شود
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
بیشتر روزهایم را در کتابخانه می‌گذرانم چون وقتی توی کتاب‌ها غرق می‌شوم اعصابم آرام می‌گیرد
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
کتاب، هر جای جهان که باشد، یک بو می‌دهد.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
همدیگر را بغل کردیم و من، مثل بزرگسالی که می‌خواهد به کودکی بفهماند زمان می‌گذرد و این لحظات ماندنی نیستند، به او گفتم: «تو این دنیا همه‌چی موقتیه، می‌گذره.»
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
رفاقت را، پاس می‌داشتم به جان اگر می‌دانستم که چنین زودگذر است اگر می‌دانستم که چنین زودگذر است پاس می‌داشتم به جان، رفاقتمان را
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
«وحشتناک نیست که زندگی همین‌جوری ادامه داره؟ همین‌طور بی‌وقفه می‌ره و می‌ره و می‌ره.» گفتم: «وحشتناکه و زیبا.»
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
در ده سال اولی که لندن زندگی می‌کردم مصطفی صمیمی‌ترین رفیقم بود. گاهی پیش می‌آمد که در سکوت کنار هم می‌نشستیم و من گمان می‌کردم دقیقاً می‌دانم در دلش چه می‌گذرد؛ منظورم فقط افکار و عقایدش نیست، عمیق‌ترین احساسات درونی‌اش هم همین‌طور، انگار می‌دانستم چه حسی دارد جای او باشم.