
ツAlirezaツ
۱۲
کوسهها از گوشت انسان خیلی خوششان نمیآید و بیشتر وقتها با نخستین حمله با دندانهایشان، ناامید و دور میشوند. به خاطر همین، در بیشتر موارد اگر شخص دچار وحشت نشود، نهایتاً یک دست یا پایش را از دست میدهد ولی زنده میماند.
Dexter
۵
گاهی یک تصمیم غلط منجر به نتیجهٔ درستی میشود و همچنین برعکس.
Mary gholami
۵
گاهی یک تصمیم غلط منجر به نتیجهٔ درستی میشود و همچنین برعکس.
ツAlirezaツ
۴
برای همین همهچیز را مینویسم. شنیدم که آنیشتَین هم همین کار را میکرد.
Dexter
۳
بهنوبت و با امیدواری در یخچال را باز کردیم، اما اگر صد بار هم این کار را میکردیم، باز فایدهای نداشت. مواد توی یخچال عوض نمیشدند. آبجو، پیاز، کره، سس و بوگیر یخچال. میشد پیاز را توی کره سرخ کرد و خورد، اما این دو تا پیاز پلاسیده بههیچوجه نمیتوانست شکمهای خالی ما را پر کند. پیاز را باید با چیز دیگری خورد؛ پیاز خالی اصلاً اشتهابرانگیز نیست.
Dexter
۱
توی یخچالمان چیزی پیدا نمیشد که بشود غذا نامید. یک شیشه سس فرانسوی، شش قوطی آبجو، دو تکه پیاز پلاسیده، یک تکه کره و یک بسته بوگیر یخچال.
شبناز شمس
۱
هنوز این احتمال وجود داشت که قربانی، پسر او نباشد.
بهخاطر تعطیلات، تمام صندلیهای پروازِ آن روز و فردایش پر بودند. به هر آژانسی که زنگ میزد، همین را به او میگفتند. اما وقتی شرایطش را توضیح داد، مسئول رزرو بلیت ایالات متحده به او گفت: «در اولین فرصت به فرودگاه بیایید؛ برایتان یک صندلی پیدا خواهیم کرد.»
-؟!.شبح.!؟-
۱
نانوا بهطرز عجیب و غریبی طرفدار موسیقی کلاسیک بود و وقتی ما وارد شدیم، داشت به آلبومی از پیشدرآمد واگنر گوش میداد. برای همین با ما قرار گذاشت که اگر به تمام قطعههای موسیقی گوش بدهیم، میتوانیم هر اندازه که بخواهیم نان برداریم. با دوستم صحبت کردم و هر دو شرطش را قبول کردیم.
-؟!.شبح.!؟-
۱
او توضیحی نداد و من هم چیزی نپرسیدم. حس کردم که زندگی مشترک کلاً عجیب است.
سُهاد
۱
سایوکو نزدیک شد و دستش را روی شانهٔ ژونپهئی گذاشت: «فردا به دانشگاه برگرد. باشد؟ فردا! هرگز دوستی مثل تو نداشتم. تو خیلی چیزها به من دادی. امیدوارم بفهمی.»
- خیلی چیزها. اما آن چیزها کافی نبود.
- این درست نیست. اصلاً درست نیست.
سُهاد
۱
گاهی آنقدر سرش شلوغ بود که دم صبح به خانه برمیگشت. در چنین مواقعی سایوکو به ژونپهئی زنگ میزد. میدانست که شبها بیدار است.
- داری کار میکنی؟ میتوانم باهات حرف بزنم؟
- البته. کار خاصی نمیکردم.
آنها دربارهٔ کتابهایی که خوانده بودند و اتفاقات روزمره حرف میزدند.
سُهاد
۱
تو هنوز مثل دوران دانشگاه زندگی میکنی و از زندگی دانشجویی فاصله نگرفتهای. تو خیلی خوششانسی لعنتی!»
- نه خیلی خوششانس.
این را در حالی گفت که میدانست تاکاتسوکی چه حسی دارد. حالا سایوکو مادر شده بود و این موضوع برای ژونپهئی هم به اندازهٔ تاکاتسوکی شوک بزرگی بود. زندگی مستقیم داشت به طرف یک شیب تند حرکت میکرد و ژونپهئی میدانست که بازگشت به گذشته محال است. تنها چیزی که دربارهاش یقین نداشت این بود که با احساسش چطور کنار بیاید.
تاکاتسوکی گفت: «تابهحال نتوانستهام این را به تو بگویم. اما شک ندارم که سایوکو به تو بیش از من علاقهمند بود.»
ツAlirezaツ
۰
یکبار پیش از این نیز تجربهاش کرده بودم. معدهام همینقدر خالی و گرسنه بود. کیِ؟... اوه، یادم آمد.
صدای خودم را شنیدم که گفتم: «زمان حمله به نانوایی.»
شبناز شمس
۰
شاید به این دلیل که هرگز کسی به آنجا حمله نمیکرد.
صدای بلندی از کرکره هنگام پایین آمدن برخاست. انگار که با چوب بیسبال یک سطل خالی را خُرد کرده باشند. بااینحال، زوج داخل مغازه هنوز خواب بودند. در اینهمه سال ندیده بودم که کسی اینقدر خوابش سنگین باشد.
همسرم گفت: «سی تا همبرگر دوبل، بیرونبَر.»
مدیر ملتمسانه گفت:
شبناز شمس
۰
سکوتی طولانی و غیرعادی فرو رفت. دوشبهدوش هم در مسیر ایستگاه قدم میزدند و بخار از دهانشان بیرون میآمد.
ژونپهئی گفت: «بههرحال فکر میکنم که تو یک احمق مطلق هستی.»
- حق با توست. انکار نمیکنم. خودم زندگیام را خراب کردم. اما این را به تو میگویم ژونپهئی. دیگر کاری از دستم برنمیآمد. راهی وجود نداشت که شرایط را تغییر دهم. من هم مثل تو نمیدانم که چرا این اتفاقها افتاد. بههرحال، دیر یا زود این اتفاق میافتاد.
ژونپهئی حس کرد که قبلاً هم این حرفها را شنیده است.
- یادت میآید که شب تولد سالا چه حرفهایی زدی؟ که سایوکو فوقالعادهترین زن دنیاست؟ که هیچکس نمیتواند مثل او باشد؟
infinite.7
۰
بوی مطبوع گوشت سرخشده مثل دستهای از حشرات میکروسکوپی توی تمام حفرههای بدنم را پر میکرد، از تکتک منافذ بدنم به درونم نفوذ میکرد، در خونم حل میشد و به دورترین نقاط جسمم رسوخ میکرد. بعد در غار مُهر و مومشدهٔ گرسنگیام جمع میشد و به دیوارههای صورتیرنگش میچسبید.
مهدی
۰
گاهی یک تصمیم غلط منجر به نتیجهٔ درستی میشود و همچنین برعکس. عقیدهٔ شخصی من این است که ما هیچوقت در جایگاه انتخاب نیستیم بلکه اتفاقات، فارغ از تصمیم ما، یا روی میدهند یا نه.
سُهاد
۰
تنها چیزی که از ما خواست این بود که از ابتدا تا انتهای آلبوم واگنر را گوش کنیم. هیچکس چنین انتظاری ندارد. واگنر؟ انگار نانوا داشت با کارش به ما فحش میداد. حالا که به آن روز فکر میکنم، اصلاً نباید حرفش را قبول میکردیم.
سُهاد
۰
خب، فرض کنیم که حق با تو باشد. فرض کنیم که نفرین است. حالا چه باید بکنم؟
- به یک نانوایی دیگر حمله کن. بیمعطلی. همین حالا. این تنها راه است.
- حالا؟
- بله. همین حالا. همین حالا که هنوز گرسنهای، باید کار ناتمامت را تمام کنی.
- اما حالا نیمهشب است. مگر حالا نانوایی باز است؟
سُهاد
۰
سوار کورولای قدیمیام شدیم و ساعت دو و نیم صبح در خیابانهای توکیو میچرخیدیم و دنبال نانوایی میگشتیم. من کلاج میگرفتم و او روی صندلی کنار من نشسته بود و دوتایی مثل عقابهای گرسنهای که در جستوجوی شکار هستند، خیابانها را با دقت از نظر میگذراندیم.
سُهاد
۰
در جواب، دختر سرش را به طرز پیچیدهای تکان داد؛ چیزی بین بالاوپایین بردن سر به منزلهٔ تأیید و چپوراست کردن به منزلهٔ تأسف. شاید داشت سعی میکرد که هر دو را همزمان انجام دهد. داشتم فکر میکردم که چه حسی دارد.
سُهاد
۰
یک بار که ترانهای را میشنید، دیگر آن را از یاد نمیبرد. حتی میتوانست موسیقی که تا کنون نشنیده را از روی ریتمی که کسی زیر لب میخواند، بهخوبی بنوازد. ساشی زیبا نبود، اما ویژگیهای جذاب زیادی داشت و حضورش در کافه باعث میشد که افراد بیشتر و بیشتری به آنجا بروند.
سُهاد
۰
پسر قدبلند نگاهی به ساشی انداخت و گفت: «شما همیشه آنجا توی ساحل مینشینید. درست است؟ او هم همانجا روی یک پایش ایستاده بود. درست همانجایی که شما مینشینید. داشت از آنجا به ما نگاه میکرد. انگار که به یک تنهٔ درخت تکیه داده باشد. زیر آن توده از درختهای زیتون بومی، آن طرف میزهای پیکنیک بود.»
سُهاد
۰
شب پیش از بازگشتش به ژاپن، چمدانهایش را بست و به رختخواب رفت. صدای مارمولکها با صدای موج درهم آمیخته بود. مدتی بعد، ساشی حس کرد که بالشش خیس شده است. داشت گریه میکرد.
- چرا نمیتوانم او را ببینم؟ چرا پیش آندو جوان موجسوار ظاهر شد که نسبتی با او نداشتند اما پیش من ظاهر نمیشود؟ این منصفانه نیست.
سُهاد
۰
اگر ممکن بود، آنقدر شانههایش را تکان میداد تا بیدار شود. سرش داد میزد و میگفت: «بگو چرا؟ چطور توانستی چنین کاری کنی؟»
برای مدت طولانی صورتش را توی بالش خیس فرو برد و صدای هقهقش را خفه کرد. واقعاً لیاقت ندارم که او را ببینم؟ این را از خودش میپرسید، اما جواب سؤالش را نمیدانست.
سُهاد
۰
ساشی هر شب پشت پیانو مینشست و انگشتانش ناخودآگاه به حرکت درمیآمدند و به هیچ چیز دیگری فکر نمیکرد. فقط صدای پیانو بود که از ذهنش میگذشت. وقتهایی هم که پیانو نمینواخت، به سه هفتهٔ آخر پاییز فکر میکرد که توی هانالی گذرانده بود. به صدای موجها و درختان زیتون بومی، ابرهایی که باد میآوردشان، پلیکانهایی که از توی آسمان به ماهیگیری میرفتند و بالهای بزرگشان را بر فراز آسمان میگستراندند. به چیزهایی که آنجا منتظرش بودند، فکر میکرد. حالا به تمام چیزهایی فکر میکرد که مال او بود. به خلیج هانالی.
سُهاد
۰
- داری روی داستان کار میکنی؟
ژونپهئی سرش را به علامت تأیید تکان داد.
- خب بعد؟
- مثل همیشه. من مینویسم. آنها چاپ میکنند و کسی نمیخواندشان.
- من میخوانم. همهشان را.
- ممنون. تو خیلی لطف داری. اما داستان کوتاه دیگر طرفدار ندارد. از دور خارج شده. بگذریم. بیا دربارهٔ سالا حرف بزنیم. قبلاً هم اینطور شده بود؟
سُهاد
۰
سرانجام، این تاکاتسوکی بود که اولین حرکت را کرد و به ژونپهئی گفت: «دوست ندارم چیزی را از تو پنهان کنم و یک دفعه در جریان قرار بگیری. من عاشق سایوکو شدهام. امیدوارم ناراحت نشوی.»
اواسط سپتامبر سال دوم دانشگاه بود. تاکاتسوکی گفت که وقتی ژونپهئی برای تعطیلات تابستانی به خانه رفته بود، او و سایوکو به طور اتفاقی به هم علاقهمند شده بودند.
ژونپهئی به تاکاتسوکی زل زد. چند لحظه طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده، و بعد طوری شد که انگار یک وزنهٔ سربی را قورت داده باشد. کاری از دستش برنمیآمد. به همین دلیل گفت: «نه. ناراحت نیستم.»
سُهاد
۰
کف قایق دراز کشیدم، چشمانم را بستم و منتظر شدم تا آب بالا بیاید و مرا به جایی ببرد که به آن تعلق دارم.
سُهاد
۰
ژونپهئی چند روزی در بهت فرو رفته بود. نه سر کلاسهایش میرفت و نه سر کار. کف اتاق در آپارتمانش دراز میکشید و چیزی نمیخورد، فقط وقتی گرسنگی امانش را میبرید خودش را با تهماندههای غذای توی یخچال و ویسکیِ ته بطری سیر میکرد. تصمیم گرفت که از دانشگاه انصراف دهد و به شهر دوری برود تا کسی را نشناسد