جملات زیبای کتاب مدیر مدرسه | طاقچه
تصویر جلد کتاب مدیر مدرسه

کتاب مدیر مدرسه

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۱۳۲۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
جلال آل احمد
انتشارات: 
طاقچه
hosein
۱۷۵
خاک بر سر مملکت.
Ardalan
۱۳۱
یکی دو بار کوشیدم بالای دست یکی شان بایستم و ببینم چه می نویسد. ولی چنان مضطرب می شدند و دست شان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند. می دیدم که این مردان آینده، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسه، اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته ازوحشت، انبانی از ترس و دلهره.
sdf
۱۰۶
«تو اگر مردی، عرضه داشته باش مدیر همین مدرسه هم بشو
Nika
۷۲
انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست.
Asali
۵۶
چون دیدم نمی توانم قلب بچگانه ای داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه ها را درک کنم و هم دردی نشان بدهم. این جور بودکه می دیدم که معلم مدرسه هم نمی توانم باشم.
Ali Hedayat
۵۱
حالا دیگر حتی وزرای فرهنگ هم اذعان می‌کنند که این اسم‌ها و فرمول‌ها و سنه‌ها و محفوظات جایی از عمر پر از بی‌کاری فردای بچه‌ها را نخواهد گرفت و ناچار باید در مدرسه هر بچه‌ای کاری یاد بگیرد. هنری، فنی، صنعتی... تا اگر از پته‌ها و کاغذپاره‌های قاب‌گرفته کاری برنیامد و میزی خالی نبود کسی از گرسنگی نمیرد.
رهاورد
۳۹
چاییم را که خوردم، روی همان کاغذ نشان دار دادگستری استعفا نامه ام را نوشتم و به نام هم کلاسی پخمه ام که تازه رییس شده بود، دم در پست کردم.
شَیدیم
۳۶
«من از این لیسانسه های پر افاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اتاقی سر می کنند.»
Nika
۳۳
لابد کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌داده
داوود
۲۸
ناظم گفت: «دیدید آقا چطور باهامون رفتار کردند؟ با یکی از قال‌هاشون آقا تمام مدرسه رو می‌خرید!» می‌خواست روضه‌خوانی‌های خودش را جبران کند. گفتم: «تا سروکارت با الف. ب است بپا قیاس نکنی. خودخوری می‌آره!»
donya
۲۷
در هر مدرسه بسته بشود، در یک اداره بسته شده است.
خطیبانی
۲۰
فکرش را که می‌کردم می‌دیدم در هر خراب‌شده‌ای از گوشه‌های زندگی که افتاده باشی کم‌کم چنان در ابتذال فرو می‌روی و چنان عادتت می‌شود که حتی نمی‌خواهی داد بزنی.
رابرت
۲۰
در این فکرها بودم که ناگهان در میان کارنامه ها چشمم به یک اسم آشنا افتاد
°hengameh|آگرین°
۱۹
می دیدم که این مردان آینده، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسه، اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته ازوحشت، انبانی از ترس و دلهره
Majid
۱۷
...خاک بر سر مملکت.
Ya Hasan
۱۷
با این پدرو مادرها بچه ها حق دارند که قرتی و دزد و دروغگو از آب در بیایند. این مدرسه ها را اول برای پدرو مادر ها باز کنند ...
WeAreOne
۱۶
می دیدم که این مردان آینده، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسه، اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته ازوحشت، انبانی از ترس و دلهره.
یک قدیمی
۱۵
این فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم
عابر
۱۴
پس بچه های مردم با چه اطمینانی به مدرسه بیایند؟
vahid.۹۳
۱۲
مسخره تر ین کارها آن است که کسی به اصلاح وضعی دست بزند، اما در قلمروی که تا سر دماغش بیشتر نیست.
سنگ صبور
۱۲
درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها. هر چیز به جای خود و نه یک ذره گرد. فقط خاکستر سیگار من زیادی بود
Koorosh
۱۱
ده سال تجربه این حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع ساعت های تفریح نتوانند بخندند، سر کلاس، بچه های مردم را کتک خواهند زد.
عابر
۱۰
من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر دار می شدم.
hassanisaleh
۹
اصلا دوستی سرشون نمی شه.
حمید
۷
چشم اغلب‌شان هم سرخ بود. پیدا بود باز آن روز صبح یک فصل گریه کرده‌اند و در خانه‌یشان علم صراطی بوده است. و پدرها بیشتر میراب و باغبان و لابد همه خوش‌تخم و عیال‌وار.
ف_حسنپوردکان
۷
دور حیاط دیوار بلندی بود درست مثل دیوار چین. سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ
کاربر ۹۰۸۹۹۸
۷
ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظه یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری. این جوجه فکلی و جوجه های دیگر که نمی شناسی شان، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده.
aida
۷
تحمل این یکی رانداشتم. با اداهایش. پیدا بود که تازه رئیس شده. زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد.
داوود
۶
حتی وزرای فرهنگ هم اذعان می‌کنند که این اسم‌ها و فرمول‌ها و سنه‌ها و محفوظات جایی از عمر پر از بی‌کاری فردای بچه‌ها را نخواهد گرفت و ناچار باید در مدرسه هر بچه‌ای کاری یاد بگیرد. هنری، فنی، صنعتی... تا اگر از پته‌ها و کاغذپاره‌های قاب‌گرفته کاری برنیامد و میزی خالی نبود کسی از گرسنگی نمیرد. پس چه بهتر از کاردستی؟ پس زنده باد مقوای قوطی‌های کفش و شیرینی!
فرشاد احمدی
۶
مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو بود. یک فرهنگ دوست خر پول، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده ها کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اینکه راه بچه هاشان را کوتاه بکنند، بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از متری یک عباسی بشود صد تومان.