
Mithrandir
۶۰
میگوید:
«یارب! آخر سوختم
از این بنده چه میخواهی؟»
فرمود:
«همین که میسوزی!»
Mithrandir
۴۶
بنگر که تو دورِ نزدیکی
و یا نزدیکِ دوری؟
Mithrandir
۴۳
خاک با او خوشتر
که زَر با دگران
کاربر ۷۷۶۶۲۶
۳۰
کافران را دوست میدارم
از این جهت که دعویِ دوستی نمیکنند
میگویند:
«آری
کافریم
دشمنیم»
اما این که دعوی میکند که
«من دوستم»
و نیست
پر خطر است.
Rad
۲۹
میگوید:
«یارب! آخر سوختم
از این بنده چه میخواهی؟»
فرمود:
«همین که میسوزی!»
Mithrandir
۲۶
تو میرنجی
ضعیف میشوی
مرا اگر هزار برنجانند
هیچ جز قویتر نشوم
و جز عظیمتر نشوم.
Mithrandir
۲۵
«من» کو؟
مرا خبر نیست
اگر مرا بینی
سلام برسان!
Mithrandir
۲۴
چون در دریا افتادی و شنا نمیدانی
مرده شو
تا آبت بر سر نهد!
Mithrandir
۲۳
عادت نبشتن نداشتهام هرگز
سخن را چون نمینویسم
در من میمانَد
کاربر ۱۳۳۱۴۸۰
۱۹
کافران را دوست میدارم
از این جهت که دعویِ دوستی نمیکنند
میگویند:
«آری
کافریم
دشمنیم»
اما این که دعوی میکند که
«من دوستم»
و نیست
پر خطر است.
Mithrandir
۱۸
مرد
آن باشد که در ناخوشی
خوش باشد
زیرا داند که آن مُراد
در بیمرادی
در پیچیده است.
Mithrandir
۱۴
اول بود که ماهی سوی آب میرفت
این ساعت
هر کجا که ماهی میرود
آب میرود.
Mithrandir
۱۰
آن بندهی نازنین ما
میان قوم ناهموار
گرفتاراست
Rad
۹
شناخت خدا عمیق است؟
ای احمق!
عمیق تویی
اگر عمیقی هست
تویی.
mojka
۸
خوشیهای عالَم را قیمت کردهاند
که هر یکی به چند است
ای جان
این ناخوشی
به چند است؟
Rad
۸
روی به هر که آریم
او
روی از همه جهان
بگرداند.
Parinaz
۷
این همه رنجها از آن شد
که ورق خود میخوانید
ورقِ یار
هیچ نمیخوانید.
elinow
۶
صاحب طبع نمیباید
صاحب دل میباید
دل بجوی
نه طبع!
نون صات
۶
اگر تو را روشنایی و ذوقی هست
که مشتاقِ مرگ میباشی
مبارک باد!
Parinaz
۵
«من» کو؟
مرا خبر نیست
اگر مرا بینی
سلام برسان!
نون صات
۵
سخن با خود توانم گفتن
با هر که خود را دیدم در او
با او سخن توانم گفتن.
Rad
۵
دنیا بد است
اما در حق آن کس که نداند که دنیا چیست
چون دانست که دنیا چیست
او را دنیا نباشد.
نون صات
۴
اعتقاد و عشق
دلیر کند
و همه ترسها ببرد.
هر اعتقاد که گرم کرد
آن را نگه دار
و هر اعتقاد که سرد کرد
از آن دور باش.
نون صات
۴
من
خدا
از او
نمیطلبم
او را
من از خدا
میطلبم.
نون صات
۴
من تو را خواهم که چنینی
نیازمندی خواهم
گرسنهای خواهم
تشنهای خواهم
آبِ زلال
تشنه جوید.
Rad
۴
اعتقاد و عشق
دلیر کند
و همه ترسها ببرد.
هر اعتقاد که گرم کرد
آن را نگه دار
و هر اعتقاد که سرد کرد
از آن دور باش.
Parinaz
۳
گفت: «نماز کردند؟»
گفت: «آری»
گفت: «آه!»
یکی گفت:
«نماز همهی عمرم به تو دهم
آن آه را
به من ده!»
نون صات
۳
ماهی است
که ماهی را
میخورد.
نون صات
۳
اگر مرا میشناسی و مرا دیدی
ناخوشی را چرا یاد کنی؟
اگر خوشی به دست هست
به ناخوشی کجا افتادی؟
اگر با منی
چگونه با خودی؟
و اگر دوست منی
چگونه دوست خودی؟
سالها بگذرد که یکی را
- از ناگه -
دوستی افتد
که بیاساید.
نون صات
۳
و من این مورچه را میگیرم
میبوسم
آزار او نمیخواهم
هر که خواهد که بیشرمی را ببیند
تا مرا بیند
و هر که خواهد که شرمگین بیند
تا تو را بیند.
