آدم هیچوقت نمیدونه که دشمناش ممکنه کجا مخفی شده باشن.»
Mahya
تولد شاهزاده و گدا
سالها پیش، در شهر لندن، پسری به دنیا آمد. اسمش تام کانتی بود. خانوادهاش بسیار فقیر بودند و توان بزرگکردنش را نداشتند. در همان روز، در بخش دیگری از لندن، پسری در خانوادهای ثروتمند به دنیا آمد که خانوادهاش او را خیلی دوست داشتند. نامش ادوارد تیودور بود و پدرش، پادشاه انگلستان.
بمب کتاب
آرزوی تولد یک پسر را داشتند. اگرچه پادشاه دو دختر بزرگ داشت، اما اکنون ادوارد وارث تاج و تخت بود؛ و یک روز، پادشاه میشد.
Zahra
کانتی، شاهزاده را گرفت و با خشونت به سمت پایین خیابان کشاند. ادوارد تمام طول مسیر خانهٔ کانتی تقلا کرد. فریاد زد و کمک خواست.
Zahra
آقای کانتی، شاهزاده را گرفت و با خشونت به سمت پایین خیابان کشاند.
Zahra
مُهر سلطنتی ـ هر چه که هست ـ باید جایی در آن اتاق باشد ولی تام فقط لبخند زد و شانههایش را بالا انداخت.
خب، هرتفرد وقتی داشت به سمت اتاق پادشاه میرفت، با خود فکر کرد: «شاید شاهزاده دیوانه شده،
Zahra
میکشید، اما کانتی او را محکم نگه داشته بود.
Zahra
با وجود این سختیهای زیاد، تام کوچک از زندگیاش راضی بود. زندگی او درست مانند زندگی دوستانش بود. نمیدانست که شکل دیگری از زندگی هم وجود دارد.
Reza Javan
سلول زندان، شلوغ و به طرز وحشتناکی کثیف بود. زنها و مردها، همه داخل فضای کوچکی حبس شده بودند. بعضیها را به دیوار و بقیه را به تختخوابهایشان زنجیر کرده بودند. هیچکس جای جنبخوردن نداشت.
آوا
باید برای تغییر شرایط، کاری کنم.
آوا