باید گاهی نه همیشه برگشت و پلهها را نگاه کرد، پلههایی که با سالهای عمر من یکسان بودند، پلههایی که گاهی در اندوه و تاریکی گم میشوند و انسان در هراس از تاریکی لیوانی آب را که روی پلهها مانده است میشکند. صبح که آفتاب میدمد و پلهها روشن میشود لیوان شکسته انبوه از مهتاب شتابان شبهنگام است، تکههای مهتاب تکههای آینه میشوند و چهرهای را میبینی که از بامداد گذشته تا امروز پیر شده است