جملات زیبای کتاب دوست باهوش من | طاقچه
تصویر جلد کتاب دوست باهوش من
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب دوست باهوش من

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۲۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
النا فرانته، سودابه قیصری
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
min
۱۰۷
بزرگسالانی که منتظر فردایند، در زمان حالی حرکت می‌کنند که همان دیروز یا پریروز یا حداکثر یک هفتۀ گذشته است. آن‌ها نمی‌خواهند در مورد بقیه‌اش فکر کنند. کودکان معنای دیروز یا پریروز یا حتا فردا را نمی‌دانند، همه چیز «الان» است،
hodsan
۶۹
نان شدیدتر و عمیق‌تر از مردان آلوده می‌شدند، زیرا مردان وقتی خشمگین می‌شوند، در پایان آرام می‌شوند ولی زنان، که همیشه آرام و مطیع و فرمانبردار به نظر می‌رسند، وقتی عصبانی می‌شوند، به خشمی می‌رسند که پایانی ندارد.
Marie Rostami
۳۸
«زیبایی ذهنی‌ای که چرولو از کودکی داشت، راهی برای بیان و ظهور پیدا نکرد، کرِگو! و همه‌اش در صورت، سینه‌ها، ران‌ها و باسنش نمود پیدا کرد، جاهایی که خیلی زود رنگ می‌بازند، طوری که انگار هیچ‌گاه آن‌ها را نداشته است.»
min
۳۱
متوجه شدم که هیچ چیزی از او ندارم، حتا یک عکس، یادداشت یا یادگاری کوچک.
min
۲۵
«لطفاً، برای یه بار هم شده، اون‌طوری که مادرت دوست داشت رفتار کن. دنبالش نگرد.»
Mary gholami
۱۹
«وقتی عشقی نباشه، نه تنها زندگی مردم بلکه زندگی شهرها هم عقیم می‌شه.»
لیلی مهدوی
۱۸
من به احساس دوم بودن در هر چیزی عادت داشتم، پس مطمئن بودم برای او که همیشه اول بود، همه چیز روشن است:
Aria1997
۱۶
پرودگار: «تو از امتحان سربلند بیرون آمدی و آزادی؛ کسانی چون تو هرگز مورد نفرت من قرار نمی‌گیرند. از بین همۀ ارواح سرکش، آن‌که حیله‌گر و دلقک است، کم‌ترین مشکل را خلق می‌کند. طبیعت فعال آدمی به آرامی ضعیف می‌شود و به پایین ترین سطح می‌رسد؛ با همۀ وجود به تنبلی گرایش دارد. از آن رو، با کمال میل، همراهی به او می‌دهم که کار می‌کند، به هیجان می‌آید و اگر لازم باشد، چون شیطان می‌آفریند.»
Rozhan
۱۶
لی‌لا ابتدا دستش و سپس تمام بازویش را در دهانۀ تاریک دریچۀ فاضلاب فرو می‌کرد و من، بلافاصله همان کار را می‌کردم. قلبم به شدت می‌زد و فقط امیدوار بودم که سوسک‌ها روی پوستم ندوند یا موش‌ها گازم نگیرند. لی‌لا خود را از پنجرۀ آپارتمان طبقۀ اول، منزل سینیورا اسپانولو بالا می‌کشید و از نرده‌های فلزی که بند لباس به آن‌ها وصل بود، آویزان می‌شد و به سمت جلو و عقب حرکت می‌کرد، سپس روی سطح پیاده‌رو می‌پرید و من فوراً همان کار را می‌کردم، هر چند از افتادن و آسیب دیدن می‌ترسیدم.
Mohammad Ali Zareian
۱۵
وقتی هنوز بچه‌ای و دنیا را زیاد تجربه نکرده‌ای، خیلی سخت است که در دل فاجعه، آن را بفهمی و درک کنی، شاید حتا نیاز به آن را احساس نکرده باشی. بزرگسالانی که منتظر فردایند، در زمان حالی حرکت می‌کنند که همان دیروز یا پریروز یا حداکثر یک هفتۀ گذشته است. آن‌ها نمی‌خواهند در مورد بقیه‌اش فکر کنند. کودکان معنای دیروز یا پریروز یا حتا فردا را نمی‌دانند، همه چیز «الان» است، خیابان همین است، درِ ورودی همین است، پله‌ها همین است،‌ این مادر است، این پدر است، این روز است و این شب است.
نسیم رحیمی
۱۲
کودکان معنای دیروز یا پریروز یا حتا فردا را نمی‌دانند، همه چیز «الان» است،
pejman
۱۱
ما با این وظیفه بزرگ می‌شدیم که زندگی دیگران را سخت‌تر کنیم، قبل از این‌که آن‌ها زندگی ما را سخت‌تر کنند.
neda
۱۱
«اگه تلاشی نکنی، هیچ چیز تغییر نمی‌کنه.»
ناهید
۱۰
عوام «ما» بودیم. عوام کسانی بودند که برای غذا و مشروب می‌جنگیدند، سر این‌که اول باید از چه کسی پذیرایی شود و از چه کسی باید بهتر پذیرایی شود، دعوا می‌کنند
mimbaran
۹
مردان وقتی خشمگین می‌شوند، در پایان آرام می‌شوند ولی زنان، که همیشه آرام و مطیع و فرمانبردار به نظر می‌رسند، وقتی عصبانی می‌شوند، به خشمی می‌رسند که پایانی ندارد.
طلا در مس
۸
مدرسه دوباره شروع شد و من در همۀ درس‌ها خوب بودم. بی‌صبرانه منتظر لی‌لا بودم که ازم بخواهد در لاتین یا هر چیز دیگری کمکش کنم و فکر می‌کنم بیش‌تر برای او درس می‌خواندم تا برای خودِ مدرسه.
nafas ‘s book world
۷
طبقۀ چهارم، لی‌لا کاری غیرمنتظره کرد.‌ ایستاد تا من برسم و وقتی به او رسیدم، دستم را گرفت. این حرکت، همه چیز را بین ما، برای همیشه تغییر داد.
Roya Oloumi
۷
فقط جانماز آب می‌کشه،
نسیم رحیمی
۷
او به من نشان داده بود که نه تنها می‌تواند آدم را با کلماتش جریحه‌دار کند بلکه بدون تردید، می‌تواند بکُشد،
لیلی مهدوی
۶
در آن کلاس، همۀ ما، دور از چشم خانم اولیویرو کمی بد بودیم، بر عکسِ ما، لی‌لا همیشه بد بود.
من
۶
هر ثانیه ممکنه چیزی روی بده و اون‌قدر تو رو رنج بده که اشکِ کافی برای ریختن نداشته باش
Roya Oloumi
۶
دوست داشتم تکانش بدهم و سرش فریاد بزنم: «تو کتابی ننوشتی ولی خیلی خیلی بهتر از اون مردی.» ولی فقط بازویش را گرفتم.
۶
ترک کردن خانه کار آسانی نیست؛ مخالفت با آرزوهای کسانی که دوستشان داری، کار آسانی نیست، هیچ چیز آسان نیست،
لیلی مهدوی
۵
او می‌دانست چگونه بدون هر گونه رنجی بابت نتیجۀ کارش، از محدودیت‌ها عبور کند.
کاربر ۲۴۶۴۵۸۴
۵
سپس یک روز غروب، صدای مادرم را پشت سرم شنیدم که به زبان محلی و با همان لحن و تُن صدای خشن معمول خودش گفت: «ما نمی‌تونیم هزینۀ کلاس خصوصی رو بدیم ولی تو خودت می‌تونی به تنهایی بخونی و سعی کنی امتحانت رو قبول بشی.» با تردید نگاهش کردم. مثل همیشه بود با موهای کدر، چشم سرگردان، بینی بزرگ و بدن سنگین. و ادامه داد: «هیچ‌جا ننوشته که تو نمی‌تونی.»
کاربر ۲۴۶۴۵۸۴
۵
ضربات مشت و لگد، زده و خورده می‌شد. مردان تلخکام از ورشکستگی‌ها، از الکل و بدهی‌ها، با آخرین مهلت پرداخت و آثار کتک‌خوردگی به خانه برمی‌گشتند و با اولین کلمۀ بیجا و نامناسب، افراد خانواده‌شان را به باد کتک می‌گرفتند، زنجیره‌ای از اشتباهات که اشتباهات بعدی را خلق می‌کرد.
Zohreh
۵
وقتی روز خوبی را شروع می‌کنی و به نظر می‌رسد که همۀ چیزهای خوب، فقط در انتظار توست، چقدر همه چیز شیرین است.
نسیم رحیمی
۴
«وقتی عشقی نباشه، نه تنها زندگی مردم بلکه زندگی شهرها هم عقیم می‌شه.»
کرم کتابخوان
۴
«دو سال دیگه، دیپلم می‌گیرم و تموم می‌شه.» «نه، هرگز ولش نکن، من بهت پول می‌دم، تو باید درستو ادامه بدی.» خنده‌ای عصبی کردم و گفتم: «ممنون، اما یه روز مدرسه تموم می‌شه.» «نه برای تو، تو دوست باهوش منی، تو باید از همه بهتر باشی، از همۀ پسرها و دخترها.»
ZAHRA
۴
«هیچ‌جا ننوشته که تو نمی‌تونی.»