«پسرم بیا» سهراب سر به زیر به سمتش رفت و بین رانهای طالب ایستاد. طالب دستهایش را دور سهراب حلقه کرد و گفت: «ببین پسر هزارهی من چقدر با استعداد است!» دستهایش را پشت بچه لغزاند و بعد بالا آورد و بغلهای سهراب را لمس کرد. یکی از طالبهای مسلح به پهلوی آن یکی زد و نیشش باز شد. طالب سفید پوش گفت که ما را تنها بگذارند.
دو طالب در حال رفتن گفتند: «بله آقا صاحب»
طالب پسرک را رو به من کرد و دستهایش را دور شکمش حلقه زد و چانهاش را روی شانهی سهراب گذاشت. پسرک سرش را پایین انداخته بود و دزدانه و با حیا به من نگاه میکرد. مردک دستهایش را روی شکم بچه آرام بالا و پایین میبرد.