
Ozra
۹
آنجا که جان را بیمی نیست و سر، بلند است؛
آنجا که دانش آزاد است؛
آنجا که جهان را دیوارهای تنگ خانهها تکهتکه نکردهاند؛
آنجا که کلمات از عمق حقیقت بیرون میآیند؛
آنجا که تلاشِ بیخستگی، دستهایش را به طرف کمال دراز میکند؛
آنجا که نهر زلالِ خِرد راهش را در شنزار غمانگیز عادات مرده گم نمیکند؛
آنجا که تو جان را به اندیشه و کردارِ همیشهگسترنده راهنمایی میکنی ـ
ای پدر، کشورم را در آن بهشتِ آزادی بیدار کن.
k.m
۵
شب کمابیش در انتظار او بیهوده گذشته است.
میترسم که مبادا صبح، موقعی که من از خستگی خوابم برده،
او ناگهان به در خانهام بیاید. یاران، راه باز کنید، مانعش نشوید.
fa
۴
آرزوهای من بسیارند و زاری من شفقتانگیز است،
اما تو کاملاً سفت و سخت دست رد به سینهام زدی و نجاتم دادی؛
و این رحمت نیرومند به تمام زندگی من شکل داده است.
روزبهروز تو مرا شایستهی هدیههای سادهی بزرگ میکنی که نخواسته به من دادی
این آسمان را و نور را، این تن و جان را و دل را
مرا از خطرات آرزوی بیش از حد نجات میدهی.
وقتهایی هست که سست و پاکشان میروم
و وقتهایی که بیدار و شتابان در جستوجوی مقصدم؛
اما تو ستمگرانه خود را از چشم من پنهان میکنی.
روزبهروز، تو با ردّ همیشهی من مرا شایستهی قبول کاملت میکنی
و مرا از خطرات آرزوی سست و نامطمئن میرهانی.
ramin3313
۲
آمد و کنارم نشست، اما من بیدار نشدم.
بیچاره من، چه خواب نفرینشدهیی بود.
موقعی آمد که شب آرام بود، با چنگش در دست؛
و رؤیاهای من با نغمههای او همنوا شدند.
افسوس، چرا شبهای من همه اینطور از دست میروند؟
آه، چرا من همیشه از دیدار آن که نَفَسش خوابم را نوازش میکند محرومم؟
Nirvana
۲
این درد جدایی است که در تمام جهان پراکنده میشود و در آسمانِ بیکران نقشهای بیشمار میآفریند.
این غم جدایی است که شبها درخاموشی به تکتک ستارهها چشممیدوزد و در میان برگهایی که در تاریکی بارانی مرداد سروصدا میکنند ترانه میشود.
این دردِ همهجا گستر، در خانهی انسانها به شکل عشقها و آرزوها، به شکل رنجها و شادیها عمق میگیرد؛ و همین است که همیشه آب میشود و مثل غزل از دل شاعر من بیرون میریزد.
آزادی
۲
من حرف میزنم، اما حرفم آواز نمیشود و من بیهوده فریاد میکشم.
Niyaz.h
۲
اما تو ستمگرانه خود را از چشم من پنهان میکنی.
Niyaz.h
۲
بگذار فقط اندکی از من به جا بماند که از آن راه بتوانم تو را همهام بنامم
بگذار فقط آن اندک از خواست من به جا بماند که از آن راه بتوانم تو را در هر سو احساس کنم؛ و در هر چیز به تو برسم؛ و عشقم را در هر لحظهیی به تو پیشکش کنم.
بگذار فقط آن اندک از من به جا بماند که از آن راه من هرگز تو را پنهان نکنم.
بگذار آن اندک از بندهای من به جا بماند که از آن راه بندی ارادهی تو باشم؛ و مقصود تو در زندگی من انجام گیرد
و این بند عشق توست.
hamid vahidi
۱
بیندرانات تاگور (Rabindranath Tagore) (۱۸۶۱-۱۹۴۱) عمر پرباری داشته که در طی آن در زمینههای گوناگون فرهنگی، سوای شاعری، کارنامهی بلند و درخشانی پدید آورده است، که حتا با یک نگاه زودگذر به آن هم میشود این را فهمید:
ناهید
۱
مرا به جشن این جهان دعوت کردهاند، و به این ترتیب زندگیم برکت یافته است.
چشمم چیزها دیده و گوشم چیزها شنیده است.
در این جشن کارم این بود که ساز بزنم و من هر کاری که میتوانستم کردم.
حالا میپرسم، آیا دیگر وقتش شده که من وارد شوم و رویت را ببینم و درود خاموشم را پیشکش کنم؟
Niyaz.h
۱
آنها تصویرهای تو را در همهی آثار من میبینند.
میآیند و از من میپرسند، «او کیست؟»
نمیدانم به آنها چه بگویم.
میگویم، «راستش را بخواهید، نمیتوانم بگویم.»
ملامت و ریشخندم میکنند؛ و میروند.
ramin3313
۰
من فقط چشمبهراه عشقم تا خود را سرانجام به دست او بسپارم. برای این است که خیلی دیر است و من مرتکب چنین کوتاه کاریها شدهام.
آنها با قوانین و قواعدشان میآیند که مرا محکم ببندند؛ اما من همیشه از چنگشان گریختهام؛
چون من فقط چشمبهراه عشقم که خود را سرانجام به دست او بسپارم.
مردم ملامتم میکنند و مرا سربههوا میخوانند؛ بیشک در ملامت من محقند.
روز بازار تمام شده و کار پُرکاران به آخر رسیده است.
آنها که مرا بیهوده صدا میزنند با خشم برگشتهاند.
من فقط چشمبهراه عشقم که خود را سرانجام به دست او بسپارم.
azaad
۰
تنها از خانه بیرون آمدم و راهی وعدهگاه شدم.
اما کیست اینکه در تاریکی خاموش به دنبالمافتاده؟
خود را کنار میکشم که از حضور او دوری کنم،
اما نمیتوانم از دستش خلاص شوم.
او با خودستاییش گردوخاک میکند؛
هر کلمهیی که من میگویم او صدای بلندش را به آن اضافه میکند.
سَروَرم، او منِ کوچکِ من است، خجالت نمیکشد؛
اما من از اینکه با او به درِ خانهات بیایم شرمندهام.
Niyaz.h
۰
و تو آنجا نشستهای و لبخند میزنی.
من داستانهای تو را در ترانههای ماندگارم میگویم.
آن راز از پردهی دلم بیرون میافتد.
میآیند و از من میپرسند، «معنی اینها را به ما بگو.»
نمیدانم به آنها چه بگویم.
میگویم، «آه، معنی اینها را که میداند؟»
میخندند، ریشخندم میکنند، و میروند.
و تو آنجا نشستهای و لبخند میزنی.
Niyaz.h
۰
این درد جدایی است که در تمام جهان پراکنده میشود و در آسمانِ بیکران نقشهای بیشمار میآفریند.
این غم جدایی است که شبها درخاموشی به تکتک ستارهها چشممیدوزد و در میان برگهایی که در تاریکی بارانی مرداد سروصدا میکنند ترانه میشود.
این دردِ همهجا گستر، در خانهی انسانها به شکل عشقها و آرزوها، به شکل رنجها و شادیها عمق میگیرد؛ و همین است که همیشه آب میشود و مثل غزل از دل شاعر من بیرون میریزد.
