
Dexter
۳
«استیسی، بیدار شو!»
مادرم بود. تقلّا کردم که بیدار شوم. رختخوابم حسابی گرم و نرم بود و من با خیال راحت در آن لمیده بودم. یک چشمم را باز کردم و به ساعت کنار تختم نگاه کردم. ساعت هشت بود. وای، نه! پس مدرسهام دیر شده بود!
بعد، یادم آمد که شنبه است. خیالم راحت شد. عجلهای نبود. دوباره چشمهایم بسته شد.
Dexter
۱
موقعی که وارد مرکز خرید شدیم، لحظهای ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. من از بوهای مختلف آنجا لذت میبرم؛ بوی کفشِ نو، بوی بیسکویت، بوی پیتزای داغی که تازه از فِر درآمده، بوی عطر، و بالاخره یک عالم بوهای خوب که با هم مخلوط شدهاند!