«استیسی، بیدار شو!»
مادرم بود. تقلّا کردم که بیدار شوم. رختخوابم حسابی گرم و نرم بود و من با خیال راحت در آن لمیده بودم. یک چشمم را باز کردم و به ساعت کنار تختم نگاه کردم. ساعت هشت بود. وای، نه! پس مدرسهام دیر شده بود!
بعد، یادم آمد که شنبه است. خیالم راحت شد. عجلهای نبود. دوباره چشمهایم بسته شد.