هری پشت یکی از آن میزهای کهنه نشست. قهوه خوب بود. سیوهشتسالگی و او تمام شده بودند. قهوه را مزهمزه میکرد و بهیاد میآورد که کجا را شیرین کاشتهــ و کجا را نه. خسته بودــ از موشوگربهبازی بیمه، دفاتر کاری کوچک با پارتیشنهای شیشهای بزرگ، اربابرجوع؛ خستهی خسته بود از شیره مالیدن سرِ زنش، از لاس زدن با منشیها تو آسانسور و راهرو؛ از مهمانیهای کریسمس و سال نو و جشن تولد و قسطهای ماشین جدید و قبض آب و برق و گازــ از کل این مجموعهی نکبتی احتیاجات خستهی خسته بود.