جملات زیبای کتاب سهراب‌کشی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سهراب‌کشی

بریده‌هایی از کتاب سهراب‌کشی

امتیاز
۴.۸از ۳۹ رأی
۴٫۸
(۳۹)
[غُرّان] آه ــ مَردان، شما چندین چه دروغید! برای زنان سینه چاک می‌کنید، و چون سینه‌چاک شما شدند، از سَرْ می‌رانید! فرزند را نیکو می‌شمرید ــ نه برای خودَش ـ که بزرگ داشتنِ نامِ شما! خارِ آتش در شهری می‌اندازید، که نامِ شما خوار کرد! هیچِتان نیست کودکانِ در آتش! زنانِ دریده‌دامن! مَردانِ بی‌شمشیر! بهرِ نام سَرْ می‌دهید؛ در این نام چیست که چندین به خونْش باید شُست!
mohammad alimirzaei
تا درد می‌کشی زنده‌ای سُهراب!
Sina Iravanian
کیست نخستین باخته‌ی شترنج جز پیادِگان!
Sina Iravanian
گفتم آیا چیرگی، ویژه‌ی مردان است؟ آیا ما تنها زنده‌زایانیم و گاوانِ شیردِه؟ نَه ــ زنان را نیز خویشتنی است؛
Saba
کیست نخستین باخته‌ی شترنج جز پیادِگان!
Maede_m
گودرز: مَگِری و مَشور تهمتن! بنگر در زمینِ جنگ؛ هر سو شکسته‌دستی، بُریده‌پایی، دریده‌پهلویی! کدامِ ما فرزندِ خود را نکشته است؛ اگر این سپاهِ جوان را ــ که به سال هِمال سُهراب‌اند ـ هر یکی فرزندِ خود گیریم! ما چند پیرِ آزمند؛ که مرگ را به خونهای جوان پَروار می‌کنیم! گیو: نه ــ این جوانَک بی‌جان؛ هیچ تلاشی برای زنده ماندن نمی‌کنَد! مرگَش، ریشخندِ زندگی ماست!
حسین احمدی
[می‌غُرّد] آیا مِهربانی آسان‌تر نبود، یا خوش‌تَر؟ [می‌خروشد] شما جنگاوران که‌اید؟ شمشیرهای خودستایی در دست! نیزه‌های خودسَرْی در مُشت! سپر پیشِ فروتنی می‌گیرید! تیرِ لاف از کمانِ خودپرستی پرتاب می‌کنید! ژوبینِ خشم بر نشانِ خِرَد می‌اندازید! شما که‌اید؟
mohammad alimirzaei
توس: آه ــ چرا به زخمِ وِی خندیدَم؟ اگر این نوباوه، پورِ تهمتن و تهمینه نبود، آیا فرزندِ هیچ کسِ دیگر هم نبود؟ هر کسِ دیگر نیز مادر و پدرَند! چرا به زخمِ وِی خندیدَم!
صاد
رستم منَم، که من در جهان مَباد! جنگی را بُرده‌ام، که بُرده بودم اگر در آن می‌باختم!
صاد
رستم: [بیچاره‌وار ] چرا به‌یاوه دشنه‌ای بزنی، تا نیازمندِ نوشدارو شوی؟ [می‌غُرَّد] سَرْ بردار و ببین با خود چه کرده‌ام سُهراب، چون چشم‌بسته تیغ بر پاره‌ی تنِ خویشتن زدم!
صاد
گودرز: ما همه نوشدارو در دست می‌میریم!
صاد
[یکه‌خورده] گفتید به دستِ پدرَش؟ برای کشتنِ من دست‌یکی کرده‌اید؛ شما پور و پدر! [خروشان] مرگ شما را به هم رسانید و زندگانی نَه؟ [یکباره ــ خیزان ــ دشنه‌ی پیکر را از کمرگاهِ وِی می‌کشد و می‌غریوَد ـ] کاش سَرْانجامِ تو را سَرْی بودی و انجامی؛ تا سَرَش جدا می‌کردَم از انجام! [خروشان دشنه را می‌اندازد ـ] چرا من باید همسرِ پسرکشی باشم، و مادرِ آن کشته‌پسر؟ نه ــ این دیگر نه! من همسرِ هیچ‌کی‌ام؛ و مادرِ هیچ‌کسی!
صاد
تهمینه: بال و پَرَم کی ریخت؟ چرا به مِهرِ یلی از جهانِ پَری به زیر آمدَم؟ برایت گفته بودم سُهراب؛ و تو افسانه پنداشتی! گفتی می‌رَوَم پدر را می‌آوَرَم با پوزش و لابه پیشِ تو، برای همیشه! او تو را بُرد برای همیشه، بی‌پوزش؛ و لابه مرا ماند تا منَم!
صاد
دل خوش دار تهمتن؛ کسی نیست کینِ سُهراب از تو بجوید! تو کینه از خویش ستان! و ستاندی ــ آری ــ هم آن دَم، که به کشتنِ پورِ آن که سُهراب کشت، آتش در جانِ خود زدی! [فروریخته] آه، چرا به شبستانِ وِی رفتم؟
صاد
بنگرید در این زمینِ کهَن؛ که خونِ جوان را چه آسوده می‌مِکد!
nastar-esm
شما پاسخ را می‌دانید زنان! شما که نمی‌پُرسید مگر برای گفتن بر سَرِ بازار، و همدردیتان نیست مگر برای خنده به دردهای هم؛
nastar-esm
پیلتن دانَد که کارِ جهان اینَست! هر کسی روزی آمد و روزی رفت! مادرِ گیتی نزاد کسی را که نکشت! کیست که جاودانه مانْد؟
M.M. SAFI
آری، ما باخته‌ی این جهانیم، که پیش از زادنِ ما پِی ریختند!
Sina Iravanian
افراسیاب: [رُخ در رُخِ کاووس] کیست نخستین باخته‌ی شترنج جز پیادِگان!
الهام راگا
بَد است روزگاری که مِهربان مِهربان نشناسد!
الهام راگا
وِی را دیر شناخت! و نشناخت مگر به بازوبندِ خویش؛ که مرا سپرد تا به سُهراب بسپُرم! آیا بازوبند گویاتر از سُهراب بود، یا مهربان‌تر؟
علیرضا
فردای خود را در یکایک ما دید از جوان تا پیر! و شاید پُرسید ــ نه از کسی، از خودَش ـ که اینَست کارِ جهان؟ آری وِی ما همه را آینه‌داری کرد! چه می‌خواستم بود و کی‌ام! چه ویرانه‌ها ساختم در بَهای آبادی! چه اندازه خون ریختم پای زندگی؛ که می‌شد نریخت اگر روزگار را خِرَدی بود! اگر جای هر که ریشه بُریدم، درختی می‌کاشتم، اینک باغی بزرگ بَرساخته بودم!
حسین احمدی
چه می‌گویید که وِی را دیر شناخت! و نشناخت مگر به بازوبندِ خویش؛ که مرا سپرد تا به سُهراب بسپُرم! آیا بازوبند گویاتر از سُهراب بود، یا مهربان‌تر؟
صاد
این رستم است؛ گُوِ پیلتن؛ تهمتن؛ که هرگز پسر ندید مگر آن‌گاه که کشت!
M.M. SAFI
کیست نخستین باخته‌ی شترنج جز پیادِگان!
کاربر ۹۸۸۹۵۷
گفتمَش سُهراب، ما در میانه‌ایم؛ توران یک و ایران یک سو! شمشیر کشیدن از خِرَد نیست؛ چنان باش که آشتی دو سَرْزمین باشی!
الهام راگا
رستم: بنگرید دلاوری را بر خاک، و پهلوانی را پهلوشکافته! ترفند را خشنود و راستی را در خون! بنگرید در این زمینِ کهَن؛ که خونِ جوان را چه آسوده می‌مِکد! [خروشان] کدام پهلوان را بر سَرْ این رسید که بر سَرِ من؟ مرا سَرْزنش کنید! من به چه می‌مانم ــ هان؟ به کسی که ریشخندِ گیتی به خونِ فرزند خرید؟
حسین احمدی
گودرز: آه خِرَد، چرا در سَرِ بَددلان جای می‌کنی اگر خِرَدی! چرا ایشان را یار می‌شوی، که سوار بر باره‌ی تو، در خونِ این و آن کوشند؟ سُهراب: نَه ــ نرنجیدم؛ نَه! من که هفت شهرِ آرزو دادَم به تنکشی! جهان به تَرفند است، و من دیر دانستم! سُهراب گو مباش، تَرفند اگر نمی‌دانی! خونِ من آن دروغزن به گردن دارد که راستگویی‌ام آموخت!
حسین احمدی
ای جام کسانی را آشکار کن که نیستند؛ وَرکه با کنِشِ خویش سَرْنوشتِ ما را نوشته‌اند! کسانی که ــ ما ــ پا بر سَرِ آنان می‌رویم؛ وگر بودند می‌گفتند بر چه سَرْ بودند! ما آیا راهِشان را بَد شناختیم؛ یا دُرُست، و جز بیراه نبود؟ آیا نشناخته رَه‌گُم افتادیم؛ یا ایشان نیز هر یکی گُم بودند؟
Maede_m
آیا نباید سواری برَوَد؟ مَباد که تیرافکنانِ تورانی شاهین به تیر زنند! کاووس: دور بادَند دیوان و جادوان! آری، سواری برَوَد شیرافکن؛ مَباد که توران نوشدارو بربایند، که پورِ پیلتن را بِدان نیاز افتاده! گُردآفرید: [پیش می‌آید] آن سوار منَم! [به سُهراب] تا درد می‌کشی زنده‌ای سُهراب!
حسین احمدی

حجم

۰

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۱۲۲ صفحه

حجم

۰

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۱۲۲ صفحه