
Dexter
۴
ادیان برای وصل کردن انسان به حقیقتِ وجودیاش آمدهاند، با وجود این، بعضی از آنها تحریف شدند و دستمایهی جداییها و خصومتها شدند. آنها آمده بودند تا به خشم و خشونت و نفرت خاتمه دهند و یگانگی حقیقت را گوشزد کنند، اما خود، توسطِ پیروانِ نابخردشان، دستمایهی خشم و خشونت و نفرت و پراکندگی شدند.
Dexter
۴
تا کی میخواهی به ریسمان فکرها و گمانها و پندار خویش چنگ بزنی؟ تا کی میخواهی دانایی حقیقی خویش را با جهل آموخته و دانستههای شرطیشدهی خویش بپوشانی؟ بیداری، مستلزم شجاعت است. ساحت حقیقت، ساحتِ شجاعان است.
maadikhah
۳
حقیقت تو، چیزی جز سعادت نیست. احساس بدبختی، حجابیست بر روی حقیقت تو. این حجاب را کنار بزن.
Dexter
۳
چه آزادی وجد انگیزی خواهد بود آنگاه که دریابی: «صدایی که در سرِ من است، من نیستم.» پس من کیستم؟ تو کسی هستی که این صدا را میشنود
Dexter
۲
گفتند: «شیطان شگفت حیلهگریست!»
گفتم: «به چنگش خواهم آورد!»
به چنگش آوردم.
لبخند رضایتی بر لبانم نشست.
نگریستم؛ شیطان از چنگم گریخته، و بر لبانم نشسته بود!
Dexter
۲
بدیهیست اگر بارقههای حقیقت تو را روشن نکند، تو به جستوجوی آن برنمیآیی.
Dexter
۲
«بمیرید، بمیرید، در این عشق، بمیرید!» آیا برای دانستن حقیقت، حاضری بمیری؟ بهای ادراک حقیقت، کمتر از این نیست. برای شناختنِ حقیقت، یعنی همان عشقی که تو هستی، نَفْسِ تو باید بمیرد؛ و نَفْس چیزیست که تو گمان میکنی هستی. مرگِ نَفْس، جهشیست به اقلیم ناشناخته. و این جهش، آخرین کاریست که تو پیش از محو شدن انجام میدهی؛ مانند جهشِ فرجامین قطره به دل دریا. پس از این جهش، دیگر از بازی با الفاظ و مفاهیم خبری نخواهد بود. عشق، به کمتر از استغراق کامل قانع نیست.
Dexter
۲
عشق، شکسته شدنِ دانه است. دانه که بشکند، درخت متولد میشود. اما درخت، در وهمِ دانه نمیگنجد.
Dexter
۲
برای «من»، دیگری فقط زمانی ارزش دارد که به دردِ «من» بخورد. در غیر این صورت، بیارزش است. در نظرِ «من»، دیگری فقط زمانی خوب و نازنین است که مرا خوب و خواستنی بداند. در نظرِ «من» هیچ چیز تازه و با طراوت نیست، بلکه همه چیز کهنه و ملالآور است. به همین دلیل، «من» همواره به دنبال سرگرمی میگردد، و در عین حال، به کهنهها میچسبد.
maadikhah
۱
ترانهخوان، زیر باران برو و خیس شو. گونههایت را به نوازشهای خورشید بسپار. سیبی سرخ را گاز بزن. وزنِ بودن را احساس کن. فراوانی و گشادهدستی زندگی را لمس کن. شُکر و سپاس و امتنان، نعمت تو را افزون میکند.
Dexter
۱
دیدنِ نابخردی خویش، آغازِ روندِ بیداریست، آغازِ شفای روح
Dexter
۱
اگر سالکی صادق باشی، چنگ بستهی ترسهای خود را باز میکنی و جهل آموختهی خویش را رها میکنی، آنگاه، یکراست به دلِ رازی شیرجه میروی که ناشناخته است و ناشناختنی؛ رازی که در ذهن نمیگنجد. این راز، اکنون تو را فرا خوانده است. هنگامی که به دلِ این راز شیرجه میزنی، در درون این راز، گم میشوی. مانند گم شدن قطره در دلِ دریا. در بیرونِ این راز، خود را مییابی که دوست داری دوباره گم شوی! مانندِ قطرهای که طعم گم شدن در دریا را چشیده است.
Dexter
۱
آنی که در تمنای رهیدن از «من» است، همان «من» است!
«من»، همواره در آرزو و تمناست.
«من»، همواره رو به آیندهای موهوم دارد.
«من»، از سکون و سکوت در اینجا/اکنونِ جاودانه گریزان است. در همین گریز است که «من» شکل میگیرد.
«من»، چیزی جز همین گُریز نیست.
با شناختنِ حقیقتِ «من»، «من» محو میشود، آنگاه، آنچه میماند جُز وَجهُ الله نیست.
Dexter
۱
«من»، همواره خود را در رقابت مییابد – میبرد یا میبازد. برای «من» هرگز بازی بُرد – بُرد وجود ندارد. حقیقتِ «من»، حفظِ «من» است. «من»، جدایی میافکند: من، تو، مال من، مال تو، سودِ من، ضرر من. «من»، میترسد. بنابراین، کنترل میکند، و به دنبال امنیت میگردد. «من»، به دور خود حصار میکشد تا در آن حصار احساس امنیت کند
maadikhah
۰
واقعیتی به نام «زندگی من» وجود ندارد. من زندگی ندارم، بلکه من همان زندگی هستم. من و زندگی یگانهایم. هنگامی که من و زندگی یگانهایم، پس چگونه ممکن است که من زندگی را از دست بدهم؟ من خود زندگی هستم و چگونه ممکن است من چیزی را که هستم از دست بدهم؟ ممکن نیست.
Dexter
۰
کامیابی حقیقی، به دست آوردن نیست، بلکه تسلیم و واگذاشتنِ همه چیز است.
Dexter
۰
ایگو چنین القا میکند که گشودگی به روی بیکران، تهدیدیست برای امنیتِ داشتههای تو. و عشق، جُز گشودگی به روی بیکران نیست.