
نیتا
۱۰
«هر قدرتی فساد میآورد و قدرت مطلق، فسادِ مطلق»!
Saeid
۴
مرگ در زمانی روی داده بود که او کمتر از همیشه آن را میخواست؛ همان زمان که پس از چنان سالهای بسیار زیاد از خیالهای بیهوده، تازه داشت میفهمید که انسان زندگی نمیکند، بلکه زندگی خود را به سر میرساند
Saeid
۳
اگر روزی گُه، پولِ معتبر باشد، تهیدستان بدونِ سوراخِ مقعد به دنیا خواهند آمد! خواهید دید!»
Saeid
۱
در مسیر سالهای بیشمار زندگیاش کشف میکرد که دروغ، راحتتر از تردید، کاربردیتر از عشق و پایدارتر از حقیقت است.
Saeid
۱
«خدا لعنت کند! انسان، فقط زنده است. انسان خیلی دیر یاد میگیرد که حتی مجللترین و بهدردبخورترین زندگیها هم در بهترین حالت، به نقطهای میرسند که یاد میدهند چگونه باید زندگی کرد.»
Saeid
۱
معجزهها را خود حکومت ترتیب داده است
Saeid
۱
حتی یک شهادت وجود نداشت که با پول خریداری نشده باشد
Saeid
۱
«قلب، سومین بیضه است. جناب ژنرال!»
Saeid
۱
«جز برهنه با تو، روی تشک غرق در عرق» زیرِ پشهبند گرفتارِ پنکهی برقی، هیچ نگرانی دیگری وجود نداشت
elyas
۱
اشاره
نام صحیح این کتاب، «خزان پیشوا» است و متأسفانه به خاطر ترجمهی غلط برخی از مترجمین و محققین، جراید، جامعهی روشنفکر و قشر کتابخوان آن را تحت عنوان «پاییز پدرسالار» میشناسند. جهت پیشگیری از هرگونه شک و خطایی، به ناچار، ما نیز آن را با همان «پاییز پدرسالار» چاپ و منتشر کردیم.
FatemehAbshang
۱
او بی این که خانهاش را ترک کند، به ناحیهای پر از غریبهها نقل مکان کرده بود.
FatemehAbshang
۱
وقتی با تو هستم، چنان تنهایم میگذاری که تاب ماندن در اینجا را ندارم!
FatemehAbshang
۱
چرا باید خفه بشوم، وقتی تنها کاری که میتوانی بکنی، این است که مرا بکشی و تو، پیشترها مرا کشتهای.
asra
۱
هر بازندهای تا زمانی که زنده بماند، دشمنی خطرناک است
asra
۱
تجربههایی به این خشنی، بر اعتقادی بسیار قدیمی صحّه گذاشت که بیمناکترین دشمن، در درون هر کس، در اعتقادات قلبی نهفته است.
FatemehAbshang
۰
من دیگر نمیتوانم در این جهان بمانم و میخواهم به جایی بروم که نمیدانم کجاست
FatemehAbshang
۰
میکوشید اگر شده، او را با نفسش هم نوازش کند
FatemehAbshang
۰
مرگ در زمانی روی داده بود که او کمتر از همیشه آن را میخواست؛ همان زمان که پس از چنان سالهای بسیار زیاد از خیالهای بیهوده، تازه داشت میفهمید که انسان زندگی نمیکند، بلکه زندگی خود را به سر میرساند. «خدا لعنت کند! انسان، فقط زنده است. انسان خیلی دیر یاد میگیرد که حتی مجللترین و بهدردبخورترین زندگیها هم در بهترین حالت، به نقطهای میرسند که یاد میدهند چگونه باید زندگی کرد.»
asra
۰
اگر لحظهای مردم تو را در خیابان با لباس عادی ببینند، مثل گلهای سگ دنبالت میافتند تا انتقام بگیرند. در یک مورد، به خاطر تیراندازی به سانتاماریا دل آلتار، در مورد دیگر، به خاطر زندانیانی که در خندق دژ بندر پرتاب میشدند تا خوراک سوسمارها بشوند؛ دیگری به خاطر کسانی که زنده زنده پوستشان را میکندی و برای عبرت، نزد خانوادهشان میفرستادی»
asra
۰
چون تنها چیزی که لازم است، پول است؛ نه ملت
asra
۰
اگر روزی گُه، پولِ معتبر باشد، تهیدستان بدونِ سوراخِ مقعد به دنیا خواهند آمد! خواهید دید!
asra
۰
در همان حال، ناقوسهای کلیسای جامع، سوگواری را اعلام میکردند. پیش از این که او بمیرد، همه چیز به پایان رسیده بود. روزی از راه میرسید و همیشه این شایعه انکار میشد که «او سرآخر با یکی از بیماریهای ملوکانهی فراوانش از پا درآمده» و ما حتی آخرین نفس امید خود را در ناامیدی خاموش میکردیم که چنین چیزی درست از آب دربیاید. اکنون که چیزی پیش آمده بود، هنوز باور نمیکردیم. نه به این خاطر که ما به راستی باورش نمیکردیم، بلکه چون دیگر نمیخواستیم این موضوع واقعیت داشته باشد... چرا که درک نکردیم بدون او چه بر سر ما میآید.
asra
۰
مرگ در زمانی روی داده بود که او کمتر از همیشه آن را میخواست؛ همان زمان که پس از چنان سالهای بسیار زیاد از خیالهای بیهوده، تازه داشت میفهمید که انسان زندگی نمیکند، بلکه زندگی خود را به سر میرساند.