تکهای از قلبم را فقط برای تو کنار میگذاشتم.
🌊🫧🐚Tanin
هرچند همیشه بخشی از وجودم را درونم پنهان نگه میداشتم، تکهای از قلبم را فقط برای تو کنار میگذاشتم.
🌊🫧🐚Tanin
اما آن آفتاب انگار هرگز نتابید.
🌊🫧🐚Tanin
«حس میکنم یه رشتهای ته قلبم هست که گرهگره و درهمپیچیده میشه. نمیتونم از هم بازش کنم. هر چی بیشتر تقلا میکنم که گرههاش رو باز کنم، کورتر و پیچیدهتر میشن.
🌊🫧🐚Tanin
«توی رختخواب موندم و ملافهها رو روی سرم کشیدم. میخواستم جوری گموگور بشم که هیچ ردی ازم باقی نمونه.
🌊🫧🐚Tanin
امیدوارم روزی برسه که بهتر بشم، که آفتاب از بین ابرها بتابه و بتونم نامهٔ قشنگ و بلندبالایی با جوهر خودنویس عزیز قدیمیم واسهت بنویسم.
🌊🫧🐚Tanin
هرچند شاید بخشی از درونم را هرگز پیش دیگران رو نمیکردم. مثل این بود که خطی فرضی روی زمین کشیده بودم و نمیخواستم دیگران از آن عبور کنند.
🌊🫧🐚Tanin
انگار هزاران رشتهٔ نامرئی با ظرافت تمام وجودت را به قلبم پیوند میدادند.
🌊🫧🐚Tanin
از نظر من زمان واقعی ـ زمانی که پشت دیوارهای قلبم مدفون شده بود ـ کاملاً از حرکت ایستاده بود. حس میکردم سی سال گذشته فقط صرف پر کردن خلأهای وجودم شده بود.
🌊🫧🐚Tanin
باید خلأهای وجودم را با چیزی پر میکردم و بنابراین با هرچیزی که جلوی چشمم بود پرشان کردم.
🌊🫧🐚Tanin