
🌊tanin
۷
تکهای از قلبم را فقط برای تو کنار میگذاشتم.
🌊tanin
۶
هرچند همیشه بخشی از وجودم را درونم پنهان نگه میداشتم، تکهای از قلبم را فقط برای تو کنار میگذاشتم.
.
۶
شاید بهتر باشد از چیزهایی که لازم نیست بدانی، بیخبر بمانی. شاید.
🌊tanin
۵
هرچند شاید بخشی از درونم را هرگز پیش دیگران رو نمیکردم. مثل این بود که خطی فرضی روی زمین کشیده بودم و نمیخواستم دیگران از آن عبور کنند.
🌊tanin
۴
اما آن آفتاب انگار هرگز نتابید.
🌊tanin
۳
«توی رختخواب موندم و ملافهها رو روی سرم کشیدم. میخواستم جوری گموگور بشم که هیچ ردی ازم باقی نمونه.
🌊tanin
۳
امیدوارم روزی برسه که بهتر بشم، که آفتاب از بین ابرها بتابه و بتونم نامهٔ قشنگ و بلندبالایی با جوهر خودنویس عزیز قدیمیم واسهت بنویسم.
.
۳
تنها چیزی که باقی ماند سکوتی عمیق، خاطرات روشن و قولوقراری تحققنیافته بود.
🌊tanin
۳
«نمیدونم. یکی میگفت دوست داشتن یه نفر مثل یه بیماری روانیه که بیمه هزینهٔ درمانش رو نمیده.»
🌊tanin
۲
«حس میکنم یه رشتهای ته قلبم هست که گرهگره و درهمپیچیده میشه. نمیتونم از هم بازش کنم. هر چی بیشتر تقلا میکنم که گرههاش رو باز کنم، کورتر و پیچیدهتر میشن.
🌊tanin
۱
از نظر من زمان واقعی ـ زمانی که پشت دیوارهای قلبم مدفون شده بود ـ کاملاً از حرکت ایستاده بود. حس میکردم سی سال گذشته فقط صرف پر کردن خلأهای وجودم شده بود.
🌊tanin
۱
باید خلأهای وجودم را با چیزی پر میکردم و بنابراین با هرچیزی که جلوی چشمم بود پرشان کردم.
.
۱
بااینکه گذر زمان دست خودم نبود، قلبم را به درد آورد.
.
۱
سکوت و پوچی... اگر آنها را از من بگیرید چیزی از زندگیام باقی نمیماند.
.
۱
این حس غریزی که واقعیت فعلی مناسب حال من نیست و عمیقاً احساس غربت میکنم، چیزی نبود که بشود با دیگران در میان گذاشت.
.
۱
بارها از سایهام پرسیدم: کجا باید برم؟ و همانطور که انتظار میرفت او هیچوقت جوابم را نمیداد.
.
۱
تنهایی که آنجا میایستادم، همیشه غمگین میشدم، غمی عمیق که در زمانهای خیلی دور احساسش کرده بودم. آن غصه را خوب یادم میآمد. غمی که توضیحش سخت بود، بهمرورزمان از بین نمیرفت و پنهانی در زخمها و جاهای دورازچشم رخنه میکرد. آخر چطور میشود با چیزی که نمیبینی سروکله بزنی؟
🌊tanin
۱
آن غصه را خوب یادم میآمد. غمی که توضیحش سخت بود، بهمرورزمان از بین نمیرفت و پنهانی در زخمها و جاهای دورازچشم رخنه میکرد. آخر چطور میشود با چیزی که نمیبینی سروکله بزنی؟
🌊tanin
۱
ابرها سر جایشان در آسمان ثابت مانده بودند. آرام پلکهایم را بستم، منتظر ماندم اشک چشمهایم را پر کند و از صورتم سرازیر شود. هرچند آن غم نادیده حتی نمیگذاشت گریه کنم.
.
۱
بدجوری آسیب دیدم. چیزی نیست که بشه دید، اما یه زخم عمیق روی قلبمه. اونقدر عمیق که به مرکز قلبم میرسه. باوجوداین، عوض اینکه خودم رو بکشم، سالهای زیادی زندگی کردم. آخه اولش نمیدونستم این یه زخم کشنده و خوبنشدنیه. تازه وقتی فهمیدمش که دیگه تصمیم گرفته بودم زنده بمونم. دیگه مسیر ادامهٔ زندگی رو جلوی روم میدیدم.
🌊tanin
۰
انگار هزاران رشتهٔ نامرئی با ظرافت تمام وجودت را به قلبم پیوند میدادند.
.
۰
فقط سکوت بود و سکوت. انگار ته دریا بودم.
.
۰
ولی عشقی که در پی جاودانگی نباشد، چه ارزشی دارد؟
.
۰
بحث سر سلیقهٔ شخصی بود، همین
🌊tanin
۰
بیهدف در هزارتوی افکارم پرسه میزدم. از خودم میپرسیدم چرا اینجا هستم و آنجا نیستم...
.
۰
دنیا روزبهروز داشت جایی راحتتر و غیررمانتیکتر میشد
.
۰
به انتظار عادت داشتم یا چارهٔ دیگری نداشتم؟