
بریدههایی از کتاب خانم دالاوی
۳٫۲
(۷۹)
کسی را نداشت که دردش را به او بگوید.
da☾
با این که احساسات و علایق به قدرت گذشته باقی می مانند، ولی آدم آخر به نیرویی دست مییابد که به زندگیاش چاشنی میزند، این که به تجربه هایش بپردازد و آنها را زیر و رو کند.
مژگان هاشمیان
آدم نمیتواند در چنین دنیایی بچه دار شود. نمیتواند رنج را امتداد دهد، یا بر نسل این حیوانات شهوتران بیافزاید، حیواناتی که احساساتشان پایدار نیست، دستخوش هوا و هوس و نخوت اند.
rayehe
اما او دیوانه نمیشد. چشمانش را میبست و دیگر هیچ نمیدید.
Hadise Zare
حقیقت روح ما این است، دربارهی درونمان که مثل ماهیها در ژرفای دریا به سر میبرد و در تیرگی هااز میان بوتههای غولآسای گیاهان دریایی راه خود را میجوید، به فضاهایینورانی و دورتر و دورتر به مکان های غمناک، سرد، عمیق و مرموز؛
شراره
نگفته بود دوستش دارد، اما دستش را گرفته بود. فکر کرد خوشبختیهمین است.
da☾
سالها بود رنج و اندوه را مانند تیری که در قلبش مانده باشد تحمل کرده بود
da☾
احساس عجیبی به او میگفت نامرئی است، نادیدنی؛ ناشناخته
da☾
همه وقتی ازدواج میکنند، بعضی چیزها را از دست میدهند.
da☾
آقای ویتاکر گفته بود که او برای هدفی به جهان آمده. اما هیچکس میزان رنج او را نمیدانست!
da☾
دنیا شلاقش را بلند کرده؛ قرار است کجا فرود بیاورد؟
Negar
زنها بسیار بیشتر از ما در گذشته به سر میبرند. آنها به مکانها وابسته میشوند، و به پدرها زنها همیشه نسبت به پدرانشان احساس غرور میکنند.
mina shirdell
مرگ کوششی است برای ارتباط، از سوی آدمهایی که احساس میکنند رسیدن به مرکزی که به طور رمزآلودی از آنها میگریزد امکانناپذیر است؛ نزدیکیای که به جدایی منتهی میشود؛ شعف رنگ میبازد؛ آدم تنها است. مرگ مانند یک آغوش است.
هیچ کس
برای بعضی از زنها هیچ چیز به بدی ازدواج نیست؛ و سیاست؛ و داشتن شوهری محافظه کار مثل ریچارد تحسین انگیز.
firuze mardani
این کلاریسا بود که در خاطر آدمماند. نه این که خارق العاده باشد؛ اصلا خوشگل نبود؛ هیچ چیزی نداشت که آدم بخواهد تماشا کند؛ هیچ وقت حرف زیرکانهای نمیزد؛ با وجود این حضور داشت؛ کلاریسا حضور داشت.
خوشی
بیرون بودن چه خوب بود. فکر کرد شاید لازم نباشد فورآ به خانه برگردد.
da☾
زندگی همین بود تحقیرشدن و چشم پوشیدن.
cathy
وی در این باره در نقدی در سال ۱۹۱۰ نوشت: «رماننویسان دوران ملکهی ویکتوریا هرچه را میدانستند چگونه نقل کنند، از قلم نمیانداختند.» وی میافزاید: «در حالی که خواستهی ما این است که چیزهای غیرلازم را حذف کنیم.» و دوم این که «رمان باید با تغییر زاویهی دید به پیش رود، به طوری که زندگی نهفقط از جنبههای بیرونی، بلکه چنانکه به تجربه میآید بیان گردد.»
Mh D
پس سپتیموس تک و تنها بود. همهی جهان فریاد میزد: خودت را بکش، به خاطر ما خودت را بکش. ولی چرا باید به خاطر آن خودکشی میکرد؟ غذا خوردن خوشایند بود؛ آفتاب داغ بود؛ و این خودکشی، چطور باید این کار را کرد، با یک چاقو؟ زشت بود و سیل خون جاری میشد، شاید بهتر بود شیر گاز را باز کند؟ بیش از حد ضعیف بود؛ به زحمت دستش را بلند میکرد. از این گذشته حالا که کاملا تنها و محکوم
بود، و مثل آن هایی که قرار است تنها بمیرند، همه ترکش کرده بودند، در انزوای عالی و اعجابانگیزش نوعی تجمل بود؛ آزادیای که آدمهای وابسته هرگز نخواهند شناخت.
rayehe
آه، کاش میتوانست سراسر زندگیاش را از نو شروع کند!
da☾
فکر کرد دوست داشتن آدم را منزوی میکند.
da☾
نمیخواست بمیرد. زندگی خوب و آفتاب گرم بود. فقط آدمها؟
da☾
سخت احساس جوانی میکرد؛ و در عین حال پیری. مثل یک چاقو بود که چیزها را میبرید و از میانشان میگذشت؛ در عین حال انگار بیرون بود و به داخل نگاه میکرد.
mina shirdell
بسیار ترجیح می داد آدمی مثل ریچارد باشد، از آنهایی که به خاطر خودشان کارها را انجام میدهند، و در حالی که منتظر بود تا به آن سوی خیابان برود، فکر کرد خودش بیشتر وقتها کارها را نه به سادگی یا برای خودشان، بلکه برای این که دیگران اینطور یا آنطور فکر کنند انجام میداد؛ میدانست کاملا احمقانه است
حدیث؛
سخت احساس جوانی میکرد؛ و در عین حال پیری
حدیث؛
شب بسیار بدی بود! پیتر مدام غمگینتر میشد، نهفقط به خاطر رویدادهای آن شب، بلکه در نتیجهی همه چیز. و نمیتوانست کلاریسا را ببیند؛ نمیتوانست برایش توضیح دهد؛ نمیتوانست آنچه را که در دل دارد خالی کند.
Emily
دیگر نه از گرمای سوزان خورشید بترس
نه از خشم فزایندهی زمستان.
firuze mardani
آدم باید در جستجوی کسانی باشد که آنها را کامل میکنند؛
محبوب
خدا میداند چرا اینقدر دوستش داریم، چگونه آن را چنین میبینیم، از خود آن را میسازیم، هر لحظه پیرامون خود میسازیم، بر هم میزنیم، بار دیگر از نو میآفرینیم، اما املترین زنها، بدبختترین و مأیوسترینشان که روی پلهی پای درها مینشینند (و سقوط خود را مزه مزه می کنند) هم همین کار را میکنند؛ کاری نمی شد کرد کلاریسا یقین داشت حتی به حکم قانون، به همان دلیل: آنها زندگی را دوست دارند.
Azade_sh
آدمی نبود که در بارهی هیچ کس بگوید اینطور است یا آن طور است.
da☾
حجم
۱۹۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۶
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
حجم
۱۹۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۶
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
قیمت:
۸۷,۰۰۰
تومان