جملات زیبا از متن کتاب خانم دالاوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانم دالاویsubscriptionAvailable

کتاب خانم دالاوی

۳.۲(از ۸۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
ویرجینیا وولف، خجسته کیهان
انتشارات: 
انتشارات نگاه

قیمت:

۱۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

کسی را نداشت که دردش را به او بگوید.
da☾
۲۶
آدم نمی‌تواند در چنین دنیایی بچه دار شود. نمی‌تواند رنج را امتداد دهد، یا بر نسل این حیوانات شهوت‌ران بیافزاید، حیواناتی که احساساتشان پایدار نیست، دستخوش هوا و هوس و نخوت اند.
rayehe
۲۱
با این که احساسات و علایق به قدرت گذشته باقی می مانند، ولی آدم آخر به نیرویی دست می‌یابد که به زندگی‌اش چاشنی می‌زند، این که به تجربه هایش بپردازد و آن‌ها را زیر و رو کند.
مژگان هاشمیان
۱۳
اما او دیوانه نمی‌شد. چشمانش را می‌بست و دیگر هیچ نمیدید.
Hadise Zare
۱۲
حقیقت روح ما این است، درباره‌ی درونمان که مثل ماهی‌ها در ژرفای دریا به سر می‌برد و در تیرگی هااز میان بوته‌های غول‌آسای گیاهان دریایی راه خود را می‌جوید، به فضاهایی‌نورانی و دورتر و دورتر به مکان های غمناک، سرد، عمیق و مرموز؛
شراره
۹
نگفته بود دوستش دارد، اما دستش را گرفته بود. فکر کرد خوشبختی‌همین است.
da☾
۸
مرگ کوششی است برای ارتباط، از سوی آدم‌هایی که احساس می‌کنند رسیدن به مرکزی که به طور رمزآلودی از آن‌ها می‌گریزد امکان‌ناپذیر است؛ نزدیکی‌ای که به جدایی منتهی می‌شود؛ شعف رنگ می‌بازد؛ آدم تنها است. مرگ مانند یک آغوش است.
هیچ کس
۶
سال‌ها بود رنج و اندوه را مانند تیری که در قلبش مانده باشد تحمل کرده بود
da☾
۵
آقای ویتاکر گفته بود که او برای هدفی به جهان آمده. اما هیچکس میزان رنج او را نمی‌دانست!
da☾
۵
دنیا شلاقش را بلند کرده؛ قرار است کجا فرود بیاورد؟
Negar
۵
احساس عجیبی به او می‌گفت نامرئی است، نادیدنی؛ ناشناخته
da☾
۴
همه وقتی ازدواج می‌کنند، بعضی چیزها را از دست می‌دهند.
da☾
۴
زن‌ها بسیار بیشتر از ما در گذشته به سر می‌برند. آن‌ها به مکان‌ها وابسته می‌شوند، و به پدرها زن‌ها همیشه نسبت به پدرانشان احساس غرور می‌کنند.
mina shirdell
۴
وی در این باره در نقدی در سال ۱۹۱۰ نوشت: «رمان‌نویسان دوران ملکه‌ی ویکتوریا هرچه را می‌دانستند چگونه نقل کنند، از قلم نمی‌انداختند.» وی می‌افزاید: «در حالی که خواسته‌ی ما این است که چیزهای غیرلازم را حذف کنیم.» و دوم این که «رمان باید با تغییر زاویه‌ی دید به پیش رود، به طوری که زندگی نه‌فقط از جنبه‌های بیرونی، بلکه چنان‌که به تجربه می‌آید بیان گردد.»
Mh D
۳
برای بعضی از زن‌ها هیچ چیز به بدی ازدواج نیست؛ و سیاست؛ و داشتن شوهری محافظه کار مثل ریچارد تحسین انگیز.
firuze mardani
۳
این کلاریسا بود که در خاطر آدم‌ماند. نه این که خارق العاده باشد؛ اصلا خوشگل نبود؛ هیچ چیزی نداشت که آدم بخواهد تماشا کند؛ هیچ وقت حرف زیرکانه‌ای نمیزد؛ با وجود این حضور داشت؛ کلاریسا حضور داشت.
خوشی
۳
بیرون بودن چه خوب بود. فکر کرد شاید لازم نباشد فورآ به خانه برگردد.
da☾
۳
زندگی همین بود تحقیرشدن و چشم پوشیدن.
cathy
۳
آدم نمی‌تواند در چنین دنیایی بچه دار شود. نمی‌تواند رنج را امتداد دهد، یا بر نسل این حیوانات شهوت‌ران بیافزاید، حیواناتی که احساساتشان پایدار نیست، دستخوش هوا و هوس و نخوت اند.
LEILA
۳
بعد از این‌ها مرگ چه باور نکردنی به نظر می‌آمد! این که همه چیز باید تمام شود؛ و هیچکس در سراسر جهان نمی‌دانست کلاریسا چقدر زندگی را دوست دارد؛ هرلحظه‌اش را...
LEILA
۳
پس سپتیموس تک و تنها بود. همه‌ی جهان فریاد می‌زد: خودت را بکش، به خاطر ما خودت را بکش. ولی چرا باید به خاطر آن خودکشی می‌کرد؟ غذا خوردن خوشایند بود؛ آفتاب داغ بود؛ و این خودکشی، چطور باید این کار را کرد، با یک چاقو؟ زشت بود و سیل خون جاری می‌شد، شاید بهتر بود شیر گاز را باز کند؟ بیش از حد ضعیف بود؛ به زحمت دستش را بلند می‌کرد. از این گذشته حالا که کاملا تنها و محکوم بود، و مثل آن هایی که قرار است تنها بمیرند، همه ترکش کرده بودند، در انزوای عالی و اعجاب‌انگیزش نوعی تجمل بود؛ آزادی‌ای که آدم‌های وابسته هرگز نخواهند شناخت.
rayehe
۲
آه، کاش می‌توانست سراسر زندگی‌اش را از نو شروع کند!
da☾
۲
فکر کرد دوست داشتن آدم را منزوی می‌کند.
da☾
۲
نمی‌خواست بمیرد. زندگی خوب و آفتاب گرم بود. فقط آدمها؟
da☾
۲
سخت احساس جوانی می‌کرد؛ و در عین حال پیری. مثل یک چاقو بود که چیزها را می‌برید و از میانشان می‌گذشت؛ در عین حال انگار بیرون بود و به داخل نگاه می‌کرد.
mina shirdell
۲
بسیار ترجیح می داد آدمی مثل ریچارد باشد، از آن‌هایی که به خاطر خودشان کارها را انجام می‌دهند، و در حالی که منتظر بود تا به آن سوی خیابان برود، فکر کرد خودش بیشتر وقت‌ها کارها را نه به سادگی یا برای خودشان، بلکه برای این که دیگران اینطور یا آنطور فکر کنند انجام می‌داد؛ می‌دانست کاملا احمقانه است
حدیث؛
۲
سخت احساس جوانی می‌کرد؛ و در عین حال پیری
حدیث؛
۲
شب بسیار بدی بود! پیتر مدام غمگین‌تر می‌شد، نه‌فقط به خاطر رویدادهای آن شب، بلکه در نتیجه‌ی همه چیز. و نمیتوانست کلاریسا را ببیند؛ نمیتوانست برایش توضیح دهد؛ نمیتوانست آنچه را که در دل دارد خالی کند.
Emily
۲
دیگر نه از گرمای سوزان خورشید بترس نه از خشم فزاینده‌ی زمستان.
firuze mardani
۱
آدم باید در جستجوی کسانی باشد که آن‌ها را کامل می‌کنند؛
Mahboob
۱