بر این باور بود که دوربین نقطهٔ مقابل کتاب است؛ کتاب لحظههای مهم و افکار ژرفِ انسانها را ثبت میکند، اما دوربین به آن لحظاتِ بیارزش و موقتی اجازه و حق ثبت شدن میدهد، لحظاتی که نه برای افراد، نه برای جهان، و نه برای تاریخ ارزشی ندارند. با صدای بلند میگفت: «دوربین برای ثبتِ پوچیِ زندگیمان ساخته شده، ولی فراموش نکنید زیباترین لحظاتِ زندگی، همان لحظاتِ پوچ هستند.»
Ebi
یک زن را تحویل میدهد، و خطیب، درعوض، عکسش را. لحظهای به این معامله فکر کرد که در آن شهر قیمت عکس یک زن از خودِ زن بیشتر است
Ebi
چنین عکسی به رها شدنِ دیو میمانَد، دیوی بس ترسناک که اگر یک بار رها شد، دیگر هیچ موجود زندهای نمیتواند مهارش کند.
Ebi
«بعضی شبهایی به من حمله میکرد، به من میتاخت و میگفت من انسانم، من نردبان تو به سوی خدا نیستم... تو و همهٔ مردانی همچون تو پوچ و توخالی هستید. برای داشتن شرف، از تن من بالا میروید، برای داشتن ایمان از تن من بالا میروید، برای حفظ آبرویتان از تن من بالا میروید... اگر تن من نباشد، تو نمیتوانی به خدا برسی. اگر تن من نباشد همهٔ شما هیچید. اگر خدا خدایی دادگر و عادل باشد، هرگز نمیپذیرد که تو از روی تن من رد شوی تا او را در آغوش بکشی...»
Ebi