جملات زیبای کتاب کتاب دزد | طاقچه
تصویر جلد کتاب کتاب دزدsubscriptionAvailable

کتاب کتاب دزد

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۳۵۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
مارکوس زوساک، مرضیه خسروی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ک مثل کتاب…
۱۰۳
«من کودنم و مهربان. این دو تا با هم، بزرگ‌ترین احمق دنیا رو می‌سازن.
سید محسن روحانی
۸۱
ابتدا رنگ‌ها سپس آدم‌ها. معمولاً وقایع را اینگونه می‌بینم یا بهتر بگویم سعی می‌کنم اینگونه ببینم. اینجا یک حقیقت کوچک وجود دارد خواهید مُرد.
lonelyhera
۴۵
می‌بینید؟ حتی مرگ هم قلب دارد.
ناسارا
۳۸
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است پسری که شما را دوست دارد.
حسنا
۲۹
با پشت دست کتاب‌های قفسۀ اول را لمس می‌کرد و در همان حال به صدای ساییده شدن ناخن‌هایش بر ستون فقرات کتاب‌ها گوش سپرده. صدایی شبیه آلت موسیقی یا نت پاهای در حال حرکت، داشت. او از هر دو دستش استفاده کرد. از قفسه‌ای به قفسۀ دیگر می‌رفت و می‌خندید. صدایش در گلویش اوج می‌گرفت و وقتی در نهایت وسط اتاق ایستاد، دقایق بسیاری از قفسه‌ها به انگشت‌ها و از انگشت‌هایش به قفسه‌ها نگاه کرد. به چند کتاب دست زده بود؟ چند کتاب را لمس کرده بود؟ بار دیگر جلو رفت و کارش را تکرار کرد اما این بار بسیار آرام‌تر و با کف دست؛ گذاشت تا نرمۀ کف دستش برجستگی کوچک هر کتاب را حس کند. حسی شبیه جادو، شبیه زیبایی، همانند خطوط نوری که از یک لوستر ساطع می‌شود.
محمد مباشر امینی
۲۹
در جای جای خیابان‌های شهر، آدم‌ها حضور داشتند، ولی حتی اگر شهر خالی هم بود، باز غریبه نمی‌توانست بیش از این احساس تنهایی کند.
lonelyhera
۲۴
تو نمی‌تونی همین‌طوری اینجا بشینی و منتظر باشی دنیای جدید خودش بیاد سراغت. باید بری بیرون و یه بخشی از اون باشی، با وجود تمام اشتباهات گذشته‌ات.»
Sara.iranne
۱۶
ابتدا رنگ‌ها سپس آدم‌ها. معمولاً وقایع را اینگونه می‌بینم یا بهتر بگویم سعی می‌کنم اینگونه ببینم. اینجا یک حقیقت کوچک وجود دارد خواهید مُرد.
ویکتـوریـا
۱۵
بعضی اوقات، نحوۀ مردن مردم مرا می‌کشد.
الف سین
۱۵
شکی نیست که جنگ به مفهوم مردن بود، ولی همیشه، وقتی کسی بمیرد که زمانی در کنارتان زندگی کرده و نفس کشیده، زمین زیر پایتان می‌لرزد.
n re
۱۱
برای یک نفر زمان به پایان رسیده بود. یک لحظۀ فوق‌العاده غم‌انگیز قطاری با سرعت حرکت می‌کرد. قطاری که پر از آدم بود. یک پسر شش ساله در واگن سوم مُرد.
مریم صادقی
۹
هنگامی‌که عذاب ترکش نکرد، او خود را تسلیم آن کرد و در آغوشش کشید.
binam v bi nshahn
۸
ابتدا رنگ‌ها سپس آدم‌ها. معمولاً وقایع را اینگونه می‌بینم یا بهتر بگویم سعی می‌کنم اینگونه ببینم. اینجا یک حقیقت کوچک وجود دارد خواهید مُرد.
💕Adrien💕
۸
آیا این موضوع نگرانتان می‌کند؟ التماس می‌کنم، نترسید. دست‌کم انصاف دارم. اوه هنوز به همدیگر معرفی نشده‌ایم. باید یک شروع درست و حسابی داشته باشیم. چقدر من بی‌نزاکتم. می‌توانم خودم را کاملاً معرفی کنم اما واقعاً نیازی به این کار نیست. در هر حال در گیرودار اتفاقات متنوعی که روی خواهد داد، خیلی خوب و خیلی زود مرا خواهید شناخت. فقط کافی است بگویم روزی، تا آنجا که بتوانم با مهربانی تمام برابرتان خواهم ایستاد. روحتان در آغوش من خواهد بود و مثل رنگی روی شانه‌ام جای خواهد گرفت. شما را به آرامی به دوردست‌ها خواهم برد.
علی
۸
همه چیز روبه‌راه بود. و البته وحشتناک.
Call_Me_Mahi
۸
گمان می‌کنم آدم‌ها دوست دارند تماشاگر اندکی نابودی باشند و این کار را از تخریب قلعه‌های ماسه‌ای وخانه‌های مقوایی آغاز می‌کنند. مهارت بزرگ آنها در تشدید این قبیل امور ناخوشایند است.
Gisoo
۷
از آن پس تنها صدایی که خواهم شنید صدای نفس‌هایم و صدای رایحه، و صدای قدم‌هایم خواهد بود.
حسنا
۷
همان‌طور که تا الان گفته‌ام تنها عامل نجاتم حواس‌پرتی است. این حواس‌پرتی باعث می‌شود عقلم سرجایش بماند؛ باعث می‌شود با وجود اینکه مدت‌های طولانی است این کار را انجام می‌دهم همچنان بتوانم از پسش بربیایم.
غم‌سایه
۷
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است پسری که شما را دوست دارد.
zahra feily
۷
بعضی اوقات، نحوۀ مردن مردم مرا می‌کشد.
سارا
۷
اینکه مرگ منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند و اگر هم بماند، معمولاً انتظارش زیاد طول نمی‌کشد.
Mehr
۷
«اگه من شکستت دادم، اون وقت می‌بوسمت.»
n re
۶
امنیت و در خانه بودن چیزهایی بود که او به شدت مشتاقشان بود،
Taran
۵
یک چشمش باز و چشم دیگرش خواب بود. تصور می‌کنم اگر کاملاً خواب بود بهتر می‌شد اما واقعیتش این است که من هیچ اختیاری در این مورد ندارم. چشم دومش از خواب پرید و تردید ندارم که مرا دید، آن هم درست زمانی‌که زانو زده و روح تازه گرفتۀ برادرش را به نرمی میان بازوان گشوده‌ام قرار داده بودم. بدن پسرک چند دقیقه پس از آن نیز گرم بود اما زمانی‌که برای اولین بار روحش را می‌گرفتم، روح مثل بستنی سرد و نرم بود. پسر در میان بازوهایم آب شد. بعد کاملاً گرم شد و شفا یافت.
محمدرضا
۵
جنگ بهترین دوست مرگ است
محمدرضا
۵
«من کودنم و مهربان. این دو تا با هم، بزرگ‌ترین احمق دنیا رو می‌سازن.
Taran
۴
چشم دومش از خواب پرید و تردید ندارم که مرا دید، آن هم درست زمانی‌که زانو زده و روح تازه گرفتۀ برادرش را به نرمی میان بازوان گشوده‌ام قرار داده بودم. بدن پسرک چند دقیقه پس از آن نیز گرم بود اما زمانی‌که برای اولین بار روحش را می‌گرفتم، روح مثل بستنی سرد و نرم بود. پسر در میان بازوهایم آب شد. بعد کاملاً گرم شد و شفا یافت.
Taran
۴
در اواسط ژانویه، برنامۀ کلاسی معطوف نامه‌نگاری شده بود. بعد از آموزش‌های اولیه، هر دانش‌آموز می‌بایست دو نامه می‌نوشت، یکی به یک دوست و دیگری به دانش‌آموزی در کلاسی دیگر. نامه‌ای که رودی به لیزل نوشته بود متنی شبیه به این داشت: ‫Saumensch عزیز آیا هنوز هم به اندازۀ بار آخری که با هم فوتبال بازی کرده‌ایم، به درد نخور هستی؟ امیدوارم چنین باشد. این یعنی اینکه من می‌توانم تو را پشت سر بگذارم درست مثل جسی اوونز در المپیک ... هنگامی‌که خواهر ماریا این نامه را پیدا کرد، با مهربانی تمام سؤالی از رودی پرسید. پیشنهاد خواهر ماریا «آیا تمایل دارید سری به راهرو بزنید، آقای اشتاینر؟»
کاربر ۱۴۴۹۷۹۴
۴
من توسط انسان‌ها تسخیر شده‌ام.
Helen of Hearts
۴
هر فرصتی مستقیماً به فرصتی دیگر منجر می‌شود، درست همان‌طور که یک خطر به خطری دیگر، یک زندگی به زندگی دیگر و مرگی به مرگ دیگر منجر می‌شود.