نمیدانم آیا این همان است که درست پیش از مرگ روی میدهد. هر چه تا به حال تجربه کردهام، متبلور است. دیگر هیچ دردی حس نمیکنم. صدها هزار لحظه به طور همزمان میدرخشند، مانند شکلهای پیچیدهٔ دانههای برف. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ نمیدانم. همهٔ دردها و شادیهایم، همهٔ غمها و عشقهای عمیقم، همه با هم میدرخشند، بی آنکه در هم بیامیزند. هر یک جداگانه، مثل ستارگان یک سحابی بزرگ.
***
میخواهم بخوابم.
میخواهم در این شادی بمانم.
میدانم، سرانجام به خواب خواهم رفت.