جملات زیبای کتاب انگور فرنگی | طاقچه
تصویر جلد کتاب انگور فرنگیsubscriptionAvailable

کتاب انگور فرنگی

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۲ رأی)
انتشارات: 
نشر روزگار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Ati
۱۷
به قدری حقیر و ناچیزند که اگر امروز بمیرند، فردا نبودن‌شان به چشم کسی نمی‌آید.
Omid Souri
۳
«فریب خشنودی سازنده، گرامی‌تر از تاریکی حقیقت است.»
Ati
۳
حتا یک آدم نسبتاً قابل توجه را هم ندیده‌م، همه‌اش یک مشت آدمایی که ادعاهای پوچ‌شان گوش فلک را کرده...
معین
۲
او نسبت به من لطف و محبت خاصی دارد و هم‌صحبتی‌اش با من فقط برای آن است که دلخوش‌ام کند. و من پاداش‌اش را این‌طور می‌دهم که خیره به او نگاه می‌کنم و گویی می‌خواهم هیپنوتیزش کنم و مدام به او تلقین می‌کنم: «برو... برو... برو...» ولی نیروی هیپنوتیزم‌ام در او بی‌اثر است و او می‌نشیند و می‌نشیند و می‌نشیند...
Ati
۲
به من بگو چه می‌خواهی تا بگویم که هستی.
معین
۱
غالباً پسربچه و دختر بچه‌ی موبور و پاره‌پوشی را می‌بینم که هر دو از پرچین به بالا می‌خزند و به سر تاس من می‌خندند. در چشم‌های درخشان‌شان چنین می‌خوانم: «کچله را نگاه کن!» به دشواری می‌توان گفت که این دو بچه یگانه کسانی هستند که هیچ ملاحظه‌یی برای شهرت و مقام رسمی من ندارند.
معین
۱
و حالا خود را مورد این آزمایش قرار می‌دهم: «چه می‌خواهی؟» من می‌خواهم که زنان و فرزندان و دوستان و شاگردان ما به جای نام و شکل ظاهری و برچسب‌های ما، ما را چون انسان‌های معمولی دوست بدارند.
Ati
۱
بهتر است آدم پنج سال وقت را از دست بدهد، تا آن‌که بعد تمام زندگی به کاری مشغول باشد که دوست ندارد.
Ati
۱
ولی من دارم پایان را خراب می‌کنم. دارم غرق می‌شوم، پیش تو می‌آیم، از تو کمک می‌خواهم، و تو به من می‌گویی: غرق شو، حقت همین است.
Ati
۱
او نسبت به من لطف و محبت خاصی دارد و هم‌صحبتی‌اش با من فقط برای آن است که دلخوش‌ام کند. و من پاداش‌اش را این‌طور می‌دهم که خیره به او نگاه می‌کنم و گویی می‌خواهم هیپنوتیزش کنم و مدام به او تلقین می‌کنم: «برو... برو... برو...» ولی نیروی هیپنوتیزم‌ام در او بی‌اثر است و او می‌نشیند و می‌نشیند و می‌نشیند...
Ati
۱
درباره‌ی شما فکر می‌کردم که چه خوش‌بختی بزرگی‌ست که آدم پزشک باشد، بیماران را نجات بدهد و به مردم خدمت کند. چه خوشبختی بزرگی! وقتی در مسکو به یاد شما می‌افتادم، شما مانند آدم ایده‌آل، بالاتر از دیگران به نظرم می‌آمدید...» استارتسف به یاد اسکناس‌هایی افتاد که هر شب با لذت تمام از جیب‌هایش بیرون می‌کشید و از این فکر آتش درون‌اش خاموش شد و دل‌اش سرد.
Ati
۰
«مهر آمد و خرد را ربود.»
Ati
۰
هیچ کدام متوجه نیستند که چنین تفریح به ظاهر بی‌زبان، یعنی بدگویی درباره‌ی هم‌نوع، رفته‌رفته آن‌ها را به چه پرتگاه گودی می‌کشاند.
Ati
۰
رفتار من نسبت به پیوتر ایگناتیویچ وقتی کنارم نشسته بسیار خشن و زننده است، ولی همین که از پیش‌ام می‌رود و از پشت پرچین باغ کلاه خاکستری‌اش سیاهی می‌زند دل‌ام می‌خواهد صدایم را به او برسانم و بگویم: «عزیز دلم، ببخش!»
Ati
۰
تو با بدی هیچ پیکاری نکردی، بلکه فقط از آن خسته شدی، بنابراین تو قربانی ناتوانی خودت هستی، نه قربانی نبرد با بدی.
Ati
۰
«خود را بشناس» اندرز عالی و مفیدی‌ست، ولی افسوس که پیشینیان فکرشان به آن‌جا نرسیده بود که راه و وسیله‌ی آن را نشان بدهند که چه‌گونه باید خود را شناخت.
Ati
۰
و من باز می‌پرسم صبر برای چه؟ چه فایده از انتظار وقتی که دیگر نیرویی برای زنده ماندن باقی نمانده است و با وجود این زندگی لازم است و می‌خواهم زنده باشم و زندگی کنم!؟
Ati
۰
با عجز و لابه می‌گفت: «پاول کنستانتنییچ، آسوده‌دل ننشینید، نگذارید دل و جان‌تان به خواب برود! تا جوان‌اید و نیرومند و آماده برای نیکوکاری خسته نشوید! خوشبختی شخصی وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد، اگر زندگی دارای هدفی‌ست آن هدف آسودگی و رفاه شخصی نیست، بلکه چیزی خردمندانه و عالی‌ست. تا می‌توانید نیکوکاری کنید!»
Ati
۰
وقتی سرهنگ و سرتیپ و بانوان محترم، که در تاریکی، زنده و جاندار به نظر می‌رسیدند، و از قاب‌های طلایی خود به آدم نگاه می‌کنند، البته که شنیدن داستان کارمند بیچاره‌یی که انگور فرنگی می‌خورد، کسالت‌آور و خسته‌کننده است. آن‌ها بیش‌تر مایل بودند که درباره‌ی مردان خوش‌تیپ و باحال، به ویژه از زن‌ها بشنوند.