او نسبت به من لطف و محبت خاصی دارد و همصحبتیاش با من فقط برای آن است که دلخوشام کند. و من پاداشاش را اینطور میدهم که خیره به او نگاه میکنم و گویی میخواهم هیپنوتیزش کنم و مدام به او تلقین میکنم: «برو... برو... برو...» ولی نیروی هیپنوتیزمام در او بیاثر است و او مینشیند و مینشیند و مینشیند...