جملات زیبای کتاب رویای مردان ایرانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب رویای مردان ایرانی
off
٪۵۰

کتاب رویای مردان ایرانی

نوع کتاب
۲.۸ امتیاز(از ۶۴ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
0911
۱۴۶
. پدرم به خانی رو کرد و گفت «چرا دوست داری جنگ بشود؟ شهرها و روستاها ویران می‌شوند. دریاها پر از جسد جوانان ناکام و تکه‌های هواپیماهای منهدم‌شده و ماشین‌ها و کشتی‌های منفجرشده و بوی عرق و خون سربازان و گازوییل و بنزین ماشین‌های جنگی می‌شود.» خانی، که نمی‌دانست سرانجام این جنگ چه می‌شود، با صدای اندوهگین گفت «هربرت عزیز! دیگر آن‌جا چیزی نمانده که ویران نشده باشد. آن‌جا ویرانه است. نوزادها مرده به دنیا می‌آیند. آن‌جا گورستان بزرگی است. دلم می‌خواهد در میان دود و غبار آن جنگ مرده‌ها فرصت زنده شدن پیدا کنند.»
0911
۴۶
ستمگر و ستمدیده همیشه هست و همهٔ ما به گونه‌ای در این بازی نقش داریم، اما چیزی که حرکت ستارگان و ارادهٔ والای‌مان را تعیین می‌کند این است که در کدام سمت این معادله بایستیم.»
0911
۴۳
«اوفِلیا و میلِی عزیز! تصور کنید که از سرزمینی فرار کرده‌اید که در آن دریایی از خون برای آزادی جاری شده بود. ما این‌همه خون نداده بودیم که به وطن‌مان پشت کنیم و مثل نفرین‌شده‌ها در پارک‌ها و ایستگاه‌های قطار کشورهای دور بخوابیم.»
0911
۳۰
بله، ما برای برقراری عدالت می‌جنگیدیم، اما افسوس وقتی جنگ درمی‌گیرد، حتی در وجود عادل‌ترین افراد نیز هزاران گرگ وحشی زوزه می‌کشند و انتقام و خون طلب می‌کنند!
0911
۲۵
من راضی به کشتن آدم‌های بی‌گناه نبودم، افراد دیگری هم بودند که مثل من فکر می‌کردند و حاضر نبودند به نام جنگ علیه ستمگری دنیا را لجن‌آلود کنند. اما با این حرف‌ها که به‌هرحال جنگ است و جنگ هم خطاها و ایرادهایی دارد خودمان را فریب می‌دادیم.
عارفه
۱۹
فهمیدم دیگر هیچ‌چیزی نمی‌تواند آن کشور را نجات دهد؛ فهمیدم که من هم نمی‌توانم هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نجات دهم. برای همین به این فکر افتادم که دست‌کم خودم را نجات دهم.
عارفه
۱۸
«معجزه است، یک معجزهٔ تمام‌عیار. ملتی بلند شد. صدها هزار جسد از گورهای‌شان برخاستند و برای آزادی فریاد کشیدند.»
0911
۱۵
مانند همهٔ حکومت‌های تازه به‌قدرت‌رسیده، کودتاچی‌ها همهٔ مخالفان را از بین می‌برند. بعد از پاک‌سازی افسران و مسئولان حکومت پیشین، مثل گرگ گرسنه، به جان شهرها و روستاها می‌افتند و همهٔ مخالفان را از دم تیغ می‌گذرانند.
0911
۹
پسرم، خداوند چنان حرکات ستارگان را با زندگی ما تنظیم کرده است که هرگز نمی‌توانیم خلاف آن رفتار کنیم. اگر این‌طور نباشد، نظم دنیا به هم می‌خورد.»
0911
۷
لاس و ایلیا در رم سختی‌های زیادی کشیده بودند. در شهری شلوغ و پرهیاهو از وضع خودشان شرمسار شده بودند. شب‌های زیادی از سرما لرزیده و برای سرنوشت شوم‌شان گریسته بودند. در آن پاییز سرد رم، بدون غذا و لباس مناسب و سرپناه، در پارک‌ها و خیابان‌های اطراف شهر و ایستگاه‌های قطار خوابیده بودند. به کلیساها رفته و غذا گدایی کرده بودند. درد غربت را تا مغز استخوان حس کرده بودند. متوجه شده بودند که پناهندگی چه شمشیر برانی در روح آدمی فرومی‌کند. غربت چنان آن‌ها را در هم شکسته بود و در تاروپودشان ریشه دوانده بود که حتی وقتی در خانهٔ میلِی بودند و سعی می‌کردیم مثل اعضای خانواده باهاشان رفتار کنیم، نمی‌توانستند خودشان را یکی از ما بدانند.
عارفه
۵
همه‌چیز را خراب می‌کردند و آتش می‌زدند و فریاد می‌زدند «زنده باد! زنده باد!»، «به کوری چشم دشمنان، آبادی! آبادی!»
عارفه
۴
«باز هم ما را فروختند. باز هم دنیا به‌مان پشت کرد.»
عارفه
۴
«پس عدالت چه؟ پیر بی‌آخروعاقبت، پس عدالت چه می‌شود؟ تو چرا این‌قدر با خونسردی از مرگ دیگران حرف می‌زنی؟»
عارفه
۳
هزاران نفری که تا دیروز افتخارشان جنگیدن برای آزادی بود حالا آدم‌های مفلوک و آواره و گرسنه و سرمازده‌ای شده بودند که برای اندک‌غذا یا پتویی دنبال هلی‌کوپترهای امداد می‌دویدند.
kiana
۲
هلاکو، بعد از این‌که صدها روستا و شهر بزرگ و ده‌ها قلعهٔ استوار را زیر سم اسب‌های جنگاورانش فتح می‌کند، در مقابل ساکنان آن قلعه شکست می‌خورد. آدم‌های بی‌شماری به این داستان افتخار می‌کردند. کسانی که در شرایط بسیار سخت و مرگ‌باری زندگی می‌کردند و دل‌خوشی‌شان فقط همین داستان‌ها بود. اما من روزبه‌روز بیش‌تر حس می‌کردم که چیزی ندارم تا به آن افتخار کنم. نمی‌توانستم به کشوری ببالم که مرا در چهارماهگی یتیم کرد. کشوری که از همه‌چیز محرومم کرد و مرا مثل یتیمی تنها به جاده‌های خاک‌آلود و نفرت‌انگیزش پرتاب کرد.
عارفه
۱
«عدالت موضوع دیگری است و جوانان بیش‌تر دوست دارند درباره‌اش صحبت کنند. اما می‌دانی، کسانی هم که سر مردان مشهدی را بریدند مدام از عدالت دم می‌زدند.»
kiana
۱
«اوفِلیا و میلِی عزیز! تصور کنید که از سرزمینی فرار کرده‌اید که در آن دریایی از خون برای آزادی جاری شده بود. ما این‌همه خون نداده بودیم که به وطن‌مان پشت کنیم و مثل نفرین‌شده‌ها در پارک‌ها و ایستگاه‌های قطار کشورهای دور بخوابیم.»
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
مرگ او باعث شد لال شوم، ولی یادم نمی‌آید واکنشی غیرعادی از خودم نشان داده باشم. نباید واکنش نشان می‌دادم؟ نباید به دیگران می‌فهماندم که باارزش‌ترین آدم زندگی‌ام را برای همیشه از دست داده‌ام؟
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
من اما زبانم بند آمده بود. هر چه سعی کردم با صدای بلند گریه کنم نتوانستم، انگار فاجعه بزرگ‌تر از آن بود که بشود با گریه به آن واکنش نشان داد. هیچ صدای گریه‌وزاری رسایی از گلویم بیرون نمی‌آمد، مثل همهٔ زن‌هایی که مویه و شیون می‌کنند؛ فقط زوزه‌ای شنیده می‌شد شبیه زوزهٔ ماده‌سگی که پیش چشم‌هایش توله‌هایش را زنده‌به‌گور کرده باشند. من گریه نمی‌کردم، مثل یک ماده‌سگ زوزه می‌کشیدم.
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
آدم‌های بی‌شماری به این داستان افتخار می‌کردند. کسانی که در شرایط بسیار سخت و مرگ‌باری زندگی می‌کردند و دل‌خوشی‌شان فقط همین داستان‌ها بود. اما من روزبه‌روز بیش‌تر حس می‌کردم که چیزی ندارم تا به آن افتخار کنم. نمی‌توانستم به کشوری ببالم که مرا در چهارماهگی یتیم کرد. کشوری که از همه‌چیز محرومم کرد و مرا مثل یتیمی تنها به جاده‌های خاک‌آلود و نفرت‌انگیزش پرتاب کرد. به قلعه‌ای که برایم مثل جهنم واقعی بود چه افتخاری می‌کردم؟
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
من می‌گفتم معلمم، آن‌ها می‌گفتند جاسوسی.
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
اما لابه‌لای آن بحث‌های پرهیاهو دربارهٔ جنگ و ویرانی در چشم‌های خانی، در حرکت آرام لب‌ها و صدایش، خشنودی و امید را می‌دیدیم، امیدی که من و میلِی درکش نمی‌کردیم.
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
«معجزه است، یک معجزهٔ تمام‌عیار. ملتی بلند شد. صدها هزار جسد از گورهای‌شان برخاستند و برای آزادی فریاد کشیدند.»
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
این‌بار، به جای این‌که بگوید معجزه است، می‌گفت «باز هم ما را فروختند. باز هم دنیا به‌مان پشت کرد.»
کاربر ۹۹۶۷۱۱۹
۰
فریاد می‌زند «پس عدالت چه؟ پیر بی‌آخروعاقبت، پس عدالت چه می‌شود؟ تو چرا این‌قدر با خونسردی از مرگ دیگران حرف می‌زنی؟» خسروی سرش را پایین می‌اندازد و با چوب‌سیگارش ور می‌رود: «عدالت موضوع دیگری است و جوانان بیش‌تر دوست دارند درباره‌اش صحبت کنند. اما می‌دانی، کسانی هم که سر مردان مشهدی را بریدند مدام از عدالت دم می‌زدند.»