. پدرم به خانی رو کرد و گفت «چرا دوست داری جنگ بشود؟ شهرها و روستاها ویران میشوند. دریاها پر از جسد جوانان ناکام و تکههای هواپیماهای منهدمشده و ماشینها و کشتیهای منفجرشده و بوی عرق و خون سربازان و گازوییل و بنزین ماشینهای جنگی میشود.» خانی، که نمیدانست سرانجام این جنگ چه میشود، با صدای اندوهگین گفت «هربرت عزیز! دیگر آنجا چیزی نمانده که ویران نشده باشد. آنجا ویرانه است. نوزادها مرده به دنیا میآیند. آنجا گورستان بزرگی است. دلم میخواهد در میان دود و غبار آن جنگ مردهها فرصت زنده شدن پیدا کنند.»