
بریدههایی از کتاب رویای مردان ایرانی
۲٫۹
(۵۳)
. پدرم به خانی رو کرد و گفت «چرا دوست داری جنگ بشود؟ شهرها و روستاها ویران میشوند. دریاها پر از جسد جوانان ناکام و تکههای هواپیماهای منهدمشده و ماشینها و کشتیهای منفجرشده و بوی عرق و خون سربازان و گازوییل و بنزین ماشینهای جنگی میشود.» خانی، که نمیدانست سرانجام این جنگ چه میشود، با صدای اندوهگین گفت «هربرت عزیز! دیگر آنجا چیزی نمانده که ویران نشده باشد. آنجا ویرانه است. نوزادها مرده به دنیا میآیند. آنجا گورستان بزرگی است. دلم میخواهد در میان دود و غبار آن جنگ مردهها فرصت زنده شدن پیدا کنند.»
0911
ستمگر و ستمدیده همیشه هست و همهٔ ما به گونهای در این بازی نقش داریم، اما چیزی که حرکت ستارگان و ارادهٔ والایمان را تعیین میکند این است که در کدام سمت این معادله بایستیم.»
0911
«اوفِلیا و میلِی عزیز! تصور کنید که از سرزمینی فرار کردهاید که در آن دریایی از خون برای آزادی جاری شده بود. ما اینهمه خون نداده بودیم که به وطنمان پشت کنیم و مثل نفرینشدهها در پارکها و ایستگاههای قطار کشورهای دور بخوابیم.»
0911
بله، ما برای برقراری عدالت میجنگیدیم، اما افسوس وقتی جنگ درمیگیرد، حتی در وجود عادلترین افراد نیز هزاران گرگ وحشی زوزه میکشند و انتقام و خون طلب میکنند!
0911
من راضی به کشتن آدمهای بیگناه نبودم، افراد دیگری هم بودند که مثل من فکر میکردند و حاضر نبودند به نام جنگ علیه ستمگری دنیا را لجنآلود کنند. اما با این حرفها که بههرحال جنگ است و جنگ هم خطاها و ایرادهایی دارد خودمان را فریب میدادیم.
0911
مانند همهٔ حکومتهای تازه بهقدرترسیده، کودتاچیها همهٔ مخالفان را از بین میبرند. بعد از پاکسازی افسران و مسئولان حکومت پیشین، مثل گرگ گرسنه، به جان شهرها و روستاها میافتند و همهٔ مخالفان را از دم تیغ میگذرانند.
0911
فهمیدم دیگر هیچچیزی نمیتواند آن کشور را نجات دهد؛ فهمیدم که من هم نمیتوانم هیچکس و هیچچیز را نجات دهم. برای همین به این فکر افتادم که دستکم خودم را نجات دهم.
عارفه
«معجزه است، یک معجزهٔ تمامعیار. ملتی بلند شد. صدها هزار جسد از گورهایشان برخاستند و برای آزادی فریاد کشیدند.»
عارفه
پسرم، خداوند چنان حرکات ستارگان را با زندگی ما تنظیم کرده است که هرگز نمیتوانیم خلاف آن رفتار کنیم. اگر اینطور نباشد، نظم دنیا به هم میخورد.»
0911
لاس و ایلیا در رم سختیهای زیادی کشیده بودند. در شهری شلوغ و پرهیاهو از وضع خودشان شرمسار شده بودند. شبهای زیادی از سرما لرزیده و برای سرنوشت شومشان گریسته بودند. در آن پاییز سرد رم، بدون غذا و لباس مناسب و سرپناه، در پارکها و خیابانهای اطراف شهر و ایستگاههای قطار خوابیده بودند. به کلیساها رفته و غذا گدایی کرده بودند. درد غربت را تا مغز استخوان حس کرده بودند. متوجه شده بودند که پناهندگی چه شمشیر برانی در روح آدمی فرومیکند. غربت چنان آنها را در هم شکسته بود و در تاروپودشان ریشه دوانده بود که حتی وقتی در خانهٔ میلِی بودند و سعی میکردیم مثل اعضای خانواده باهاشان رفتار کنیم، نمیتوانستند خودشان را یکی از ما بدانند.
0911
همهچیز را خراب میکردند و آتش میزدند و فریاد میزدند «زنده باد! زنده باد!»، «به کوری چشم دشمنان، آبادی! آبادی!»
عارفه
«باز هم ما را فروختند. باز هم دنیا بهمان پشت کرد.»
عارفه
هزاران نفری که تا دیروز افتخارشان جنگیدن برای آزادی بود حالا آدمهای مفلوک و آواره و گرسنه و سرمازدهای شده بودند که برای اندکغذا یا پتویی دنبال هلیکوپترهای امداد میدویدند.
عارفه
«پس عدالت چه؟ پیر بیآخروعاقبت، پس عدالت چه میشود؟ تو چرا اینقدر با خونسردی از مرگ دیگران حرف میزنی؟»
عارفه
هلاکو، بعد از اینکه صدها روستا و شهر بزرگ و دهها قلعهٔ استوار را زیر سم اسبهای جنگاورانش فتح میکند، در مقابل ساکنان آن قلعه شکست میخورد. آدمهای بیشماری به این داستان افتخار میکردند. کسانی که در شرایط بسیار سخت و مرگباری زندگی میکردند و دلخوشیشان فقط همین داستانها بود. اما من روزبهروز بیشتر حس میکردم که چیزی ندارم تا به آن افتخار کنم. نمیتوانستم به کشوری ببالم که مرا در چهارماهگی یتیم کرد. کشوری که از همهچیز محرومم کرد و مرا مثل یتیمی تنها به جادههای خاکآلود و نفرتانگیزش پرتاب کرد.
kiana
«عدالت موضوع دیگری است و جوانان بیشتر دوست دارند دربارهاش صحبت کنند. اما میدانی، کسانی هم که سر مردان مشهدی را بریدند مدام از عدالت دم میزدند.»
عارفه
«اوفِلیا و میلِی عزیز! تصور کنید که از سرزمینی فرار کردهاید که در آن دریایی از خون برای آزادی جاری شده بود. ما اینهمه خون نداده بودیم که به وطنمان پشت کنیم و مثل نفرینشدهها در پارکها و ایستگاههای قطار کشورهای دور بخوابیم.»
kiana
حجم
۱۱۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۵۴ صفحه
حجم
۱۱۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۵۴ صفحه
قیمت:
۱۳۴,۰۰۰
تومان